خانه >> مقالات >> چپ و آینده، پرویز دستمالچی

چپ و آینده، پرویز دستمالچی

انسان باید بیرون از مطلق‌ها و علیه آن زندگی کند. دوران مدرن، عصر رمزگشایی و تقدس زدایی از جهان، دوران آزادی علم برای کشف حقیقت و علیه دگم‌ها و مطلق‌ها است، زمینی یا آسمانی، فرقی نمی‌کند. نباید “افیون توده ها” را از آسمانی بدل به زمینی کرد. مارکس در نقد فلسفه حقوق هگل دین و مذهب را افیون توده‌ها نامید. ایده‌های سیاسی رسالتی- رهایی بخش زمینی برای ساختن جامعه نهایی، به همان میزان توهمات دینی ماوراء الطبیعی خطرناک‌اند. در انقلاب اسلامی رهایی و آزادی وجود ندارد و حکومت‌های اسلامی همگی همین واقعیات موجود و تلخ ولایت فقیه و طالبان و داعش‌اند که هر “چیز”هستند مگر رهایی و آزادی. آزادیخواهان و چپ نباید توهم رهایی نهایی زمینی خودش را به جای توهمات رهایی نهایی امام زمانی- ماوراء الطبیعی (دینی- مذهبی) بنشاند. چهارچوب‌های تنگ شکل گرفته در “کله” را باید تغییر داد تا دنیا را همانگونه که هست دید و نه با عینگ‌های ایدئولوژیک آسمانی یا زمینی. فیزیکدانان و علوم تاریخ پیدایش زمین را حدود چهارونیم میلیارد سال، پیدایش انسان را دو میلیون سال، وجود اجتماعات بشری را ده هزار سال، شکلگیری حکومت را پنج هزار سال تخمین می‌زنند. فیزیکدانان می‌گویند زمین حدود هفت و نیم میلیارد سال و کهکشان ما حدود سیزده میلیارد سال دیگر از میان خواهند رفت. رهایی نهایی یا جامعه امام زمانی کی و در کجا خواهد بود؟

تاریخ بدون انسان بی معنا است، معنا و هدف تاریخ را انسان‌ها می‌سازند. جوامع همواره در حال دگرگونی‌اند و هیچ جامعه‌ای پایان کار نیست، نه جوامع مدرن و باز کنونی پایان روند تکامل تاریخ‌اند و نه تجربه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پیشین و اروپای شرقی درستی “پایان تاریخ” مارکس را نشان دادند. در باره جوامع “نه شرقی نه غربی” مدل بنیادگرایان اسلامی چیزی نگوئیم که نمونه آنها افتادن در ارتجاع و واپسگرایی محض بود و هست.

هنوز برای آزادی وعدالت و حقوق بشر خیلی باید کار کرد، اما آنچه انجام می‌گیرد باید در چهارچوب همین دمکراسی‌های پارلمانی متکی به حقوق بشر باشد که برای اولین بار در تاریخ بشر امکان شرکت توده‌ها در زندگی سیاسی جامعه، یعنی مشارکت انبوه در اداره امورعمومی جامعه را فراهم آورده است. رهایی انجام گرفته است: رهایی به معنای نترسیدن از سرکوب و ستم حکومت (گران)، اما تا دست یازی به آزادی و عدالت هنوز فرسنگ‌ها فاصله است. آزادی و عدالت همواره با رشد معرفت، با آگاهی انسان تغییر (مثبت) معنا می‌دهد، حقوق بشر تا دیروز نبود، امروز هست. جوامع باز و مدرن بر پایه “اتوپی” عمل نمی‌کنند، بل بر اساس خواسته‌ها و امکانات واقعا موجود پیش می‌روند. یعنی (مثال) حتا “تصویر” انسان را نیز به همان گونه‌ای می‌پذیراند که در طول تاریخ همواره بوده است، موجودی خودخواه که در نهایت حاضر نخواهد شد مصالح جمع را مقدم بر منافع خود کند. دو تجربه شکست خورده در همین سده اخیر در رابطه با پرورش انسان (برتر) نوین “سوسیالیستی” یا مومن “ناب” اسلامی نشان می‌دهند که این امر تنها یک توهم است، انسانی که گویا می‌بایست تنها در فکر دیگران باشد و نه خود. اصولا، حکومت وظیفه ساختن یا تربیت انسان‌های با فضیلت را ندارد، آموزش انسان از وظایف پدر و مادر است. حکومتی که بخواهد انسان “ویژه”‌ای تربیت کند، تامگرا خواهد شد و در پی آن آزادی را نابود خواهد کرد، آنچنان خواهد کرد که آمران به معروف و ناهیان از منکر به همراه گشت ارشاد و… می‌کنند. انسان دارای نیازهای اولیه معنوی و مادی است که بدون توجه به آنها الزاما تن به معیارهای اخلاقی یا قواعد سیاسی نخواهد داد. این نیازها متفاوت‌اند، از گرسنگی و فقر، عشق وعلاقه، تا قدرت و احترام و حرص و آز و…: شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.

ایده‌ها، یا افکار و پندارهای انسان، خوب یا بد، تحت تاثیر فرهنگ یا جامعه‌ای است که او در آن زندگی می‌کند. یعنی فرهنگ، تاریخ و به ویژه سیاست پیامدهای نوآوری و خلاقیت‌های “مغز” او هستند. “تراوشاتی” که می‌توانند با واقعیات خارج از ذهن یکی یا دو تا، در تطابق یا در تعارض با آنها باشند. توهم گرایان می‌توانند چپ یا راست یا میانه یا… باشند، تفاوتی نمی‌کند. (مثال) بنیادگرایان متوهم اسلامی می‌پنداشتند و هنوز نیز بعضا می‌پنداراند که با یک “ایده”، از راه سیاست، یعنی با کسب قدرت سیاسی و تسلط بر حکومت و نهادها و سازمان‌های آن، و اعمال قهر بی حد و مرز، جامعه را، انسان و تاریخ را می‌توانند به گونه‌ای شکل دهند و بسازند که در تصورات خود دارند، می‌خواستند اراده گرایی کنند. آنها “ایده” انسان نمونه‌ای که باید باشد را مقدم بر واقعیت انسان موجود، و انسان ایده آل خود را مقدم بر انسان واقعا موجود می‌کنند. اگر می‌شد چنین کرد، استالین و هیتلر یا خمینی هرگز شکست نمی‌خوردند و جهان اکنون تنها یک نوع انسان، یک نوع جامعه و یک شکل حکومت داشت، یعنی “امت”‌های یکدست و یک فکر و یک اندیشه و هم ایمان ساخته شده بودند.

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تمام اروپای شرقی باید درس بزرگی برای تمام چپ، و چپ ایران باشد. چپ اگر بخواهد آینده‌ای داشته و بتواند در شکل دهی جامعه موثر و نقشی داشته باشد، باید از تجربه شوروی بیاموزد، زیرا در غیر اینصورت بدل به گروهکی هیچ کاره خواهد شد. ورود به سیاست اصولا یعنی اراده برای تغییر “چیزی” از راه قدرت حکومت: آزادی و امنیت اجتماعی، عدالت اجتماعی، تقسیم بهتر شانس زندگی، مشارکت بیشتر و گسترده تر در زندگی سیاسی به معنای مشارکت در اداره امورعمومی جامعه. چپ نمی‌تواند و نباید با بحث‌ها و گفتمان‌های (انتزاعی) اخلاقی، یک ایده آل (فعلا دست نیافتنی) بسازد و آن را به جای روابط و مناسبات یا علت و معلول‌های واقعی بنشاند. از آزادی و تساوی حقوقی در برابر قانون یا حقوق بشر و رفاه چند دهه بیشتر نمی‌گذرد. تا همین حدود دو سده پیش در هیچ جای تاریخ نه اثری از دمکراسی یا ازادی بود و نه از رفاه یا عدالت اجتماعی یا رفاه عمومی. این‌ها همه محصول همین چند دهه اخیر است. عدالت اجتماعی یعنی شانس بهتر و بیشتر مادی و معنوی برای هر کس تا بتواند استعدادهایش را پرورش دهد نه اینکه به دلیل “گناه” ناکرده مانند “تولد” در فقر، از پرورش استعداد، از آموزش و تحصیل، از زندگی شرافتمندانه و… محروم بماند. جامعه را باید به شکلی سازماندهی کرد که کرامت و شرف هر کس رعایت شود و امکان رشد و پیشرفت برای همه ممکن باشد.

جامعه کمونیستی برای مارکس یک جامعه ایده آل، یک اتوپی دور دست بود، جامعه‌ای انسانی که در آن به این دلیل پول، به عنوان واسطه تبادل اقتصادی، از میان می‌رود که چون مازاد تولید وجود دارد، پس هر کس می‌تواند تمام نیازهایش را دریافت کند، و از این راه جامعه در همبستگی کامل با هم می‌ماند. توجه شود که مارکس تغییر شکل جامعه، تغییر روابط و مناسبات اقتصادی- اجتماعی را، در تناسب با سطح رشد و تکامل تکنیک می‌دید و مبنای برداشت و تجزیه و تحلیل‌های مارکس جامعه صنعتی و بسیار پیشرفته آلمان، و نه جامعه عقب مانده، غیرصنعتی، پیشاسرمایه داری- فئودالی روسیه که مانند افغانستان امروز بود. بنابر مارکس، تاریخ نتیحه روابطه متقابل نیروهای مولده با مناسبات تولیدی، و شکل مشخص این مناسبات رابطه میان زیربنا اقتصادی (نیروهای مولده) و روبنای اجتماعی (مناسبات تولیدی) است. برای مارکس تاریخ از کمون اولیه شروع می‌شود و پس از گذار از جوامع برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و سوسیالیسم به آخرین مرحله تکامل خود، به جامعه کمونیستی می‌رسد. او این روند را ماتریالیسم تاریخی، “جبر تاریخ”، یا قانونمندی تکامل تاریخ می‌نامد. مارکس در دورانی زندگی می‌کرد که دانشمندان علوم طبیعی، یکی پس از دیگری، قانونمندی‌های درونی پدیدیه‌ها را کشف می‌کردند و او می‌پنداشت موفق به کشف قانون حرکت درونی تاریخ شده است، مانند کشف قانونمندی‌ها در طبیعت.

از نگاه او هر یک از جوامع اشکال متفاوت نیروهای مولده و مناسبات تولیدی ویژ خود، یعنی اشکال حکومت و شیوه استثمار خود را دارد. در صورت عدم تطابق رابطه نیروهای مولده با مناسبات تولیدی، تضاد میان زیربنا با روبنا، جامعه به مرحله‌ای بالاتر وعالی تر، به مناسبات تولیدی نوین گذر خواهد کرد، مثلا از فئودالیسم به سرمایه داری. از نگاه او، “هدف تاریخ” رسیدن به نیروهای مولده‌ای است که تحت آن مازاد تولید آنچنان خواهد بود که هر کس می‌تواند به اندازه نیازش بردارد و از سوی دیگر تنها به اندازه توانش کار کند، به گونه‌ای که انسان از پیشاتاریخ گذر می‌کند و تاریخ به نهایت خود می‌رسد، به دوران آزادی، به جامعه کمونیستی، به جامعه‌ای بدون نیازهای اولیه و در پی آن انسان با رها شدن از فقر و گرسنگی و بدبختی و استثمار به آزادی می‌رسد. او به آزادی‌های سیاسی، رهایی از ستم و سرکوب ماشین حکومت (گران) کمتر توجه داشت.

با انقلاب در”عقب مانده ترین حلقه زنجیر سرمایه داری”، لنین و استالین، بلشویسم، پس از کسب یا غصب قدرت سیاسی، جامعه را چنان کردند که نه تنها از آزادی خبری نبود، بل سایه ترور حکومت همیشه و همه جا حی و حاضر بود. و چون جامعه عقب مانده و غیرصنعتی بود و در پی آن تولید انبوه وجود نداشت تا هر کس بتواند خود به اندازه نیازش برداشت کند، پس “رفیق” استالین تعیین کرد نیاز هرکس چیست و توانش چه باید باشد، انسان بدل به حیوان اقتصادی شد. نه تنها از تولید انبوه اثری نبود، بل برعکس، فقر و گرسنگی و ترور حکومتی جان میلیون‌ها نفر را گرفت و سایه دستگاه “اطلاعات” همه جا سنگینی می‌کرد.

اندیشه چپ سنتی ایران نه مستقل و نه متکی به مارکس، بل عمدتا منشی بلشویستی، لنینیستی- استالینیستی بود و به شدت تحت تاثیر انقلاب اکتبر قرار داشت، می‌خواست همان راهی را برود که “رفقا” در روسیه رفتند. یعنی “چپ” علت و معلول‌ها را درست نفهمید، توجه مارکس به بستر اقتصادی- سیاسی- تاریخی و علم و تکنولوژی را درست درک نکرد و بلشویک‌ها بدون توجه به قانونمندی‌های اقتصادی می‌خواستند انسان “ایده آل” را معیار مناسبات اقتصادی کنند و ندیدند که اقتصاد بدون رقابت رشد نخواهد کرد و رقابت باید سالم و عادلانه باشد، یعنی بارآوری و خدمات باید بهتر باشد تا چرخ اقتصاد بگردد و نه امتیازات ویژه حکومت (گران). درست همان مشکلی که با نوع “اسلامی”‌اش گریبان ج. ا. ا. را هم گرفته است. در هر دو نظام “شرقی” یا “نه شرقی نه غربی”، اهداف سیاسی- ایدئولوژیک تعیین کننده بودند و هستند و نه بارآوری و خدمات بهتر، یا سود و زیان واحد اقتصادی. اقتصاد مانند دین و مذهب بر روی توهمات بنا نمی‌شود، علت و معلول دارد. اگر چپ سنتی ایران موفق به کسب یا غصب قدرت سیاسی شده و سکان حکومت را به دست گرفته بود، عاقبت ما شاید همانی می‌شد که بر سر شوروی و اروپای شرقی آمد: فروپاشی.

“چپ” از نگاه تاریخی، نه نیروی ارتجاعی، نه محافظه کار، نه پیرو بالائیان، یا استثمارگران و استعمارگران بوده است. چپ با جنبش خرد- و روشنگری با علم و پیشرفت همزاد بود و هست، پس، هرگز وهرگز نباید همراه و همپای جریاناتی شود که مرتجع‌اند، دشمن آزادی و حقوق بشراند، دشمن دمکراسی و عدالت‌اند، دشمن انسان مستقل و خودبنیاداند، با تحمیق مردم زندگی می‌کنند و فریب و ریا ذات آنها است. چپ نه تنها در هیچ زمینه‌ای نباید با ج. ا. همراهی یا مماشات کند، بل برچیدن این نظم جهل و خشونت و ریا باید اولین گامش به سوی رهایی و آزادی و دمکراسی باشد. چپ همواره مدرن بوده است و مدرنیسم به معنای ساختن جهان بر اساس علم و خرد است. و چپ‌ها در طول تاریخ نماد مدرن سازی از راه روشنگری در جامعه، اقتصاد، سیاست، فرهنگ و…، و راستگرایان همواره از حافظان سنت تا ارتجاع بوده‌اند. روشنگری یعنی خروج انسان از قیمومت خودکرده (کانت). مبارزه چپ برای آزادی و عدالت اجتماعی همواره همراه کشف و بیان حقیقت است و از آن جدا نیست. تلاش برای دانستن و آگاه کردن، در پی حقیقت بودن است. حقیقتی که نباید بنابر مصالح این و آن یا قدرت یا “تاکتیک” قربانی یا پوشانده شود. سیاست چپ مبارزه برای علایق و منافع اکثریت جامعه، برای عدالت، امنیت اجتماعی، علیه خودسری و زورگویی حکومت (گران)، علیه قوانین ارتجاعی چون شلاق و قصاص، علیه تقسیم حقوقی انسان‌ها به خوب و بد، به مسلمان و کافر، علیه تمرکز بیش از حد قدرت اقتصادی در دست عده‌ای معدود، علیه جنگ، علیه حاکمیت حدود الهی، برای همزیستی مسالمت آمیز، برای امنیت در دوران بازنشستگی، برای حقوق یکسان همه در برابر قانون، برای شانس مساوی در پرورش استعدادها است. سیاست چپ مبارزه برای مناسبات عادلانه در جامعه خود و جهان است. چپ، یعنی دفاع از منافع کسانی که تولیدکنندگان اصلی ثروت‌اند، آنها که سرمایه ندارند و باید نیروی کار خود را بفروشند. چپ، یعنی مبارزه برای عدالت بیشتر و و تلاش برای رفع نابرابری‌ها و تبعیض‌ها است.

تاریخ هفتاد سال پس از انقلاب اکتبر و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی، به عنوان کشورهای سوسیالیستی واقعا موجود، نشان دادند که انقلاب “لنینی”، لنینیسم، سرآبی خشن در ساختن آینده‌ای زیبا برای بشریت بود. چپ باید شهامت کند وبپذیرد که فروپاشی شوروی پایان لنینیسم، پایان سوسیالیسم و انقلاب سوسیالیستی در یک کشور عقب مانده بود. با فروپاشی و شکست سوسیالیسم واقعا موجود، نه تنها جنگ سرد پایان یافت و یک نظم جهانی از میان رفت، بل جنبش کمونیستی- لنینیستی نیز عمدتا فروکش کرد یا از میان رفت. گروه‌های چپ یا راه سوسیال- دمکراتیک پیشه کردند یا عملا بدل به گروهک‌های مدار بسته‌ای شدند که در روند جامعه و تاریخ عملا هیچ اثری ندارند. انتقاد چپ دمکراتیک از انقلاب اکتبر و خط مشی لنین- استالینی پیشینه‌ای به قدمت نظرات لنین دارد، موضوع اختلاف: قدرت، کاربرد قهر حکومتی، دمکراسی و قانونمداری، تصویر انسان در سرمایه داری و سوسیالیسم. از همین جا است که دو بینش متفاوت چپ شکل گرفت: چپ دمکرات و عدالتخواه، چپ ایدئولوژیک- آتوریتر- “انقلابی”، چپی که تروریسم را نیز بخشی از حکومت “پرولتاریا” (خود) کرد:

“… بلشویسم یک دکترین حاکمیت یک گروه کوچک بر اساس ایده صنعتی کردن جامعه به هر بهایی بود، حتا به بهای مرگ حدود پانرده میلیون نفر. بلشویک‌ها دستگاه سلطنت تزاریسم را برچیدند وسپس خود به جای آنها نشستند، با همان روش‌ها… در زمان استالین با قربانی کردن میلیون‌ها نفر، در کوتاه ترین مدت، روسیه از یک کشور پیشاصنعتی بدل به جامعه‌ای صنعتی و ابر قدرت شد. سیاست هایی که در پی آن میلیون‌ها نفر در اثر گرسنگی جان باختند… تجربه شوروی بر اساس ایده‌ای (سوسیالیسم) شکل گرفت که نه محصول جامعه روستایی- فئودالی روسیه، بل وارداتی ازغرب و بر اساس مناسبات صنعتی و پسافئودالی جوامع بسیار پیشرفته شکل گرفته بود… در اینجا جذابیت مارکسیسم برای توده مردم نه در توصیف وضع بسیار رقت بار و اسفناک کارگران و زحمتکشان و استثمار بی حد و مرز آنها در پروسه کار و در روند تولید و انباشت اولیه سرمایه، بل جنبه رهایی بخش تاریخی- زمینی آن بود… انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) نه تنها سیاسی، بل انقلابی اجتماعی بود که در آن بورژوازی قدرت را به دست گرفت و سرانجام منافع وعلایق مادی او موجب شد تا به حکومت ترور و وحشت (۱۷۹۳- ۱۷۹۴) پایان دهد…. در انقلاب اکتبر چنین اتفاقی نیفتاد. بلشویک‌ها طبقه اجتماعی ویژه‌ای را تشکیل نمی‌دادند، آنها مدعیان نمایندگی از سوی پرولتاریا بودند، آیا واقعا بودند؟ طبقه‌ای که مانند بورژوازی فرانسه در انقلاب دارای علایق و منافع مادی مشخص باشند؟… لنین در دولت و انقلاب همواره خواهان کسب و غصب قدرت حکومت، تراکم و تمرکز قدرت سازمان یافته، به دست پرولتاریا (بلشویک ها) است. دست یازی به قهر سازمان یافته هم برای سرکوب مقاومت استثمارگران و هم هدایت قهر آمیز توده‌های ملت… با هدف استقرار اقتصاد سوسیالیستی (رهایی بخش) بود… لنین قوای حکومت را می‌خواست، حکومت در دست پرولتاریا، و پرولتاریا برای همه، از لنین تا تروتسکی و استالین یکی بود، بلشویک‌ها، یعنی کادرهای اتقلابی حزبی، آنها تمرکز تمام قدرت در حزب را می‌خواستند و… راه‌ها همگی یک هدف داشت و در نهایت به تراکم و تمرکز قدرت در دست کادرهای انقلابی حزب کمونیست، یعنی کمیته مرکزی و… ختم می‌شد… لنین همواره از حکومت و کسب قدرت سیاسی حرف می‌زد، انقلاب برای غصب و کسب حکومت، حکومت به عنوان نهاد و نقطه مرکزی و مرکز ثقل انباشت قدرت و قهر سازمان یافته. برای او تنها با کسب قدرت سیاسی و تشکیل حکومت بلشویکی، یعنی تسلط حزب کمونیست بر ساختار حکومت، مبارزه با حکومت استثمارگران پایان می‌گرفت. وظیفه نوین حکومت بلشویک‌ها سرکوب و هدایت بود… طرح حکومت از نگاه لنین با حق حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش، با آزادی، با دمکراسی، با قانون یا حقوق اساسی برای هرکس بیگانه بود… از نگاه او بالاترین وظیفه کمونیست‌ها کسب قدرت سیاسی بود و آزادی، اخلاق، حقوق، عدالت، انسانیت یا رفاه و خوشبختی در مرتبه دوم یا سوم اهمیت قرار داشتند… و قدرت در یک نظم بدون آزادی تنها در افزایش آن به قدرت مطلق است که می‌تواند قدرتمداران را حفظ کند… انقلاب اکتبر پیروزی قدرت مطلق حکومت بر حقوق، تقدم برابری صرفا صوری بر آزادی و بدتر از همه پیروزی سیاست بر اقتصاد و ارجحیت اقتصاد حکومتی بر بازار بود…، اقتصادی بدون رقابت که از درون پوسید… سیستم لنین آنگونه بود که تمام طرح‌های اقتصادی- اجتماعی می‌بایست به انباشت و تراکم هرچه بیشتر قدرت حکومت بیانجامد. حکومتی که در کنترل یک حزب، کمیته مرکزی، دفتر سیاسی، رهبر فرهمند و تمام نهادهای وابسته به آن بود. در چنین نظم اقتصادی که هدفش انباشت هرچه بیشتر قدرت هیئت حاکمه بر اساس دستورالعمل از بالا برنامه ریزی شده باشد، سازماندهی جامعه خلاق و اقتصاد بارآور غیرممکن می‌شد… فروپاشی کامل اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی، یعنی سوسیالیسم واقعا موجود، نتیجه ورشکستگی کامل و عظیم یک سیستم در تاریخ مدرن دویست سال گذشته است که مانند آن درهیچ جای تاریخ وجود ندارد. فروپاشی که نه تنها سیاسی و اقتصادی، بل همچنین اخلاقی، فرهنگی، محیط زیستی و… بود… ” (۱).

لنینیسم اراده گرایی مطلق یک گروه (بلشویست ها) برای رهایی نهایی بشریت بود و این امر درست همان تفاوت اساسی و هسته‌ای میان انقلاب آمریکا و فرانسه با انقلاب اکتبر یا با انقلاب اسلامی ایران است: “حقنه” کردن یک “ایده” به واقعیت‌های جامعه. انقلاب اسلامی تلاش عده‌ای متوهم برای به کرسی نشاندن “اسلام” بود. اسلام چیست؟ کسی نمی‌داند! حاملین اجتماعی آن چه کسانی هستند؟ همه! از لات و لوت‌ها و قاتلان حرفه‌ای تا بازاریان مسلمان، از ملایان مرتجع حریص مال و ثروت تا “روشنفکران دینی” رنگارنگ مرتجع و درگیر توهمات رهایی بخش امام زمانی، از مستضعفانی که به روی مین رفتند تا شیادانی که از این راه به انباشت ثروت و قدرت پرداختند. اقتصادش چیست؟ همان اقتصاد با برنامه دولتی با رنگ و لعاب اسلامی. اقتصاد اسلامی یعنی مالکیت حکومتی (یا بنیادهای وابسته مستقیم و غیرمستقیم به حکومت) بر ابزار تولید، با برنامه ریزی حکومتی، با مدیران (ناکارآمد و فاسد) برگزیده شده از سوی حکومت، در جهت مصالح حکومت (ولایت فقیهیان)، بدون توجه به سود و زیان اقتصادی، در خدمت سیاست‌های هیئت حاکمه با هدف انباشت هر چه بیشتر قدرت و تمرکز و تراکم آن در دست اقلیتی دزد و فاسد، یعنی ارجحیت توهمات مربوط به تشکیل حکومت الهی در روی زمین، وعملا تقدم سیاست و توهمات دینی بر قوانین اقتصادی به سود قدرت و… انقلاب فرانسه یک دگرگونی اساسی در ساختار حکومت، سیاست، اقتصاد و جامعه بود و راه را برای آینده باز کرد. انقلاب اسلامی؟ ارتجاع محض است و راه به آینده را بست. کسب قدرت حکومت از سوی بنیادگرایان اسلامی، بدون ریشه طبقاتی، اشتراک منافع در”اسلام” نابی که هیچ کس نمی‌داند چیست، برای ساختن “ایده”ای که از آن هزار خوانش وجود دارد، ساختن یک جامعه امت- امامتی، آن هم در سده بیست و بیست و یکم!؟ اسلامی که نمادهایش ریش و پشم، تسبیح و جای مهر نماز بر پیشانی و بردن زنان به زیر زنجیر بردگی حجاب است. نظمی که هر چه ارتجاع و تبعیض و قهر و خشونت و جنایت است، یکجا در خود جمع دارد.

فروپاشی شوروی ویرانی یک جامعه بسته لنینی- استالینی بود که هیچ نوع اصلاحات اساسی را بر نمی‌تافت. در جمهوری اسلامی ایران نیز هر نوع تلاش برای اصلاح حکومت با شکست کامل روبرو شده است و روبرو خواهد شد. اصلاحات “دمکراتیک” یا اقتصادی که بخواهد از تراکم و تمرکز قدرت حکومت دینی بکاهد، و حقانیت “ایده” را در تقابل با واقعیات جامعه قرار دهد، شکست خواهد خورد، زیرا با محدودیت سیاسی “قدرت مطلق” (نظم ایدئولوژیک- دینی تامگرای ولایت فقیه) روبرو خواهد شد، قدرتی که مبنای طبقاتی ندارد، ایده است. هر کس بخواهد با اصلاحات اساسی سیستم را کارآمد و بارآور کند، چه بخواهد یا نخواهد، وارد فاز انقلاب، یعنی دگرگونی اساسی در روابط و مناسبات قدرت مطلق یک حکومت دینی خواهد شد، مسالمت- یا قهرآمیز، تفاوتی نمی‌کند. در شوروی نیز تمام تلاش‌ها برای “اصلاحات” شکست خورد. سیستم یا در خود فرو می‌ریزد یا انقلاب خواهد شد. آزادی ملل تنها در حکومت قانون نیست، در حکومت دینی نیز قانون، اما قانون الهی، حاکمیت دارد. تضمین حق زندگی و مالکیت کافی نیست، حق مشارکت هر کس در اداره امورعمومی، در زندگی سیاسی، اساس آزادی است. اگر به غیر این بود، “دیکتاتور صالح” کافی بود و نه اتحاد جماهیر شوروی فرو می‌پاشید و نه انقلابی ضروری می‌شد. در جوامع توده‌ای امروز، هر کس باید حق مشارکت در اداره امورعمومی را داشته باشد. حکومت بدون آزادی و بر اساس تامین نیازهای اولیه جامعه، قیمومت کامل سیاسی تا مرز بندگی و بردگی است. در کره شمالی “نانی” برای خوردن هست، اما این امر چه ربطی به آزادی و کرامت انسان دارد؟

با انقلاب اسلامی در ایران شکل حکومت از سلطنتی به ولایت فقیه (حکومت دینی) تغییر یافت، اما نه تنها از حاکمیت مطلق سلطنت کاسته نشد، بل با استقرار حکومت دینی ده برابر بدتر شد، رهایی از ترس ظلم و سرکوب حکومتگران انجام نگرفت، بدتر شد. رهایی از ستم و سرکوب سیاسی انجام نگرفت تا در پی آن ملت بتواند آزاد و بدون ترس در زندگی سیاسی جامعه شرکت کند. در انقلاب اسلامی، بنیادگرایان، از پائین تا بالا، از مکلا تا معمم، از مومن عادی تا “روشنفکر دینی”، با الهام از “ایده مقدس” خود، به عنوان منشاء نیروی ایمان و اعتقادات درونی- اخلاقی خویش، چنان انگیزه‌ای گرفتند که دست به هر نوع جنایت زدند. جنایاتی که بدون ایمان و پشتوانه به نیروی برتر و قوی تر یک “چیز” مقدس که گویا برفراز او است، اصولا ممکن نمی‌شد. بدون یک مرجع اخلاقی “بالاتر”ی که حکم به قتل دگرباشان بدهد و بگوید “بکش”، و مومن بدون تفکر بکشد، بسیاری از قتل‌ها و اعدام‌ها و جنایت‌ها ممکن نمی‌شد. ج. ا. ا. خونریزی و جنایت را حکومتی و رسمی کرد و به هر نوع اعمال قهر افسار گسیخته در خدمت اسلام مشروعیت “مقدس” داد. مومن فکر نکرد، به “وظایف” شرعی خود عمل کرد.

اکنون ماجراجویی‌های حکومت دینی به پایان خود نزدیک می‌شود و چپ باید تصمیم بگیرد، یا می‌تواند از تجریه تاریخ در دویست سال گذشته بیاموزد و چشم بر روی واقعیات بگشاید یا “هیچ” خواهد شد. هوش، توانایی در حل مشکلات است و خودآگاهی، توانایی انسان برای حس و شناخت درد و رنج یا عشق و شادی (از جمله یک ملت). چپ ایران باید شهامت نشان دهد، شهامتی که خطر دارد. چپ باید متعهد به حقیقت بماند، حقیقتی که بر اساس و پایه علوم و تجربه باشد و نه ایمان و اعتقاد. ایمان به “چیزی” به معنای وجود واقعی آن چیز نیست. حقیقت و قدرت تنها در جایی همراه یکدیگراند که سد راه هم نباشند. قدرتمدارن در مرحله‌ای شروع به جداکردن راه خود از حقیقت می‌کنند، و در آنجا حقیقت فدا و قربانی مصلحت قدرت می‌شود. چپ باید همواره متعهد به حقیقت بماند و در این راه اگر لازم بود، که هست، از قدرت (مدارن) فاصله بگیرد. قدرت حکومت در ج. ا. با حقایق تاریخی- دینی همخوانی ندارد، یا جای این است یا جای آن. هیئت حاکمه در ج. ا. برای حفظ قدرت و انباشت ثروت، “توهمات” را جانشین حقیقت کرده است، دروغ می‌گوید و جنایت می‌کند. با چنین حکومتی نه تنها نباید مماشات و همراهی، بل باید از آن گذر کرد و جذابیت قدرت نباید مانع از حقیقت جویی چپ شود. او (چپ) باید برای آزادی مبارزه کند، آزادی به معنای حق مشارکت ملت در اداره امورعمومی تا بتواند از این راه حاکم برسرنوشت خویش شود. آزادی، یعنی تغییر شکل حکومت، از حکومت دینی به یک نظم دمکراتیک پارلمانی متکی به حقوق بشر و در چنین بستری مبارزه قانونی برای تقسیم عادلانه امکانات مادی ومعنوی جامعه، مبارزه بافقر، مبارزه با جنگ که نعمت نیست، بل ویرانی و بدبختی است، مبارزه برای رفع تبعیض‌های رسمی و غیررسمی ادامه خواهد داشت. ایمان، زمینی یا آسمانی، بردگی خرد، و شک پیش شرط آزادی است. باید به آنچه گذشت و میوه نداد با دیده شک نگریست. چپ در راه ایده آل خود رنج‌ها کشیده و قربانی‌ها داده است، باید با انتخاب راه درست و تجدید نظر در راه رفته، آنها را پاس دارد. چپ اشتباهات فراوانی کرده است و اکنون با پشت سر نهادن آنها باید پرچمدار مبارزه با ج. ا.، پرچمدار آزادی و حقوق بشر، پرچمدار حق حاکمیت ملت و خودمحوری انسان و استقرار نظمی پارلمانی- دمکراتیک با التزام به حقوق بشر شود، اگر چنین نکرد، “مرده” است، دیر یا زود.

“… من تا به امروز همواره بر این نظر بوده‌ام و هنوز هم هستم که دمکراسی پارلمانی یک ضرورت است. اما دمکراسی پارلمانی را باید با دمکراسی غیرمستقیم، یعنی رجوع مستقیم با آراء مردم و همه پرسی در باره امور بسیار مهم، تکمیل کرد. این امر بسیار مهم است. دمکراسی پارلمانی (نمایندگی) روشی کاملا درست است و ما برای چنین نظمی نیازمند احزاب دمکراتیک و باز هستیم تا رقابت واقعی ممکن شود و طرح‌های متفاوت برای حل مشکلات جامعه وجود داشته باشد… هرچند ما نیازمند اتخاذ تصمیم و اظهار نظرهای هر چه بیشتر مستقیم مردم در اداره امورعمومی و امور مهم جامعه هستیم، اما باید بگویم کسانی که نظم پارلمانی، یعنی دمکراسی‌های پارلمانی را به عنوان نهادی بی مصرف و بی خاصیت نشان می‌دهند و آن را انکار می‌کنند، مرتکب خطایی بزرگ می‌شوند. اما، این را هم به عنوان بخشی از واقعیت باید گفت که عده زیادی سیاستمدار بی مایه و بعضا فاسد با اعمال خود مسئولان اصلی و واقعی بی اعتمادی و بی اعتباری رو به تزاید دمکراسی‌های پارلمانی شده‌اند… ” (۲).

چپ باید پس از تجربه دردناک و تلخ فروپاشی شوروی و اروپای شرقی، و نمونه‌های بدون آزادی و کرامت انسانی در بقایای این تفکر و سیستم، به راه مارکس برود، به راه نظم دمکراتیک و آزادی وگسترش و تعمیق عدالت اجتماعی در بستر دمکراسی‌های پارلمانی متکی به حقوق بشر. چپ باید از راه رسالت رهایی نهایی زمینی برای بردن انسان، جامعه و تاریخ به پایان تکامل‌اش دست بردارد، خواهان حقوق، آزادی و عد الت برای همه باشد، برای هر کس و نه تنها برای پرولتاریا، دفاع از منافع او را می‌تواند رسالت خود تعریف کند، اما دفاع از منافع زحمتکشان با تساوی حقوقی برای همه در برابر قانون دو امر متفاوت است. جذابیت “اتوپی”، دست یازی به توهم هایی چون ایفای نقش رسالت رهایی نهایی نباید چپ را جذب قهر و خشونت و مدافع جریانات بنیادگرای ضدروشنگری کند. او باید به گونه‌ای عمل کند که خواست‌اش در هر زمان و مکان بتواند به عنوان اصل یک قانونمندی همگانی معتبر باشد (کانت). باید از توهمات نسبت به نقش رهایی بخش “اقتصاد حکومتی” و تبدیل انسان به حیوان اقتصادی ببرد. چپ و دوران مدرن همزاد بوده‌اند، باید به این سنت دیرین وفادار ماند و روشنگری و خردگرایی، و علم و دانش را چراغ راهنمای مبارزات اجتماعی- سیاسی کرد. چپ باید از تصویر ساده و بچه گانه تقسیم جهان به دو قطب خوب و بد، زشت و زیبا، بهشت و جهنم، سرمایه داری و سوسیالیسم، دوست و دشمن دست بردارد و توجه کند که دنیای امروز، دنیای دانش و تکنیک است و بسیاری از مشکلا ت را نه ایدئولوژی، بل علم و تکنیک حل کرده است. تجربه تمام جوامع سوسیالیستی واقعا موجود نشان می‌دهند که رشد اقتصادی در گرو رشد اجتماعی- سیاسی است، و رشد اجتماعی بدون انسان خودمختار و مشارکت مردم در اداره امورعمومی جامعه ممکن نخواهد شد. نباید یک اتوپی زمینی، یعنی رهایی نهایی بشریت در “پایان تاریخ” را به جای شکل ماوراء الطبیعی آن (حکومت دینی) نشاند. آینده خود نمی‌آید، آینده را باید ساخت.

۱- با نگاه به “چپ پس از سوسیالیسم”، یوشکا فیشر، چاپ اول، انتشارات هوفمن و کامپه، ۱۹۹۲، هامبورگ (نقل به معنی)
۲- سارا واگن کنشت (Sahra Wagenknecht)، از رهبران حزب چپ آلمان، در کتاب “با شهامت علیه جریان”، انتشارات پیپر (Piper)، مونیخ ۲۰۱۹، برگ‌های ۲۲ و ۶۴


تماس با نویسند: Dastmalchip@gmail.com