خانه >> مقالات >> چرا پیشرفت نمی کنیم؟ نگاهی به مقاله منوچهر تقوی بیات، کورش گلنام

چرا پیشرفت نمی کنیم؟ نگاهی به مقاله منوچهر تقوی بیات، کورش گلنام

مقاله آقای منوچهر تقوی بیات در باره دوران پهلوی (۱) گذشته از شماری از هم میهنان در اپوزیسیون، که با وجود ادعای دمکراسی خواهی، به هیچ روی جایی برای پادشاهی خواهان در سیاست آینده ایران نمی بینند و تنها خود را محور همه چیز می شمارند، شوربختانه بیش از همه آخوندها و پیروان آنها را شادمان نمود. گریه آور است که کسانی به چنین مقاله ای با دیدگاه های غیر تاریخی، سست و بی پایه و بر مبنای شایعه های ایران سوز، برمبنای بی خبری و یا خود را به بی خبری زدن از آنچه در تاریخ گذشته روی داده است، به دید مثبت نگریسته اند.

یک یادآوری مهم: در آغاز و از بیم شایعه پردازانِ چیره دست، یاد آور شود که نگارنده یک جمهوری خواه مستقل است که هیچ گونه پیوندی نیز با گروه هایِ گوناگون جمهوری خواه ندارد و از حق و آزادی همگان در راه خواسته های خود چه چپ، چه میانه و چه راست، از آن میان پادشاهی خواهان، پشتیبانی می کند.

چند نکته

۱ ـ اینکه دوران رضا شاه و محمد رضا شاه آزادی های سیاسی نبوده و سیستم دیکتاتوری و خودکامگی حاکم بوده است، نفی شدنی نیست ولی در همین دوران ۵۷ سال و چند سالی پیش از آن با نخست وزیری و تشکیل کابینه سردار سپه ( رضا شاه) است که پایه هایِ عملی دگرگونی های بزرگ و مدرن شدن جامعه ایران نهاده می شود. آقای تقوی بیات چنان در کینه توزی سیر می کند که اگر اشاره ای هم به رویدادهای دوران رضا شاه و بر آمدن او می کند آنرا نه به سبب شایستگی و دلیری خود او که برنامه انگلیسی ها و در خدمت سود و هدف های بیگانگان و خیانت به ایران می شمارد و به گونه ای شگفت آور به مقاله ای که تار و پودش می باید جدی می بود، شکلی مسخره داده و به موردهایی می پردازد بی اهمیت و با پوزش کودکانه. رویکردی که همه ادعاهای نویسنده اش را بی ارزش می کند. برای نمونه در باره اینکه رضا شاه خان(به معنای فئودال و خان زاده) نبوده است:

رضا سواد کوهی حتا خان و خان زاده هم نبود و ایل و تبار مشهور و مهمی هم نداشت. لقب های؛ “خان” و “سردار سپه” و “رضاشاه کبیر” را روزنامه های مزدور، دستگاه تبلیغاتی حکومت پهلوی ها و مردم عامی به رضا سواد کوهی دادند.”

ایشان هنوز هم تصور می فرماید که اگر به کسی گفتند “خان”، که یک واژه ترکی است که وارد زبان ما نیز شده است، حتما خان زاده و فئودال باید باشد! خوب است در باره معنای خان، سندی هم خدمت ایشان داده شود تا سطحی بودن و بی ارزش بودن چنین برخوردی بیشتر آشکار گردد. در فرهنگ دکتر محمد معین جلد یک، برگ ۱۳۹۳، برای خان دو معنا در دو وجه آمده است که نخستین آن به معنای خانه، سرا و… که مورد بحث ما نیست ولی در معنای دوم که خود دو بخش دارد، چنین آمده است:

” ۲ ـ خان [تر.] ۱ ـ عنوانی که به شاه یا امیری در ترکستان و سپس در نواحی دیگر دادند. ۲ ـ عنوان رجال و بزرگان : احمد خان، محمد خان.” در این جا استاد معین ولی دو توضیح دیگر افزوده است: ” ۱ ـدرقرون اخیر از اهمیت این عنوان کاسته شدو تقریبا به هر کسی آن را اطلاق می کنند(مانند آقا) ۲ ـ احتراما به اقوام نزدیک خطاب کنند: خان دایی، خان عمو.”

آیا فهم و درک این موضوع سخت است؟ ایشان کجا شنیده یا خوانده است که کسی گفته یا نوشته باشد که رضا شاه خان زاده یا از ایل و تباری مشهور بوده است؟

۲ ـ ایشان چون همه کینه توزانی که نمی خواهند حقیقت های تاریخی را بپذیرند، دچار سردرگمی های شگفتی شده اند. در جایی نوشته اند:

با نوشتن نام رضا سواد کوهی و یا آقا رضا من قصد اهانت به او را ندارم بلکه او را در تراز یک شهروند با آبرو و شریف می گذارم.” چه محبت و گذشت بزرگی فرموده اند!

ولی همین شهروند ” با آبرو و شریف” در آخر مقاله ایشان تبدیل می شود به “خائن و جانی” :

” این نکبت و بدبختی های چهل ساله هم از انبان خیانت ها و جنایت های ۵۷ ساله ی پهلوی ها بیرون آمده است.

اینکه چگونه می شود یک آدم همزمان هم با “آبرو و شریف” خوانده شود و هم “خائن و جانی”، تنها از ذهنی بر می آید که کینه توزی پرده ای بر چشم حقیقت بینش کشیده باشد. البته “دزد” را هم به این دو صفت بیافزائید تا این معجون پُر بار تر شود! گویا دوران قاجار ایران در میان پیشرفته ترین ها و مردم همه در امنیت و آسایش، تندرستی، سعادت و شادمانی رشک بر انگیزی به سر می برده اند؛ حکومتی توانا بر سر کار بوده و نشانی از حکومت خان ها و فئودال ها با تفنگچی ها و راه زنانشان نبوده، جاده ها امن و امان، بیماری های سل و تیفوس و کچلی و… دیگر دردهای بی درمان ریشه کن و آموزشگاه ها و دانشگاه ها بر پابوده است،نه گروهی سیاستمدار فرمانبر روسیه و نه گروهی فرمانبر انگلیس بوده اند و … کوتاه سخن همه غرق در شور و شادی و در گلستان بسر می برده اند و افسوس که رضا شاهی سر بر می آورد و آن دوران خوش و امن سپری شده و ایران پیشرفته و گل و بلبل ویران می شود!

۳ ـ آن گونه که حکایت شده، در روزهایی که رضا شاه نوزادی بیش نبوده، در سفری از سوادکوه به تهران در آغوش مادر، به سبب سرمای شدید بدنش سرد و نفس کشیدنش در آغوش مادر نا محسوس می شود و مادر خیال می کند که نوزاد جان سپرده است و او را به دست همراهی می دهد که به خاکش بسپارد ولی او تکانی در کودک مشاهده می کند و او را در گرما نگاه می دارد و کودک به حال عادی باز می گردد. چه باید گفت به کسی که با ادعاهای فراوان، این رویداد را به گونه ای “متلک، سرکوفت و یا آرزویی بر آورده نشده” به رُخ رضا پهلوی می کشد!؟

” اگر نوزاد نیمه جان یا یخ زده ی عباسعلی داداش بک را چاروادار به خواهش مادر آن کودک در سال ۱۲۵۶ در گردنه ی گدوک به خاک سپرده بود، امروز دیگر رضا پهلوی وجود نداشت تا در آرزوی به قدرت رسیدن بتواند مانند پدر بزرگ و پدرش با بیگانگان درباره ی آینده ی ملت ایران وارد چانه زنی و معامله بشود.”

آیا این زبان توهین آمیز، این شیوه نگارش و این برخورد مسخره را می توان بحث و تفسیری سیاسی دانست؟

یاد آور شود که “عباسعلی داداش بک” پدر رضا شاه بوده است.

۴ ـ در باره آنچه که در مقاله نامبرده در مورد آقای رضا پهلوی و بیانیه ایشان آمده، من سخنی ندارم و آقای پهلوی خود اگر بخواهد پاسخ گو هستند.

۵ ـ باور کردنی نیست کسی خود را “روشنفکر و کوشنده سیاسی” بنامد و آنچنان در چاه کین توزی در افتاده باشد که از فهرست “هزاران هزار زندانی در ازای ۵۷ سال سلطنت پهلوی ها” سخن براند! ایشان یا معنای “هزاران هزار ” را درست متوجه نمی‌شود و یا فهم و درک خوانندگان نوشته خود را بسیار پایین ارزیابی کرده است. هزاران هزار سر به میلیون نفر می‌زند! آیا چنین بوده است؟ اگر همه خانواده و بستگانش یک میلیون زندانی را از پدر مادر و یا همسر و یا فرزندان، پدربزرگ و مادر بزرگ، دایی، خاله، عمو و عمه و… همه را حتا ۱۵ تن به شمار آوریم می‌شود ۱۵ میلیون تن از ۳۰ میلیون جمعیت آن روزگار ایران درگیر با زندانی و زندان بوده‌اند! آیا کسی که چنین ادعای بی پایه‌ای می‌کند سندی بر این ادعا دارد؟ آیا حاضر است این ادعایش را با سند به همه نشان دهد؟ شوربختانه این بزرگ نمایی‌ها به یک بیماری کهنه در میان ما ایرانیان مبدل شده است. بی سند و مدرک در یک باصطلاح مقاله که ادعای فراوان دارد، از “هزاران هزار زندانی” در یک دوره ۵۷ ساله سخن می‌گوییم بدون نشان دادن سندی و بدون ترس و واهمه از چنین شایعه پراکنی‌ها. بدون بر عهده گرفتن هیچ گونه مسئولیت تاریخی در این چنین بی پایه گویی‌ها. این هم حکایت آخوند‌ها از “شهدای خود در انقلاب است” که چنان بزرگ نمایی کرده و هنوز هم می‌کنند که یکی از وجدان‌های بیدار از میان خود آنها به خروش آمده و به افشا گری پرداخته است.

سخن از پژوهشگر و نویسنده ای است که با وجود مذهبی بودن، پشتیبانی سخت از خمینی و حکومت اسلامی در دهه های نخستین، ولی در پی گیریها و پژوهش هایش، وجدانش را مبنای داوری هایش قرار داده و چوبش را هم بسیارخورده است. هم سالیانی زندان کشیده، هم بارها و بارها حتا پس از آزادی از زندان بازجویی شده، خود و خانواده اش مورد آزار و ستم قرار گرفته و دچار گرفتاری بوده اند. برای من وجدان و شرف این آدم و پاک دست بودنش مهم است نه باورش به اسلام. این پژوهشگر با وجدان و درست کار عمادالدین باقی است. پیش از پرداختن به آماری که او در آن دروغ ها و بزرگ نمایی های آخوند ها در کشتار وسیله حکومت شاه را افشا کرده است، به یک بخش از مصاحبه او با ایرنا می پردازم تا شاید تلنگری بر ذهن جناب تقوی بیات وارد شود. ع. باقی در این مصاحبه می گوید که در دوره ای با گرفتن اجازه، برای پژوهش به دفتر نخست وزیری می رفته و صورت جلسه های کابینه های شاه را می خوانده است. ببینیم که او پس از این مطالعه به چه نتیجه ای می رسد:

” ایرنا: نکته درخوری هم داشت؟

باقی: هر چه صورت جلسه بود را خواندم. نکته جالبی که باعث تغییر ذهنیت من شد، محتوای این جلسات بود. تا آن موقع ذهنیتی از دوره شاه داشتم که فهمیدم خیلی غیرواقعی بوده است. فکر می کردم یک مشت آدم تابع، مجیزگو، بی سواد و وطن فروش در جلسات کابینه دور هم می نشستند و مملکت را اداره می کردند. اما خواندن این صورت جلسات این نگاه غیرواقعی که تحت تاثیر انقلابیگری ام بود را زیر سوال برد. دیدم بحث هایی که در آن کابینه ها می شد بسیار کارشناسی، دقیق و جدی بود. به خصوص حرف های هوشنگ نهاوندی و علی نقی عالیخانی وزیر اقتصاد و خلعتبری وزیر خارجه در این جلسات درخشان بود. خود هویدا هم تکه های نغز و جالبی را بیان کرده بود.”

در بخش دیگری خبرنگار از او در باره کشته شدگان ۱۷ شهریور می پرسد:

” ایرنا: تعداد شهدای ۱۷ شهریور را چگونه استخراج کردید؟

باقی: یکی از مباحثی که در سیر تحقیقاتم برای این کتاب دنبال می‌کردم تعداد شهدای انقلاب بود. مثلا مجلس اول شورای اسلامی بیانیه داده بود و تعداد شهدای انقلاب را بیش از ۶۰ هزار نفر دانسته بود. برای من جای سوال بود که این عدد را از کجا آورده‌اند…

… من به عنوان کسی که در تظاهرات فعال بودم حدس می‌زدم تعداد کشته شده‌ها ۶۰ هزار نفر نیست. چون وقتی در تهران که قلب درگیری‌ها بود تعداد کشته شده‌ها خیلی کمتر بود چطور در کل کشور می‌شود ۶۰ یا ۶۵ هزار؟ یادم هست وقتی مجلس شورای ملی را تصرف کردیم کلا دو شهید دادیم که یکی‌شان جلوی چشم خود من تیر خورد و شهید شد.

هر چه فکر کردم این عدد با مشاهدات من سنخیت نداشت. ولی هیچ منبعی نداشتم که بفهمم تعداد شهدای قبل از انقلاب چند نفر بوده است. آمار هم واقعا عجیب بود. مثلا میشل فوکو که آن وقت یک روزنامه نگار بود که به ایران آمده بود مدعی شده بود در ۱۷ شهریور ۴ هزار نفر شهید شدند….

اما برای این که این آمار را بررسی کنم مرجعی نداشتم. در بنیاد شهید کتابی به صورت عمومی چاپ شده بود که که عکس و وصیت نامه شهدای تهران در آن آمده بود. ولی کار آماری روی آن انجام نشده بود. من شهدا را تفکیک کردم و برای شهدای ۱۷ شهریور به عدد ۸۸ درکل تهران[در جمع با میدان ژاله] و ۶۴ در میدان ژاله رسیدم که بعدا به میدان شهدا تغییر نام پیدا کرد.”

[همه مصاحبه را در این لینک بخوانید]

روزنامه شرق آمار بسیار دقیقی از سال ۴۲ به بعد از سوی عمادالدین باقی می‌آورد به شرح زیر:

“باقی تعداد کل شهدای انقلاب در فاصله قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ را ۳۱۶۴ نفر می‌داند که براساس آمار بنیاد شهید انقلاب اسلامی و منابع دیگر تدوین شده است. باقی همچنین تعداد شهدای واقعه ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ را ۶۴ نفر در میدان ژاله و ۲۴ نفر در دیگر نقاط شهر تهران می‌داند. در همین روز دولت وقت اعلام کرد ۸۶ نفر کشته و ۲۰۵ نفر زخمی شده‌اند. ” بر گرفته از

روزنامه شرق ۱۶/۲/۱۳۸۳ ص ۳۰ ویژه نامه کتاب”

اکنون خود داوری کنید که ۶۰ هزار نفر تنها در جریان انقلاب کجا و این آمار کجا؟ این یک نمونه روشن از بزرگ نمایی‌ها و شایعه پراکنی‌های خانمان برانداز در میان ما ایرانیان است که ریشه‌اش باید خشکانده شود.

چه کسی را باید باور کرد؟

یک پرسش مهم دیگر در باره دوران رضا شاه این است که آیا ما ایرانی ها باید نوشته های یک پژوهشگر راست گفتار و درست کرداری چون زنده یاد احمد کسروی را که سه دوره قاجاریه، رضا شاه و ۴ سال از حکومت محمد رضا شاه را زندگی و تجربه نموده و امین ترین نویسنده و بیان کننده رویدادها است را باور کنیم، که نگارنده در نوشته پیشین خود در باره کسروی به داوری او در باره رضا شاه نیز پرداخت، یا آقای منوچهر تقوی بیات را؟ باید گفته های تاریخ شناس و پژوهشگری گرامی چون آقای بهرام مشیری را که گفته ها و نوشته هایش همه بر مبنای سند است را باور کنیم یا جناب تقوی بیات را ؟

پایان سخن

از خوانندگان می خواهم برای روشن تر شدن بی پایگی بسیاری تهمت ها به رضا شاه، به این گقت و گوی تلویزیونی بهرام مشیری با آقای کاردان در باره رضا شاه و رویداردهای آن روزگار، تیز هوشی و کاردانی و درایت رضا شاه در جریان کوتاه کردن دست خزعل و انگلیسی ها از خوزستان، فریب دادن انگلیسی ها وسیله رضا شاه در چگونگی پیونددوباره خوزستان به ایران، که بنا به گفته آقای بهرام مشیری از مهمترین کارهای ماندگار رضا شاه است، اشاره مشیری به راد مرد بزرگ ایرانی زنده یاد احمد کسروی و…. گوش کنند تا جنبه هایی از این حقیقت تاریخی بیشتر روشن شود که چرا ما یکی هم در نتیجه همین پذیرفتن بدون بررسی همین شایعه پراکنی ها، دروغ بافی ها و جستجو نکردن ها است که پیشرفت نمی کنیم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیر نویس:

https://news.gooya.com/2019/02/post-23436.php ۱ ـ