خانه >> دیدنی ها >> شما فقط یک لحظه دارید: اینجا و همین حالا!

شما فقط یک لحظه دارید: اینجا و همین حالا!

برشی از کتاب “10 قانون انسان بودن” با عنوان فرعی “در بازی زندگی همیشه برنده باشید” 

“آنجا” از “اینجا” بهتر نیست

بسیاری از مردم بر این باورند که به محض اینکه به بعضی از هدف های خاصی که برای خود مشخص کرده اند برسند، خوشحال خواهند شد. ممکن است هدف بعضی ها جمع آوری میلیون ها دلار پول باشد، هدف برخی کم کردن آن ده کیلو اضافه وزن اعصاب خردکن و شاید هدف برخی دیگر یافتن یک شریک زندگی باشد.

شاید داشتن شغلی خوب یا راندن اتومبیلی بهتر یا تداوم در حرفه ای رویایی هدف باشد، “آنجا”ی شما هر چه که باشد، شاید مطمئن باشید که به محض رسیدن به آنجا سرانجام آن آرامش رویایی تان را خواهید یافت.
بالاخره دست یافته به هدف، خوشحال، بخشنده، دوست داشتنی و راضی خواهید شد.

در هر حال، اغلب وقتی به آنجا می رسید باز هم احساس نارضایتی می کنید و دوباره نگاه تان را از “آنجا” به نقطه ای دیگر به آینده معطوف می کنید. با تعقیب همیشگی “آنجا”ی دیگر، هیچگاه واقعا قدر آنچه را همین “اینجا” دارید نمی دانید.
شرایط گذشته خود را به یاد آورید که می گفتید: “خوشحال خواهم شد وقتی … “و بعد از خود بپرسید: “آیا من وقتی به آنجا رسیدم واقعا ذره ای خوشحال تر شدم؟” شاید برای لحظه ای کوتاه خوشحال شدید، اما آرزوها افزایش یافت و شما باز هم در جستجوی چیزی جدید بودید.

ماندن مداوم در چرخه ای از آرزوها سبب می شود که هیچ وقت به خودتان اجازه بودن در “زمان حال” را ندهید و در نقطه ای در آینده زندگی خواهید کرد. شما فقط یک لحظه دارید: لحظه ای که درست اینجا و همین حالاست. اگر با شتابزدگی برای رسیدن به “آنجا”، “اینجا” را از دست بدهید، دامنه احساسات و عواطفی را که تنها در حال حاضر می توانید داشته باشید از خود دریغ خواهید کرد.

… مربیان روحانی از دیرباز برای این مساله که چگونه می توانیم در زمان حال زندگی کنیم تلاش کردند: دعوتی که عملا در دنیایی مدرن که دائما با خیالات باشکوه تر، زیباتر، مشهورتر یا خوشبخت تر بودن ما را به دام می اندازد و با خیالاتی دست نیافتنی در باره چگونگی تلاش برای بودن بمباران می کند، دشوار می گردد.

مهم این است که تشخیص دهیم انسان بودن یعنی سازش با کششی قدیمی برای نگریستن به ورای جایی که هم اکنون در آن قرار داریم. از سویی زندگی تان به کمک رویاها و الهامات بهبود یافته است. اینها چیزهایی هستند که شما را به جلو می رانند و شور و هیجان تان را زنده نگه می دارند و لازم به یادآوری نیست که جوامع را قادر به تکامل می سازند.

از سویی دیگر، این کشش ها می توانند هم اکنونِ شما را از لذت های زندگی دورتر و دورتر نگه دارند. در تحصیلات و حرفه و همچنین در زندگی خصوصی تان، هدف داشتن ضروری است. هیچ اشکالی ندارد که بخواهید شرایط خود را بهبود بخشید. کار مهم شما این است که بر زمان حال و آنچه هم اکنون داریم تمرکز کنید و در عین حال اهداف معین آینده خود را نیز حفظ کنید.

رمز کار این است که در حالی که بر روی خطی ظریف بین زندگی در اینجا و حالا می رقصید، دوست داشتنی ترین رویاها و الهامات خود درباره آینده را در قلب خود حفظ کنید. با یادگیری درس های سپاسگزاری، عدم وابستگی، فراوانی و آرامش می توانید به پایان این چالش زندگی امروزی نزدیک تر شوید.

درس سپاسگزاری

  • “هنگامی که مقایسه آنچه را هم اکنون اینجا هست با آنچه آرزوی بودنش را می کنید متوقف سازید، می توانید از آنچه هست لذت ببرید.” چری هابر

سپاسگزاری یعنی شما از آنچه دارید و جایی که هم اکنون در آن هستید متشکر و قدردان باشید. سپاسگزاری، قلب تان را به دلیل داشتن استعدادهای متعدد، از احساس شادمانی و خوشبختی سرشار می کند و به شما اجازه می دهد از آنچه سر راه تان قرار می گیرد کاملا قدردانی کنید. در حالی که نهایت سعی خود را می کنید که کانون توجه را بر لحظه حال متمرکز نمایید، می توانید طعم شگفتی کامل “اینجا” بودن را بچشید.

دوستم مارتین همیشه عادت داشت از شهر لس آنجلس -که برای دریافت دکترایش سه سال در آنجا زندگی کرده بود- شکایت کند. او دائما از آلودگی هوا، راه بندان ها و گرانی آنجا شکایت می کرد. مارتین مطمئن بود اگر بتواند به شهری دیگر نقل مکان کند زندگی اش به مراتب زیباتر خواهد شد.

طی چند هفته که کارهایش پایان یافت و مدرک دکترایش را گرفت، اسباب و لوازمش را بست و به بولدور نقل مکان کرد. بعد از چند ماه اقامت در آن شهر شروع به شکایت کردن از هوای سرد، گذشت کند زمان و ناراحتی در مورد یافتن خانه ای مطابق شانش نمود.
ناگهان از این که هیچ وقت از هوای آفتابی و زندگی پر هیجان لس آنجلس قدرشناسی نکرده بود متاسف شد. در آخرین گفت و گویم با مارتین، در لفافه به این موضوع اشاره کردم، که شاید این برای او فرصتی باشد تا با قدرشناسی از زیبایی های شهر جدیدش، به جای تمرکز بر “آنجا”یی دیگر، درس سپاسگزاری را بیاموزد.

سپاسگزاری درسی است که همیشه باید آن را به خاطر داشت. وقتی بر چیزهایی که امید به دست آوردن آنها را دارید متمرکز شوید، بسیار آسان است که استعدادهای خود را نادیده بگیرید و چنانچه برای قدردانی از آن درنگ نکنید، از ارزش جایی که هم اکنون در آن قرار دارید می کاهید.

راههای زیادی برای تقویت سپاسگزاری در خود وجود دارد. تنها تعدادی پیشنهاد می دهم که شاید بخواهید آنها را امتحان کنید:

  • تصور کنید اگر همه چیزهایی را که دارید از دست بدهید، زندگی تان چگونه خواهد شد، مانند جرج بیلی در فیلم زندگی زیباست؛ که مطمئنا یادآوری خواهد کرد که تا چه اندازه قدر زندگی تان را می دانید.
  • هر روز فهرستی از آنچه برای آن سپاسگزاری می کنید بنویسید، به این ترتیب می توانید از خوشبختی های هر روزتان آگاه باشید. بخصوص این کار را زمانی انجام دهید که احساس می کنید گویی چیزی برای سپاسگزاری بابت آن ندارید. یا چند دقیقه قبل از خواب را به سپاسگزاری از آنچه دارید اختصاص بدهید.
  • وقتی را صرف کمک به کسانی کنید که کمتر از شما خوشبخت هستند، تا شاید روشن بینی خود را به دست آورید.
  • درهر حادثه ای در پی موهبتی باشید.

البته اینکه شما سپاسگزاری را برگزینید از موضوع بحث ما خارج است. چیزی که واقعا اهمیت دارد این است که فضایی را در ضمیر خودآگاه خود برای قدردانی کردن از آنچه هم اکنون دارید ایجاد کنید، تا شاید زندگی شادمانه تری داشته باشید.

  • درس عدم وابستگی
  • “شاید مشکل ترین درس برای فراگیری عدم وابستگی به پیامدهای کردارتان باشد.” جوان بوریسنکو

برای اکثر مردم این درس یکی از مشکل ترین درس هاست. ما وابسته به شیوه ای می شویم که تصور می کنیم موثر می افتد و تلاش می کنیم شرایط را وفق مراد خود درآوریم. ولی زندگی، آداب و رسوم خود را دارد و مقدر شده که رنج بکشیم تا وابستگی خود را به روش هایی که خیال می کنیم موثرند از دست بدهیم. ما عدم وابستگی را زمانی می آموزیم که بتوانیم اعتقاد به «”آنجا” کمی بهتر از “اینجا” است» را رها کنیم.

عدم وابستگی یکی از اصول اساسی مذهب بودایی است. بودایی ها طی قرون متمادی آموخته اند که یکی از بزرگ ترین علل ناراحتی، آرزو داشتن است: آرزوی داشتن کسی، چیزی، پول یا مقام.

این آرزوها برای ما وابستگی ایجاد می کنند. ما به شخص، پول، اتومبیل جدید خود یا به مقام معاون اولی رییس جمهور وابسته می شویم. تمامی این وابستگی ها گذراست. ما وقت و انرژی زیادی را صرف طلب آنها می کنیم. آرزومندی حسی از نارضایتی به ما می دهد و رنج و عذاب را به ارمغان می آورد. راه رسیدن به خوشبختی محو کردن آرزوست و راه محو کردن آروز برطرف کردن وابستگی هاست.

وابسته نبودن به معنی بی علاقه بودن یا گذشتن نیست؛ بلکه به این معنی است که در قضاوت های خود نسبت به شرایط و آرزوی رسیدن به نتیجه ای خاص بی طرف بمانید. به عبارت دیگر، اگر هدف تان جمع آوری میلیون ها دلار است، طبیعی و صحیح است که به دنبال آن بروید… ولی عدم وابستگی یعنی اینکه شما مقید نیستید کارها بر طبق انتظارات شما انجام شود و حاضرید این قید و بندها را رها سازید.

برای آنکه بیاموزید چگونه وابستگی ها را از میان ببرید، نیاز خواهید داشت این مراحل را طی کنید:

1- متوجه باشید که چه می خواهید و تصدیق نمایید که به چیزی وابسته هستید.

2- ابتدا نتیجه عالی موقعیت خود و سپس بدترین وضعیت احتمالی را تصور کنید. این کار همه ترس های پنهان را آشکار و هر یک از نتایج را پذیرفتنی می سازد.

3- آرزوی خود را به کمک نوشتن صریح یا با بلند گفتن عبارتی روشن بیان کنید.

4- در ذهن تان، تصور کنید که به نرمی نیت خود را در کف دست با انگشتانی باز نگه داشته اید.

5- به طور ذهنی آن آرزو را در فضای لایتناهی رها سازید، با این اعتماد که هر نتیجه ای به دست آید خیر خواهد بود. می توانید این تصویر را بسازید که آرزوی خود را درون بادکنکی جا داده اید و آن را به آرامی به طرف بالا و دور از خود رها می کنید. در واقع خود را در حال رها شدن از وابستگی ببینید.

اگر آرزوی شما موفقیت مالی است، گام اول برای کسب این موفقیت توجه به آرزوی خود و تصدیق هر نوع وابستگی است که بر سر راه تان قرار دارد. شاید در چشم ذهن خود یک زندگی آسان تر، پر از تجملات و وقت آزاد زیاد را مجسم کنید و بر این باور باشید که موفقیت مالی آن گونه زندگی را برایتان فراهم می آورد. در ذهن خود به نتیجه ای که معتقد هستید با کشف آرزویتان آن را به دست خواهید آورد وضوح ببخشید.

در ذهن خود به بدترین شکل قضیه بپردازید. اگر نتوانید به موفقیت مالی دست یابید، چه خواهد شد؟ تا می توانید این صحنه را با بدترین وضع ممکن مجسم نمایید، هر چند نامعقول و غیرممکن به نظر آید. با انجام چنین کاری از ترس های عمیق و باورهایتان آگاه می شوید و آنها را کمتر بر سر راهتان خواهید دید.

بعد، آرزوی کسب موفقیت مالی را به کمک تصویرهای ذهنی، افکار، کلمات -شاید حتی با نوشتن- فاش کنید.
سوم، در ذهن این تصویر را بسازید که موفقیت مالی را در کف دستتان به آرامی و با انگشتان باز نگه داشته اید.
سپس آرزویتان را در حالی که درون بادکنکی قرار داده اید، در هوا شناور کرده به سوی فضای لایتناهی رها سازید. مطمئن باشید که هر نتیجه ای به دست آورید، نهایتا بهترین خواهد بود.

اگر در آروزی ازدواج هستید، این گام ها را بردارید:

1- به آرزوی یافتن شریک و ازدواج توجه کنید.

2- وابستگی های خود به ازدواج را تصدیق نمایید. شاید معتقد باشید که در صورت ازدواج امنیت خواهید یافت یا سعادتمند خواهید شد. شاید معتقد باشید زندگی تان واقعا آغاز خواهد شد یا عشق کسی را خواهید یافت که همواره خوابش را می دیدید.

3- حال در ذهن تان بدترین صورت ممکن را مجسم کنید که در آن به آرزوی تان نرسیده اید. چه خواهد شد اگر هرگز شریک زندگی تان را نیابید و ازدواج نکنید؟ این را تا حدی که می توانید مجسم کنید، حتی اگر به تصور همیشه تنها ماندن منجر گردد. به همه ترس های وحشتناک وضوح ببخشید؛ این کار باعث خواهد شد که به آنها کمتر اهمیت بدهید.

4- آرزوی خود را که ملاقات شریک زندگی تان و ازدواج است بیان یا مجسم نمایید یا آن را بنویسید. آن را به وضوح و مستقیما به جهان هستی بسپارید.

5- در ذهن خود تصمیم و تصویر ازدواج تان را حفظ کنید. خود را مجسم کنید که دارید آن تصویر ذهنی را در کف باز دست خود در حالت متعادل حفظ می کنید.

6- مجسم کنید که دارید آن تصویر و همه وابستگی های خود را رها می سازید. بدانید که هستی آنچه را برای رشد به آن نیاز دارید به شما عرضه خواهد کرد.

به انگیزه هایی که پشت وابستگی های شما نهفته است توجه کنید. ممکن است وابسته به ازدواج کردن یا پولدار شدن باشید، چون خیال می کنید برایتان امنیت ایجاد می کند. واقعیت این است که پولدار شدن یا ازدواج کردن به هیچ وجه تضمینی برای یک زندگی مطمئن و بدون نگرانی نیست. شاید در واقع امنیت کمتری برایتان به بار آورد. احساس امنیت از درون ناشی می شود نه از وابستگی به شخص، شیء یا عقیده ای.

مهم است تشخیص دهید که شاید آرزو یا تصمیم شما به شکلی متفاوت از آنچه انتظارش را دارید نیز نشان داده شود. مثلا اگر آرزویتان رفاه باشد، شاید به صورت برنده شدن در بلیت بخت آزمایی نباشد بلکه به شکلی غیرمستقیم تر، مثل پیشنهاد شغلی پر درآمد باشد… چشمانتان را به روی نعمات هستی کاملا باز نگه دارید، زیرا گاهی آنها در بسته بندی های دور از انتظار هدیه می شوند.

درس فراوانی

  • “غنی ترین شخص کسی است که به آنچه دارد قانع باشد.” رابرت سی. سویچ

یکی از معمول ترین ترس های انسانی کمبود است. بسیاری از مردم می ترسند که نیازهای آنان به اندازه کافی برآورده نشود و به همین جهت تلاش می کنند تا در آینده به جایی برسند که به اندازه کافی داشته باشند.

آنان خود را با این باور فریب می دهند که روزی همه چیز “بر وفق مراد” خواهد شد. آنان تمام پولی را که لازم دارند، تمام املاکی را که می خواهند، تمام عشقی را که صمیمانه می طلبند، تمام موفقیت هایی را که جدا برای آن تلاش می کنند خواهند داشت. اما آیا براستی چیزی کافی بوده است؟ آیا واقعا کسی به “آنجا” رسیده است؟

فراوانی یعنی همه چیز امکان پذیر است و همه چیز همین جا و همین الان بیش از اندازه کافی برای همه هست. به محض آنکه کانون توجه خود را از نقطه ای در گذشته به زمان حال حرکت دهید، کاملا قادرید ثروت ها و نعماتی را که از قبل به شما داده شده است بنگرید و به این ترتیب درس فراوانی را بیاموزید.

آلن و لیندا هر دو رویای گذراندن “این زندگی خوب” را در سر می پروراندند. هر دو از یک خانواده فقیر کارگری بودند. آنان در نوجوانی ازدواج کردند و آماده شدند که به هدف مشترک خود که ثروتمند شدن بود برسند؛ به همین منظور سالها سخت کار کردند و ثروت اندکی جمع کردند.

دیگر می توانستند از خانه دو خوابه دولتی به خانه ای باشکوه هفت اتاقه نقل مکان کنند. آن دو انرژی خود را برای جمع آوری همه آنچه معتقد بودند برای رسیدن به فراوانی مهم است متمرکز کردند: عضویت در باشگاه محلی ویژه، اتومبیل های مجلل، استخدام طراح لباس و داشتن دوستانی از طبقه بالای اجتماع، هر قدر جمع می کردند باز هم برایشان کافی به نظر نمی آمد. آن دو نمی توانستند ترس عمیق خود را از محرومیت های دوران کودکی دور سازند. نیاز داشتند درس فراوانی را بیاموزند.

بعد در سال 1987 ارزش سهام به شدت نزول کرد و آلن و لیندا پول کلانی را از دست دادند. محکومیتی عجیب و غریب ولی سنگین منجر به تمام شدن قسمت اعظم پس انداز آنان شد. یک بحران به بحران دیگر منتهی گشت و آنان خود را در منگنه مالی یافتند. برای پرداخت قبوض، اتومبیل ها و منزل شان را از دست دادند.

سال ها طول کشید تا با کار بسیار دشوار توانستند روی پایشان بایستند. اکنون هر چند از زندگی تجملی دور هستند، سهم خود را از زندگی گرفته اند و کاملا احساس خوشبختی می کنند. حال تشخیص می دهند چه چیزهایی برایشان به جا مانده است – ازدواجی محکم و پر عشق، سلامتی هر دو، درآمدی قابل اطمینان و دوستانی خوب – آنان پی بردند که فراوانی واقعی در جمع کردن نیست بلکه در قدرشناسی است.

فقدان آگاهی حاصل آن چیزی است که من “سندرم سوراخی در روح” می نامم. این هنگامی است که تلاش می کنیم خلاء زندگی مان را با چیزهایی از دنیای خارج پر کنیم. اما مانند پازل، نمی توانید قطعه ای را که طبیعتا نامناسب است در آن جای دهید. هیچ عامل خارجی، محبت، عشق یا توجه نمی تواند خلاء درونی را پر کند. آن خلاء تنها می تواند با نگریستن به درون خود پر شود. شما دارید و به اندازه کافی هم دارید؛ از فراوانی درونی خود لذت ببرید؛ نیازی به نگریستن به جایی دیگر نخواهید داشت.

درس آرامش

  • “لازم نیست جز بودن کاری انجام دهید.” استفان لوین

زندگی در زمان حال، چیزی را ایجاب می کند که اکثر مردم عمر خود را صرف تلاش برای به دست آوردن آن می نمایند: آرامش.

استراحت کردن در زمان حال، ذهن و جسم شما را در حالت آسودگی، سکوت و آرامش قرار می دهد و بالاخره ما را از آسیاب “از اینجا به آنجا” خارج می کند.
هم اکنون مشغول هر کاری که باشید، وقت بررسی شکاف بین انتظارات خود و چگونگی حقیقت چیزها، یا بین جایی را که هستید و جایی که ترجیح می دهید باشید، ندارید. سخت مشغول بودن در لحظه هستید که بتوانید آن را تجزیه و تحلیل نمایید و عیب آن را بگیرید.

یکی از فیلم های مورد علاقه من “حضور” است که در آن پیتر سلرز نقش چاونسی گاردنر احمق دوست داشتنی را ایفا می کند. چاونسی ساده لوح تنها در زمان حال زندگی می کند، بدون کوچکترین آگاهی از چیزهایی که پیش رویش قرار دارند. وقتی تغییر مبهم شرایط، او را از باغ دوست داشتنی خود که تمام عمر را صرف نگهداری از آن کرده، به مقام مشاور مدیران عامل شرکت ها و غول های بازرگانی قدرتمند مبدل می کند، چاونسی فقط اطلاعات خود را درباره نگهداری گلها و خاک ارائه می دهد. البته بقیه مردم عبارت های ساده او را استعاره هایی خردمندانه قلمداد می کنند و او یکی از باهوش ترین مغزهای زمانه ما به شمار می آید.

چاونسی در سادگی اش آرامش دارد. زندگی برای این مرد ساده و راحت است. برای او رجوع به گذشته و آینده مفهومی ندارد. او کاملا بر لحظه حال متمرکز است.

بسیاری از ما در طول زندگی در رفت و آمد هستیم. اگر از ده نفری که هنگام صبح در حال راندن اتومبیل هستند سوال کنید که چه می کنند، احتمالا نه نفرشان پاسخ خواهند داد: “به سر کار می روم”.

دهمین نفر- کسی که پاسخ می دهد: “دارم رانندگی می کنم”- کسی است که آرامش لحظه حال را فرا گرفته است. احتمالا دیرتر از آن نه نفر دیگر که مسیرشان را با تمرکز بر این طی می کنند که کجا می روند و نه اینکه کجا هستند، نخواهد رسید. او احتمالا حتی از رانندگی خود نیز لذت برده است.

البته پیشنهاد نمی کنم که در زندگی به طور شناور، کاملا از گذشته جدا باشید و چشمان تان را به روی آینده ببندید. فقط اینکه گاه گاه مکث کنید تا عمیقا در لحظه حال قرار بگیرید و از نتایج آن احساس آرامش کنید.