خانه >> مقالات >> چرا ملت ایران باید برای نجات میهنش، چشم براه حمله آمریکا باشد؟ منشـه امیـر

چرا ملت ایران باید برای نجات میهنش، چشم براه حمله آمریکا باشد؟ منشـه امیـر

پنجاه و دو سال پیش، در چنین روزهایی بود که جمال عبدالناصر فرمانروای آن هنگام مصر، اعلام کرد که به اسرائیل حمله می برد، این کشور را در کوتاه ترین مدت به تصرف در می آورد و چند روز پس از آن، ناهار را در تل آویو مرکزی ترین شهر اسرائیل صرف خواهد کرد.

چند ماهی از این وعده نگذشته بود که شکست مصر در جنگ شش روزه با اسرائیل، چنان بر عبدالناصر گران آمد که سر بر بالین گذاشت و سکته قلبی کرد و از این جهان بیرون شد.

هفتاد و پنج سال پیش، در چنین روزهایی بود که نیروهای متفقین، در شمار بسیار، در ساحل نورماندی در فرانسه پیاده شدند و به ارتش آلمان نازی، که سراسر اروپا را اشغال کرده بود، تاخت بردند و آن را شکست دادند.

کوتاه مدتی پس از آن بود، که هیتلر جام زهر را سرکشید و خودکشی کرد و جسدش را به آتش کشیدند و خاکسترش را پراکندند.

هیتلر گفته بود که یهودیان را نابود خواهد کرد، ولی نه تنها این آرزو را به گور برد، بلکه ملت یهود توانست دوباره روی پای خود بایستد و به آرزوی دینی و ملی خود برای بازگشت به سرزمین پدری دست یابد.

حالا حکومت اسلامی ایران است که سروشاخ می کشد و از نابودی دیگران سخن می گوید، ولی امید داشته باشیم که عاقبتش بهتر از آن مستبدین و شیطان صفتان گذشته نخواهد بود.

به خود نازیدن، خصلت شایسته ای نیست و اسرائیل هرگز دوست ندارد که به خود بنازد.

ولی گاهی یادآوری واقعیات و رویدادهای گذشته، ضروری به نظر می رسد. زیرا عاقلان، باید همیشه از گذشته درس بگیرند تا بتوانند راه آینده خود را بهتر بیابند.

در آغاز تابستان پنجاه و دو سال پیش بود که عبدالناصر، که در بهینه سازی زندگی مردم مظلوم مصر سخت شکست خورده بود، برای جبران این ناکامی، به فکر جنگ با اسرائیل افتاد و تنگه تیران در دریای سرخ را به روی آمد و شد کشتی های اسرائیلی بست و نیروهای ارتش مصر را در صحرای سینا متمرکز ساخت و اعلام کرد که به اسرائیل حمله می برد و در ظرف چند روز، دیگر نامی و نشانی از این کشور و مردم آن باقی نمی گذارد.

فرمانروای آن زمان سوریه نیز، در تامین رفاه مردم خویش بی کفایتی بسیار نشان داده بود، و او نیز به هوس افتاد که توانایی های خود را در جبهه نبرد با اسرائیل به آزمون بگذارد و او نیز به تمرکز نیرو در مرزهای اسرائیل پرداخت و زبان به تهدید علیه این کشور گشود.

پادشاه اردن هم احساس کرد که نمی تواند ادعای عرق ناسیونالیستی عربی داشته باشد و کنار گود بایستد و در نابود سازی اسرائیل و ارتش این کشور سهمی نداشته باشد.

با همین حساب بود که ملک حسین نیز به خیل مهاجمین پیوست.

اما، ارتش اسرائیل توانست در ظرف شش روز، ارتش های سه کشور عربی را که در مجموع نیرومندترین قدرت نظامی و تهاجمی همه کشورهای عرب محسوب می شد، شکست دهد.

بله، تنها در ظرف شش روز – نه بیشتر!

در درازای زمان، رهبران مصر و اردن دریافتند که ستیز با اسرائیل، کار نابخردان است و اسرائیل می تواند همسایه خوبی برای آنان باشد و دست دوستی به سوی اسرائیل دراز کردند و با این کشور به پیمان صلح رسیدند.

در آن روزهای سرنوشت ساز جنگ شش روزه، از استودیوی کوچک رادیو اسرائیل، که در فاصله چند صد متری از مرز اردن قرار داشت، جریانات جنگ را دنبال می کردیم و صدای انفجار خمپاره ها را می شنیدیم.

از اخبار رادیو قاهره به زبان عربی می شنیدیم که چگونه نیروی هوایی مصر توانسته است در ظرف دو ساعت همه هواپیماهای جنگی اسرائیل را نابود کند.

گوینده عرب، به شنوندگان خود وعده می داد که فردای آن روز تل آویو برای ورود پیروزمندانه جمال عبدالناصر آماده خواهد بود و فرش قرمز زیر پایش پهن خواهند کرد.

آن رادیو و آن فرماندهان ارتش مصر به مردم خود، و حتی به فرمانروای مصر دروغ گفته بودند. زیرا نه تنها کوچکترین آسیبی به نیروی هوایی اسرائیل وارد نیامده بود، بلکه تیزپروازان جنگی اسرائیل بودند که در ظرف دو ساعت اول آغاز جنگ، از نیروی هوایی مصر اثری و نشانی باقی نگذاشتند و به قدرت هوایی ارتش های سوریه و اردن نیز اسیب جدی وارد ساختند.

در همان دو ساعت اول ششم ماه ژوئن سال ۱۹۶۷ (پنجاه و دو سال پیش در چنین روزهایی)، سرنوشت جنگ رقم خورده بود و پیروزی ارتش اسرائیل مسلم شده بود و تنها چیزی که باقی مانده بود آن بود که نیروهای زرهی و زمینی ارتش دفاعی اسرائیل بتوانند در زمین پیش روند و شبه جزیره سینا ، بلندی های گولان و کرانه باختری رود اردن و نوار غزه را به تصرف درآورند.

ده ها هزار نفر از سربازان مصری، در آن جنگ به اسرائیل تسلیم شدند.

آن ها بی تردید از خود می پرسیدند که برای چه جنگ کنند؟ اسرائیل که به کشور آن ها آسیبی نرسانده بود که دشمن محسوب شود.

رجز خوانده بودند و یاوه سرایی کرده بودند، ولی در میدان عمل، در ظرف دو ساعت، بله دو ساعت از پای درآمدند و اگر جنگ شش روز ادامه یافت، به خاطر آن بود که اسرائیل می خواست نقاط سوق الجیشی در خط مرزی با سوریه و اردن و مصر را از تصرف دشمن بیرون آورد.

دوست نداریم خودستایی کنیم. تعریف از خود، مال آنانی است که قابلیتی در چنته ندارند و با کرکری خواندن می خواهند آن کمبود را جبران کنند.

حکومت کنونی ایران نیز از روزی که قدرت را به دست گرفت، شعار نابودی اسرائیل را عنوان کرد و عربده مرگ بر آمریکا به راه انداخت و امروز نیز فرماندهان سپاه پاسداران می گویند که نابود کردن ارتش آمریکا در منطقه مثل آب خوردن است و ادعا می کنند که در ظرف دو روز خواهند توانست بیش از دو هزار هدف نظامی آمریکایی در منطقه و سراسر جهان را نابود کنند.

یک کاربر ایرانی، در واکنش به این ادعا نوشته بود که اکنون چند سال است که اسرائیل بیش از دو هزار هدف نظامی رژیم ایران در خاک سوریه را مورد حمله قرار داده، ولی سپاه پاسداران همچنان دست به سینه نشسته و جیک نمی زند.

آخوندهای حکومتی بارها گفته بودند که اگر اسرائیل به ادعای آنان، “غلطی بکند” نابود خواهد شد.

واکنش عملی آن ها را دیدیم. ولی در حرف، همچنان ادعا می کنند که همین فردا پس فردا، اسرائیل دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت.

از کنار این گونه رجز خوانی ها، می شد با بی اعتنایی گذشت و یاوه سرایی ها را نادیده گرفت.

ولی یک خطر بزرگ در این برخورد وجود دارد که نمی توان نادیده گرفت و آن این که، وقتی کسی بارها از قدرت افسانه ای خود و از ضعف شدید دشمن داد سخن داد، ممکن است خودش باورش شود و دست به یک دیوانگی بزند و ملت ایران را با فاجعه روبرو سازد.

برای من بسیار دردناک است، من که ایران را بسیار دوست دارم، که طاقت مردم آنقدر طاق شده که علنا در واکنش های خود برای وبسایت رادیو پیام اسرائیل خطاب به پرزیدنت ترامپ می گویند، و حتی التماس می کنند که بیاید و به ایران حمله کند.

کدام وطن پرستی ممکن است به رهبر یک کشور بیگانه التماس کند که بیایید، به کشور ما حمله کنید و ما را از دست این دشمن واقعی رها سازید؟

ایرانی وطن پرست است. ایران، زادگاه خود و میهن خویش و خاک پاک کشورش را دوست دارد. پس چگونه به خود اجازه می دهد از یک بیگانه تقاضا کند که بیاید و به وطن من حمله برید؟

این نشان عمق تنفر ملت خوب ایران نسبت به یک مشت ماجراجو و فرصت طلب و دزد و غارتگر و نابخرد و نادان است که بر کشور ایران مسلط شده اند و ثروت ملی را به تاراج گذاشته اند و یک کشور را به نابودی تهدید می کنند و سرزمین های همسایه را هدف تعرض قرار می دهند و با ابرقدرت جهانی در می افتند.

رهبر خوب کسی است که بکوشد با سران دیگر کشورهای جهان، در عین دفاع از تمامیت ارضی و منافع ملی وطن خویش، روابط دوستانه و سازنده داشته باشد. ولی از آن روزی که آنان قدرت را در ایران به دست گرفتند، با شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل به میدان آمدند و اعلام کردند که قصد دارند رژیم های همسایه را براندازند و اسلام ناب محمدی، به نسخه شیعۀ آن را بر سراسر منطقه و جهان اسلامی مسلط سازند.

نتیجه این آرزوی ناپخته، ویرانی ایران و رسیدن به وضع فلاکت بار امروز است.

به خوبی به یاد دارم که برای رسیدن به این هدف رویاگونه، چگونه در اوائل انقلاب، آخوندهایی را از کشورهای آفریقایی به ایران دعوت می کردند تا آنان را مورد شستشوی مغزی قرار دهند و به عامل اجرای آرزوهای خام خویش در کشورهای آفریقایی مبدل کنند و چگونه با شورشیان مسلمان فطانی در مالزی ارتباط برقرار کردند و با شورشیان مسلمان فیلیپین به نام مورو پیمان مودت بستند، تا بتوانند در هر کجا که برایشان امکان داشته باشد، شورش و بلوا بر پا کنند.

این ها چه خدمتی می توانست، و یا می تواند به رفاه مردم ایران و عظمت و اعتلای این سرزمین باستانی بکند؟

آیا شما شنوندگان نسل جوان، اصلا اسم گروه هایی مانند فطانی و مورو را شنیده اید؟ سران رژیم ایران، توجه نداشتند که فطانی ها و یا به تلفظ درست پتانی ها و موروها اهل تسنن هستند و فریب حکومت شیعه ایران را نخواهند خورد و همه سرمایه گذاری های رژیم ایران روی این دو گروه، دود شد و هوا رفت.

می دانم که اسم حماس و جهاد اسلامی و مقاومت و حزب الله به گوشتان آشناست. فطانی و مورو به رژیم ایران اعتنایی نکردند، زیرا اهل تسنن بودند و شیعیان را مسلمان نمی دانستند.

از این رو آخوندهای حکومتی، همه توان خود را به سوی شیعیان خاورمیانه متمرکز کردند که نتیجه آن به تاراج گذاشتن هرچه بیشتر ثروت ملی ایرانیان و ریخته شدن خون مردمان، و تبدیل یک ملت پیشرفته و به رفاه رسیده، به مردمانی است که برخی از آنان ناچارند قوت لایموت روزانه را در زباله دانی ها بجویند.

ملت ایران از آنان نفرت دارد و آن ها را دشمن خود، دشمن وطن خویش و دشمن انسانیت می داند و خواهان برافتادن آنهاست و از کشورهای آزاد جهان یاری می طلبد، زیرا بر این گمان است که خود به تنهایی قادر به بیرون راندن این اشغالگران نیست.

پانزده سال پیش بود که به یک ضیافت خصوصی با حضور پرزیدنت بوش پسر دعوت شده بودم و به سوی او رفتم و گفتم: جناب رئیس جمهوری، از زبان شنوندگان رادیو اسرائیل و مردم ایران زمین برایتان پیامی دارم.

با کنجکاوی پرسید که پیام چیست؟ و آن دورانی بود که ایالات متحده سراسر خاک عراق را به تصرف در آورده و از جمله وارد شهرهای مذهبی شیعیان از جمله نجف و کربلا شده بود.

برای رئیس جمهوری آمریکا لطیفه ای را نقل کردم که در آن روزها در ایران به گستردگی رواج داشت و در آن، گفته شده بود: آقای بوش، حالا که کربلایی شده اید، لطف کنید مشهدی نیز بشوید!