خانه >> مقالات >> پاشنه آشیل حکومت و دِینِ تاریخیِ اکثریت عظیمی از مردانِ ایران، منیژه حبشی

پاشنه آشیل حکومت و دِینِ تاریخیِ اکثریت عظیمی از مردانِ ایران، منیژه حبشی

قریب به ۴۰ سال از حاکمیت جهل و جنایت بر کشورمان می‌گذرد. شاید گاه بنظر رسد که با توجه به پدیده شگرفِ دنیای مجازی و امکان گردش آزاد اطلاعات، دیگر نیازی به روشنگری نیست و کسی از زاویه آگاهی مشکلی ندارد.

به گمان من اما چنین نیست و باید همچنان گفت و روشنگری کرد زیرا معتقدم که تا بعد از سقوط رژیم و آشکار شدن تمامی ابعاد آنچه در این ۴۰ سال با ایران و ما مردم ایران کرده، هیچیک از ما قادر به تصویر سازی ابعاد غیرقابل باور جنایات و خیانتهای رژیم نیستیم و نخواهیم بود. اما آنچه بسیار قابل تامل است بنظر من اینست که بقای رژیم علاوه بر توحش و جنایت پیشگی‌اش، به اشتباهات و برآوردهای غلط ما مردم تحت حکومت آنها هم برمی گردد.

هرگاه از چگونگی به حاکمیت رسیدن این واپس ماندگان تاریخی بر ایران گفتگو می‌شود، می‌بینیم که انگشت‌های اتهام به سمت روشنفکرانِ دوران دهه آخرِ حکومت پهلوی و دوران انقلاب از هر سو نشانه رفته‌اند. بسیاری هم بخصوص در میان نسل‌های جوانتر، ترجیح می‌دهند خود را آسوده کرده و همه چیز را یکجا به دوشِ نسل پدران و مادران خود که در سال ۵۷ فریب خمینی را خوردند انداخته و دست‌ها را بهم ساییده و با وجدانی آسوده از عملکرد خویش، چشم بر تاریخ و واقعیت هایِ اجتماعی- سیاسی آن دوران و حتی هم اکنون ببندند. صد البته نقش مبارزین و گروه‌های انقلابیِ آن دوران، خود دفتر قطوریست که در این سطور نمی‌گنجد.

من در مقام دفاع یا توجیه ناآگاهی‌های خود و نسل پنجاه و هفتی‌ها، چه تحصیلکرده هایی مانند من و چه روشنفکران آن دوران را ندارم و براین باورم که این فریبِ بزرگ را نه یک دلیل، بلکه دلایل تاریخی -اجتماعی بسیار بوجود آورده و تنزل دلایل نزول این فاجعه به یک قشر و گروه را ساده انگاری میدانم. به عنوان مثال می‌توان نقش عمیقا ارتجاعی مذهب بر اندیشه مردم در طی قرنها و تاریخ سازی‌های جعلی آخوندها و اعتقادات خرافی و مذهبی شخص محمدرضا شاه و سیاست استبدادِ سیاسی بسیار سنگین او و همچنین بال و پر دادن او به مذهبیون و آخوندها به تصور مقابله با خطر کمونیسم و بسته بودن کامل گردش اطلاعات و امکان آگاهی یابی و… را ذکر کرد و دریافت که دلایل سقوط رژیم پهلوی را به یک یا دو دلیل نمی‌توان منحصر کرد.

با همین پیش فرض، در این جا من می‌خواهم فقط به یک زاویهُ اجتماعیِ – فرهنگیِ استمرار این رژیم اشاراتی داشته باشم.

از همان هفته اول به حاکمیت رسیدن خمینی شیاد و جنایت پیشه، روز به روز پرده از نمایش دموکرات نمایی‌های او در پاریس که به مشّاطه گری یزدی و قطب زاده و بنی صدر همه را فریب داده بود، به سرعت فرو می‌افتاد. اما در این میان زنان با شامّه غریزی خود اولین کسانی بودند که علائم خطر ارتجاع حاکم را حس کردند و اندکی نگذشته بود که نخستین راهپیمایی در تقابل با دستورات حکومتی برای حجاب اجباری را برگزار کردند.
در باب حجاب و نقش آن در ابقاء رژیم باید بسیار گفت و روشنگری کرد. کوچک شمردن آن، چشم بستن به روی یکی از اصلی ترین پاشنه آشیل‌های این حکومت مرتجع قرون وسطایی است. اما دراین نوشته هدفم اثبات ضد انسانی بودن حجاب یا از نظر من بی پایه بودن مقوله “حجاب انتخابی” هم نیست. هرچند بیقین به هر دو باور دارم. بلکه غرضم از این نوشته کوتاه یادآوری دردیست که شاید چندان که باید درباب آن سخن نگفته‌ایم.

از سرکوب زنان همه آگاهیم اما باید پرسید که نیم دیگر جامعه ما که همانا مردان ایرانی بودند چه انقلابی و چه روشنفکر و … چرا نه تنها دست یاری به زنان ندادند بلکه بخشی با سکوت و جمعی با انقلابی نمایی و اکثریت عظیم مردان با نوعی بی تفاوتی رضامندانه، سرکوب و فشار بر زنان را نظاره کردند.

انقلابیون می‌گفتند:‌ای بابا! ما با رژیم هزار مشکل داریم که باید برای منافع جامعه و مقابله با امپریالیسم و استثمار و… مبارزه کنیم و شما زنان مسئله‌تان فقط این نیم متر پارچه را به سر کشیدن یا نکشیدن است؟!

بخشی دیگر معتقد بودند که نمی‌شود که حکومتِ برآمده از انقلاب را که نام اسلامی هم برخود دارد در این باب به چالش کشید، پس باید پذیرفت و ساکت ماند!

و اما بنظر من بخش بسیار قابل توجهی از مردان جامعه با کوته فکری بی مانندی، بطور غریزی سرکوب زنان را در جهت منافع مردان دانسته و در سکوتی رضامندانه با رژیم همراهی کردند!

آنها (سخن از اکثریت می‌گویم و نه از اقلیت یا شاید بشود گفت استثناء ها) حتی علیرغم تجربه این چهل سال سیاه هنوز به همان سکوت و بی تفاوتی ادامه می‌دهند! همه ما در فضای مجازی مستمرا شاهد ویدیوهایی هستیم که گشت ارشادی‌ها یا “آتش به اختیار”های حکومت با فحاشی و زور وارعاب، به زنان توهین یا آنها را با ضرب و شتم دستگیر می‌کنند ولی مردان در کنار ماجرا یا تماشاگرند یا در حال گرفتن ویدیو! البته چند نفری هم لبخند برلب!

درحالیکه در نمونه‌های اندکی که مردانِ حاضر در آنجا ساکت نمانده و به حمایت از زن قربانی پرداخته‌اند، کار به فرار مزدوران کشیده شده است.

دیدن این ویدیو بعنوان نمونه شاید بد نباشد. ویدیویی که تازه گیرنده آن بنظر میرسد مردی باشد که از دستگیری دختر جوان متاسف است:

و همه بیاد داریم که چگونه دختر جوان مخالف حجاب اجباری با لگد مامور رژیم از بالای سکو به پایین پرتاب شد. دور و بر او در آن زمان چنانکه عکس‌ها و ویدیوها گواهی می‌دهند، مملو از مردان سرزمینمان بود. به یقین به دلیل همان رویه تماشاچی و بیطرف ماندن مردان است که آن مزدور به خود جسارت چنین حمله وحشیانه‌ای را می‌دهد:

از نظر من سرکوبِ زنان توسط رژیم، از جانب مردان به درستی فهمِ نشد تا بدانند سرکوب زنان، کلید استمرار این حکومت و نماد برقراری آنست. بواقع ایمان دارم که هرگز این رژیم قادر به تحمل آزادی زنان از قید حجاب نیست و روزی که زنان از این بند رها باشند چنین حکومتی بر ایران حاکم نخواهد بود.

زنان در این ۴۰ سال روزانه، با هر راهی که به نظرشان ممکن می‌رسید، با رژیم مقابله کردند. هرچند خود من بعنوان یک زن، از افراط‌ها و تفریط‌های مجموعه ما زنانِ جامعه، نمی‌توانم الزاما راضی باشم ولی اکثر افراط گری‌ها را ناشی از فضای بسیار خفقان آور حاکم برآنان می‌دانم. بعنوان مثال، اینکه ایران در جراحی زیبایی بینی و یا … و همچنین استفاده از لوازم آرایش در دنیا رکورد زده باشد مایه افتخار نمی‌تواند باشد و به یقین سبب درد ودلتنگی من و امثال من بوده و هست. اما عامل اصلی آن را فشار بی نهایت سنگینِ ارتجاع حاکم میدانم.

بیاییم با خود صادق باشیم. چند سال پیش در فضای مجازی خواندم که یک زوج ژاپنی که در همان اوایل انقلاب، برای سیر و سیاحت به ایران آمده بوده‌اند، وقتی به رستورانی وارد می‌شوند، رییس رستوران با شرمندگی از خانم درخواست می‌کند که مطابق دستور حکومت باید در اینجا روسری به سر داشته باشد. مرد ژاپنی می‌گوید: بسیار خوب، ما نداریم ولی اگر قانون شماست پس لطفاً دو عدد روسری برای ما بیآورید. مدیر رستوران می‌گوید چرا دو روسری می‌خواهید؟ و مرد در پاسخ می‌گوید اگر زنم باید این محدودیت را بپذیرد پس حتما منهم با او همراه خواهم بود.

من نمیدانم این قصه واقعیست یا نه. اما درسی که درآنست بیقین آموختنیست. این همان دِینِ بزرگ ادا ناشده اکثریت مردان ایرانی به زنان ایران است.

رشته‌های درسی بسیاری به روی زنان بسته شد. مشاغل قضایی زنان مصادره شد. دوچرخه سواری‌شان ضد اسلام شد. در بخش جدا و در عقب اتوبوس جا داده شدند. مستمر بنام امر به معروف و نهی از منکر، حرمت انسانی‌شان نقض شد. استفاده از دریا هم برآنان منع شد. درِ ورزشگاه‌ها هم برویشان بسته شد و… اما مردان ما مانند آن مرد ژاپنی نبودند!

این مثال‌ها وَرایِ قوانینِ ارتجاعی حاکم است. اکثر اینها موارد برخوردهای روزانه است. مردان برای تفریح و لذت بردن از ورزش، به سالن‌های ورزشی هجوم بردند و به نگاه حسرت بار زنان در پشت درهای استادیوم‌ها یا پوزخند زدند، یا بی تفاوت از کنارشان رد شدند و یا حداکثر سری به تاسف تکان دادند، ولی بهرحال به تماشای بازی تیم محبوب خود رفتند…

مردان در جامعه در این سالها دیدند که چگونه حکومت قدم به قدم با تمام قوا تلاش کرد زنان را به کنج آشپزخانه‌ها براند. دیدند که چگونه با توهین غیر قابل تصور، زنان را موجوداتی خواندند که خداوند عالم! فقط برای لذت دادن به مردان و تولید مثل و رفاه مردان آفریده است! اما حتی برای جلوگیری از اهانت عظیمی که در همین برداشت به خودشان می‌شود هم نخواستند بهایی بپردازند. آخردر نتیجه این برداشت نسبت به زنان، مردان به حیواناتی شهوتی که توان کنترل غریزه‌های جنسی خود را نداشته و درحقیقت شهوات بر عقل و سراپای وجود مردان حکومت می‌کند بدل می‌شوند! اما ظاهرا اکثریت مردان ما “امتیاز”هایی که این حکومت برای مردان در کیسه داشته را بیشتر از آن به نفع (کوتاه مدت) خود می‌دیدند که بتوانند به ضررهای دراز مدت و خانمان برانداز آن بیندیشند.

از نظر من ریشه یابی دلایل فرهنگی عدم مقابله اکثریت عظیمِ مردان ایران با حکومت در سرکوب زنان و نقش عظیم این سکوت یا پذیرش سیاست ضد زن در بقاء این رژیم، نه تنها ضروریست، بلکه در ساختن جامعه آینده ایران بسیار پایه ایست.

اگر به اینکه فرهنگ جامعه مردسالار ایران در بقای این حکومت نقشی اساسی داشته و دارد نپردازیم، بازهم در فردای ایرانِ بعد از سقوط رژیم، علیرغم حتی داشتن بیش از ۶۰ درصد فارغ التحصیل‌های دانشگاه رفته از زنان و آشکار شدن تاریخ لجن واره چهل سال حکومت جهل و خرافات و عقب ماندگی، جامعه به پالایش واقعی نخواهد رسید.

من صد البته این دِینِ مردان را در کنار جهلِ زنانی که خود در پرورش پسرانی مردسالار و دخترانی گوش به فرمان کوشیده و می‌کوشند می‌بینم. این مردان بدست مادرانی پرورش یافته‌اند که تسلیم قواعد ضد انسانی جامعه مردسالار شده و از همان درون خانواده دخترانشان را برای خانه داری و فرمانبرداری از مردان و پسرانشان را برای برتری بر زنان و اعمال قدرت و زور و محق در تصمیم گیری برای زنان تربیت میکنند. به تلاش هر چه بیشتر در رفع هر دو وجه ناشایست فرهنگی مان عمیقا امید بسته‌ام.

منیژه حبشی

7 نظر

  1. پروین اذرپایگانی

    به دلیل وضعیت بحرانی و فاجعه بار کشور و مردم مان
    به فرمان کورش پزرگ ، شاه شاهان، و بنیانگذار،امپرطوری
    بزرگ پارسی-ایرانی.که در جنگ با سپاه اهرمن پرای دفاع و محافظت از پارسه گاد و میهن ،و مردمش، په شهادت رسید،
    این است فرمان او :
    “با حفظ احترام به همه ملت ها و قومیت ها’ تمامی ایران را پارسه گاد کنید،”

    این را هم در خاطر داشته باشید.: همه ما موجودات اسمانی هستیم.پعضی از ما مانند کورش بزرگ فرزند اهورا-مزدا (یا خداوند)وبعضی فرزند اهرمن هستیم ،
    خودتان میدانید در اخر پیروزی برای کیست

  2. خانم منيژه حبشى!
    جوانان بحق آينده خود را از شما طلب كارند.
    شما بهر دليلى آينده آنان را تباه كرده ايد و عذر بدتر از گناه مى آوريد.
    آنان آزادى هاى اجتماعى و اقتصادى داشتند كه براى زندگى همان كافيست و آزادى سياسى براى آنست كه سياستمداران اين دو را از مردم نگيرند و دراه اعتلاى آن بكوشند و شاهنشاه فقيد ايران و سيستم حكومتى آن در مسير اعتلاى سعادت و زندگى مردم قدم هاى استوار و رو به پيش داشت.
    شما نادان و ابله بوديد و البته گناه است ولى محكوميت در كار نيست.
    شما هنوز نادان و ابله هستيد.
    كسى كه با شما صحبت مى كند حدود ده سال استاد دانشگاه بوده است و داراى دكترى مهندسى است كارهاى ارزشمندى كرده است..
    اهل سياست و با تجربه و تيز بين است و عاشق ايران و مردم.
    سياست را از كتاب خواندن نمى توان فرا گرفت. سياست كارى است تجربى و به دليل پيچيدگى بر اساس حدس و خطا. اگر رياضى صحبت كنم بر اساس پيچيده ترين و پيشرفته ترين متد رياضى يعنى رياضيات عددى و المان محدود.
    سياست كار شما نيست.
    اگر ذره اى به ايران و ايرانى و مردم جهان علاقمنديد، پاى لنگ و چلاق خويش را از ورطه سياست بيرون بكشيد.
    دو مغلطه در تبيين انقلاب داشتيد.
    اول اينكه شاه فقيد اعتقاد مذهبى داشت و بنظر شما محكوم است. اما شاه فقيد خط كشى لازم و كافى را بين ارتجاع سرخ و سياه داشت. خط كشى با ارتجاع سرخ يعنى پشتيبان آزادى هاى اقتصادى و خط كشى با ارتجاع سياه يعنى آزادى هاى اجتماعى. شاه كبير به غايت دانا بود و سياستمدارى را در كنار مردى فهيم و سياستمدارى بزرگ آموخت و با تجربه زمان و علم و دانش آموخته از جهان غرب درآميخت.
    او فراتر از زمان ما بود و با انرژى ايران را بجلو هل داد. اين قانون طبيعت است كه مردان بزرگ جامعه را بجلو ميبرند. او عاشق ايران بود و هستى خود را براى اعتلايش فدا كرد.
    يادش همواره عزيز و گرامى است و قلب من آكنده از احترام و عشق به اوست. من او را ميپرستم و او خداى روى زمين من است.
    مغلطه دوم دزديدن انقلاب توسط خمينى است. شايد فكر كنيد سياست ميدان بازى بچه هاست. سياست ميدان مبارزه منافع مادى و اجتماعى گروهاى متفاوت اجتماع است. شما در تشخيص قدرت خويش و حتى درك زمينه هاى مبارزه ناتوان بوديد. شما بحد غير قابل باورى احمق بوديد. (اين توهين نيست). جالب اين كه خمينى ابتدا قدرت را به شما يعنى بازرگان بخشيد و او ناتوان از نگه دارى آن بود. شما نه به ميل خود بلكه با اذعان به اين كه خمينى قدرت برتر مبارزه بود مجبور به پذيرش آن شديد.
    سياست نتيجه است و در نادانى شما همين بس كه بين خمينى و شاه فقطد، خمينى را برگزيديد. يك سياستمدار بايد خيلى ابله باشد كه بين خمينى و شاه فقيد خمينى را انتخاب كند.
    خمينى اگر به شما ميدان ميداد خود قربانى شما ميشد و بايد خيلى احمق مى بود كه چنين كند والبته او چنين كرد ولى به سرعت به اشتباه خود پى برد و آن را جبران كرد.
    خمينى سياست را در كوره تجربه آموخته بود او بخوبى ميدانست كه حرف سياستمدار يك كلمه نيست و اين شرايط است كه به او ديكته مى كند كه چگونه رفتار كند.
    نكته آخر اين كه شما چون زخم خورده دين هستيد، نه علمى بلكه متعصبانه و ابلهانه آن را بررسى مى كنيد. در اين حا شما مانند بسيارى از دشمنان دين متعصب، غير علمى و احساسى هستيد. دين اگر نياز مردمان نبود در طول تاريخ پابرجا نمى ماند و اين آن چيزى است كه شما نمى فهميد. بگذار اين موضوع را در جاى خود بحث كنم.
    اما آرمان در سياست نقش بازى مى كند ولى راه را نشان نمىدهد. مواقعى است كه يك سياستمدار نيازمند است ١٨٠ درجه عكس آرمان خود حركت كند تا از غلطيدن در پرتگاهى جلوگيرى شود. اخلاق در سياست به معنى وفادارى كلى به آرمان است اما او ممكن است اخلاق آرمانى خود را در مواقعى كه بنظر طولانى مى آيد فدا كند.
    چون كوه نوردى كه براى رفتن به قله گاه به دره ميرود و علف ها را زير پا له مى كند.
    سياست كار روشنفكر نيست، او خيره در آرمان راه پيش را نمى تواند ببيند. او همه جانبه نگر نيست و براى او اخلاق يعنى اخلاق آرمانى.
    اين تضاد بين واقعيت و آرمان در عمل زمانى كه مجرى اداره كشور مى شود او را مجبور ميسازد دو يكى از دو راه را انتخاب كند:
    به آرمان خود واقف بماند و قربانى شود
    به جمع انحصارطلبان جديد بپويند و با توجهي آرمان خويش را اندك اندك تغيير دهد و سرانجام به آن پشت كند.
    اين همان داستان انقلاب است كه شما قربانيان مدعى فريبكارى خمينى هستيد.
    نه
    انقلاب فرزندان خود را نمى خورد. اين فرزندان نادان هستند كه وا مى مانند و نادان تر آن كه در لباس روشنفكران انقلاب مى كنند.

    جناب آقاى شهرام همايون عزيز
    من هيچ توهين نكردم
    فقط رك و بى پرده سخن گفتم
    اميدوارم مطلبم را بخوانيد
    و مرا نقد كنيد.
    اميدوارم خانم منيژه حبشى نيز بخواند
    و اگر بخواهد نقد كند
    ولى من جوابش را نخواهم داد.

    • آقای پویا مهرفر گرامی،
      ممنون که بخش مقدماتی مقاله را خوانده اید ولی غیظ و غضبتان لابد مانع شده که خود مقاله را بخوانید که اساسا مربوط به چهل سال حکومت فعلیست و نه دوران انقلاب!
      نوشته اید که استاد دانشگاه بوده اید و این مرا خوشحال کرد که شما قاضی نبوده اید چون با اینهمه یکسونگری احتمالا در عدالت با قضات معروفی که همگان می شناسیم، شانه به شانه می شدید. ضمنا به یقین استاد علوم انسانی از قبیل تاریخ و ادبیات و علوم سیاسی هم به نظر نمیرسد بوده باشید وگرنه این را به یقین می دانستید که هیچ ملتی انقلاب کردن را “انتخاب” نمی کند بلکه این دیکتاتورها هستند که با بستن راه های تنفس مردم راه دیگری برایشان باقی نمی گذارند. این حدس و گمان بردن ها ناگزیر است چون هویتتان را در دنیای مجازی هم نخواسته اید روشن باشد.
      ناگفته نماند که با عملکرد جنایتکاران وطن فروش حاکم بر ایران منهم مانند بسیاری از مردم می گویم صد رحمت به دوران شاه! اما برای قضاوت درمورد عملکرد محمد رضا شاه که نوشتید او را می پرستید، بد نیست قدری تاریخ بخوانید . کتابهای آقای دکتر عباس میلانی درمورد شاه و مردان شاه و خاطرات علم شاید کمکتان خواهد کرد. کسی که حزب رستاخیز می سازد و می گوید هرکه نمی خواهد عضو شود گذرنامه اش را بگیرد و برود! گویی که ایران ملک طلق پدری اوست! انقلاب را خواهی نخواهی ناگزیر می کند.

      خیال دلیل و برهان آوردن در باب علل سقوط شاه نیستم چون کسی که بخواهد که بداند امکانش را در این دوران به یقین خواهد داشت. مگر خود نخواهد که بداند.
      اما بد نیست که شما که سنگ محق بودن طلبکاری نسل بعد از انقلاب را دربرابر پدران و مادرانشان به سینه می زنید، از آنها سوال کنید که چگونه در سال 88 با داشتن امکانات دنیای مجازی که با یک جستجو در چند دقیقه میشود به تاریخ عملکرد مدعیان سیاست پی برد، بدنبال موسوی و کروبی و وعده “احیای دوران طلایی امام” جنایتکار و دجال براه افتادند. نسل سال 57 برای گرفتن یک خبر باید با هزار خش خش رادیو بر روی موج کوتاه، رادیوهای بی بی سی و امثالهم را بگیرد تا مینیمم خبر را بشنود. اما نسل حاضر با تمام امکانات آگاهی یافتن بدنبال کسانی براه افتادند که از مسئولان کشتارهای دهه 60 بودند و دست در خون هزاران هزار تن از بهترین جوانان میهن داشتند. نگویید که کس دیگری نبود. چون مسلم است دیکتاتورها انسانهای وطن دوست و سیاستمداران مردمی را باقی نمی گذارند… در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
      بیش از این به اهانت های “نقادانه” شما نیاز به پاسخ نمی بینم ولی خوشحال خواهم شد که خود مقاله را هم بخوانید و از نقش خود به عنوان یک مخالفِ این حکومت دربرابر اجحاف ها و تبعیض ها هم برایمان بنویسید. البته از کسی که حتی جسارت انتشار عکس و هویت واقعی خود در دنیای مجازی را هم ندارد وترجیح می دهد در تاریکی به آنان که در روشنایی و شفافیت نظرشان را می گویند اهانت و فحاشی کند، انتظار مقاومت دربرابر این جانیان را علی القاعده نمی توان داشت.
      منهم از آقای همایون سپاسگزارم که با انتشار نقد آقای پویا مهرفر که مقدمه مقاله به خشمشان آورده است، در نقد را نبسته اند. حتی اگر این نقد چنین اهانت آمیز و فحاشانه باشد. من ترجیح می دهم انتقاد ها را بشنوم تا اگر اشتباه دارم بتوانم خود را تصحیح کنم.
      منیژه حبشی

  3. ببخشيد كه بر خلاف قولم جوابتان را ميدهم.
    من حد اقل به گفته شما مقدمه را خوانده ام ولى شما مقاله مرا بد خوانده ايد چون من تخصصم را گفته ام.
    دوران شاهنشاهى را به حد كافى مى شناسم و از نزديك در آن هياهو زيسته ام. خانواده بزرگ من از يك سو شاهنشاهى بود، از يك سويى جبهه ملى و از سوى ديگر طرفدار خمينى و از سويى نيز مذهبى سنتى خواهان ادامه شاهنشاهى. خود من نيز با چپ ها بسبار نزديك بوده ام. فدائيان، توده اى ها و … و حتى با سرانش از نزديك آشنا بوده ام. مشكلاتى را كه شما مى گوييد ميدانم ولى سياست نتيجه است نه آمال. شما تصور كرديد محمد رضا شاه فقيد خداى آسمان هاست. نه او انسان است با قدرت و توانايى محدود. تا اين جا شما همان روشنفكر خيال پرداز هستيد.
    من چند نكته از مقاله شما را تحليل كرده ام ولى شما تحليل نكرديد.
    از ديد من روشنفكر در وادى روشنفكرى ارزشمند است ولى در سياست احمق است.
    در مورد كتاب خواندن من از هيجده سالگى كتاب هاى سير حكمت در اروپا، تاريخ تمدن و تاريخ فلسفه، در مورد فلسفه ماركسيسم لنينيسم، كتاب هاى مطهرى، جلال آل احمد، صمد بهرنگى، كليدر، كتاب هاى بزرگ علوى و هدايت و اشعار شاعران ايرانى، رمان هاى خارجى را خوانده ام. كتاب آقاى ميلانى را هنوز در كتابخانه خود دارم. بارها سخنان ايشان را در موارد متعدد و نيز در مورد شاه فقيد گوش داده ام. از آقاى ميلانى خواستم كه با او گفتگو كنم ولى لابد ايشان كيش شخصيت ندارند كه نپذيرفتند. من كار علمى بلدم و تحقيق را مى شنايم تا جايى كه ايشان از جزء به كل استقراء نمى كنتد حرفشان علمى است ولى بعضى از نتيجه گيرى هاى ايشان ضد علمى است. من حاضرم با ايشان مناظره رودررو كنم.
    من شما را در دو وجه ديدم، توهين نكرده ام. ولى شما خيال پردازانه مرا متهم به نخواندن كرده ايد و كسانى كه چون شما فكر مى كنند مرا سه سال است سانسور كرده اند و آقاى شهرام همايون عزيز شما و من را سانسور نكرده است. در مورد ريشه هاى انقلاب ٥٧ آقاى ميلانى به انقلاب سفيد و با سواد شدن خيل عظيمى اشاره دارد. من هم اشاره ام به نادانى روشنفكران در عرصه سياست است.
    شما زندگى مرا با يك انقلاب نابود كرديد. من از شما طلبكارم و تصميم به نابودى باقيمانده اش داريد و من نگرانم.
    اما آن چه شما در مورد برابرى گفتيد من اشاره كرده ام كه ما با هم داشتيم و دنبال چه مى گشتيد:
    سهم خود از ميدان سياست؟
    حاضرم با شما در تلويزيون آقاى شهرام همايون به يك شرط مناظره كنم:
    اصول علمى يك مناظره را رعايت كنيد. در مقابل يك سوال مختصر و مفيد جوابش را بدهيد و پراكنده گويى نكنيد.
    من هم از شهرام همايون عزيز سپاسگزارم كه سانسور را نمى پذيرد.
    در پايان شما را به تواناييم در ادبيات اشاره ميدم. مرا ياد مادرم انداختيد او بر بالاى بستر بچگى هاى ما كليه و دمنه و گلستان و بوستان و حافظ مى خواند. اين شعر من داستان انسان هاى ويژه ايست كه در انقلاب شما فقير شده اند. توانايى مرا در ادبيات به تماشا بنشينيد:
    با اجازه گلچين گيلانى همشهريم:

    .با اجازه گلچین گیلانی
    باز باران،
    با ترانه،
    سقف ما از چند جا دارد نشانه.
    آب مى ريزد،
    به خانه.

    خواهرم،
    با گريه مى گويد:
    كه اين نامرد باران،
    مشق شب را شد نشانه.

    من كمك كردم،
    به مادر
    تا كه باران،
    جمع گردد در ميانه.

    يك كبوتر،
    مي رسد از روزن در،
    مى چپد در گوشه بام،
    توى خانه.
    جاى جاى خانه خاليست.
    جاى گرمى نيست
    تا گرمى دهد،
    بر آشيانه.

    مادرم مى گويد:
    اين جا نيست خانه.
    كفتر بى چاره من!
    گوشه دنج خرابى،
    بهر ما شد آشيانه.
    گر بیاسایی،
    تو با ما می شوی هم آشیانه.

    باز باران،
    با ترانه،
    مى خورد بر بام خانه.
    گنده ملايى نشسته توى خانه.
    نه غمى دارد ز طوفان،
    نه غمى از باد و باران.
    بام او را نيست حتى يك نشانه.

    دخترش،
    با فيسبوك دارد ميانه.
    همسرش،
    در آشپزخانه،
    گرفته آشيانه.
    چند كفتر مى پزد،
    با آلو و قيسى،
    براى اهل خانه.
    هيچ غم را نيست،
    در اينجا نشانه.

    باز باران،
    با ترانه،
    مى زند بر چهره من،
    بوسه هاى جاودانه.
    مي دوم تا هر كجا باشد نشانه،
    تا كه
    بر جمع همه باشد،
    خوشى ها جاودانه،
    بام را بندم نشانه.

    بشنو از من!
    كودك من!
    جمله ملا يان بودند،
    دزد ترانه.
    خواه از باران بدزند،
    خواه از ما آشيانه.

    • آقای پویا مهرفر گرامی،
      نفس پاسخگوییتان را مثبت می بینم. ضمنا نوشته دومتان مودبانه تر است!
      نه دوست عزیز، من تمام “نقد” شما را خواندم و برای اطمینان دوبار هم خواندم. دکترای مهندسی عنوانی کلیست بهمین جهت من به کنایه سایر مشاغل و رشته ها را ذکر کردم. اما حال که شما استاد دانشگاهِ دارای دکترای مهندسی و ادیب و شاعر و تاریخ دان خود را معرفی می کنید تعجب من بیشتر هم می شود. آخر کسی با این همه فضل و دانش چگونه به وقایع سیاسی- اجتماعی- تاریخی تا به این حد ساده انگارانه و یکسویه نگاه کرده و نظر می دهد؟ می نویسید:
      “من شما را در دو وجه ديدم، توهين نكرده ام. ولى شما خيال پردازانه مرا متهم به نخواندن كرده ايد و كسانى كه چون شما فكر مى كنند مرا سه سال است سانسور كرده اند …”
      باور کنید سخنانتان نیاز به “ترجمه و تفسیر” خودتان دارد!
      شما با خواندن مقدمه یک مقاله به خشم آمده و از نظر خودتان “نقد”ی می نویسید که جز خودتان بر هر خواننده ای روشن است که سراسر آلوده به توهین و بی حرمتیست و تازه معتقدید که مرا در دو وجه هم دیده و نقد کرده اید!؟ شما فکر مرا با خواندن یک مقاله آنچنان عمیق شناخته اید که معتقدید من همفکر کسانی هستم که شما میگویید شما را سانسور کرده اند!؟ آیا سطحی بودن قضاوتتان را در می یابید؟
      ضمن اینکه هنوز هم شما به اصل مقاله نپرداخته اید که بگویید خود دراین چهل سال سیاه چه کرده اید؟ طلبکاری و انداختن مسئولیت ها بدوش دیگران بسیار ساده است. سهم خود را دریابید. با اینکه برخلاف شما که خود را دکتر-مهندس-ادیب-شاعر-تاریخدان و… می دانید، به صراحت نوشته ام که من خود را فقط یک فرد تحصیلکرده می دانم و نه یک روشنفکر. من یک وکیل دادگستری بودم که برخلاف شما که ظاهرا نگران خراب شدن نیمی دیگر از زندگیتان هستید، همه چیز را باخته ام. به نوشته خودتان دوباره نگاه کنید:
      “من هم اشاره ام به نادانى روشنفكران در عرصه سياست است.
      شما زندگى مرا با يك انقلاب نابود كرديد. من از شما طلبكارم و تصميم به نابودى باقيمانده اش داريد و من نگرانم.”
      شما نگران از دست دادن امتیازهای موجودتان تحت این حکومت هستید، غیر از اینست؟ تنها برداشت ممکن از حرف شماست.
      بله درست فهمیده اید. هدف همه ما کسانی که به ایران و مردمانش عشق می ورزیم، نابودی این حکومت جهل و جنایت است.
      بهرطریق بحث اصلی مقاله من دقیقا کارکرد اکثریت عظیمی از مردان ایران است که نگران امتیازات و منافع کوتاه مدت خویش بوده اند و در مبارزه زنان با این رژیم ددمنش دست یاری به آنان ندادند.
      تاریخ قضاوت خواهد کرد. سرافراز باشید.
      منیژه حبشی

  4. خانم منيره حبشى
    از يك وكيل مبارز اين سبك گفتگو عجيب نيست؟
    شما جزء منقدان شاه فقيد به دليل نبود آزادى هاى سياسى هستيد.
    مگر چنين نيست؟
    البته ممكن است جهات انتقادى شما بيشتر از اين باشد.
    ولى اين يك سوى نگاه شماست.
    همان هايى كه در اين رويه يعنى آزادى هاى سياسى همفكر شما هستند و منطقى است سانسور را اصلاً نپذيرند، سانسور گرند.
    برخلاف نظر شما من سطحى نگر نيستم. ولى شما آرامان گرا هستيد.
    من از علوم مادى ياد گرفته ام كه در تحليل داده هاى كافى و لازم را فراهم كنم و معيار تحليل را انتخاب كنم، و مقياس را بشناسم و فضاى تحليل را تعيين كنم و منطق علمى مناسب را انتخاب كرده و نتايج را بدست آورم و نتايج را در جامعه هاى ديگر بسنجم و پس از دريافت درستى نتايج آن را نظر خويش اعلام كنم و آن را مطلق نسازم.
    ولى با داده هايى كه شما هم به آن اذعان داريد چه مى كنيد؟ فقر مردمان ايران عزيزم كه نتيجه انتخاب خمينى نسبت به شاه فقيد است.
    شما مرا تحليل نمى كنيد. شما احساستان را بيان ميكنيد و اين در اين جدال از يك حقوقدان پذيرفتنى نيست.
    اين كه چه از دست داده ايد مرا نارحت ميسازد ولى شما و من بهيچ دليلى حق گرفتن امنيازات زندگى را از ديگران نداريم.
    من براى وطنم داوطلبانه جنگيده ام ولى امتياز نگرفتم.
    در زندگى خويش هيچ چيزى ندارم و اگر داشتم يقين بدانيد كه كمك شايانى به كانال يك مى كردم.
    اما ايران من هستى من است و من بسهم خود اجازه نابودى آن را به شما خيال پردازان نمى دهم. ممكن است نتوانم ولى توان خويش را بكار ميگيرم.
    اين كه ميبينيد من اين روزها زياد مينويسم به دليل اين است كه پايم شكسته است و من با وجوديكه حقوق ندارم مجبورم استراحت كنم.
    من در همسايگى كانال يك زندگى مى كنم و هيچ امتيازى از جمهورى اسلامى ندارم.
    ببين چقدر در مسايل كوچك و جزئى خيال پردازنه نظر ميدهيد.
    اين از يك وكيل بعيد است.
    بنظرم شعرم بايد شما را قانع مى كرد كه دانش معينى دارم.
    براى صحيتى كه مى كنيم چه اهميتى دارد كه رشته مهندسى من چيست؟
    من اول عاشق خاكم و سپس عاشق مردمم هستم.
    وقتى از شما صحبت مى كنم ديدگاه كنونى شماست نه آن چه در ٥٧ انجام داده ايد. اين ديدگاه بر همان مبنا و بر همان روش است.
    زمانى كه ميبينم هموطنم چشمش، كليه اش و حتى حاضر است قلبش را بفروشد و زندگى خانواده اش را تامين كند، طبيعى است دچار خشم شوم و شمايان را بخاطر انتخاب خمينى در مقابل شاه فقيد مقصر بدانم.
    در سياست آن چه مى خواهى به اهميت به آن چه ميرسى نيست.
    و شما با وجود دارا بودن خواست هاى انسانى و والا سياستى را بر گزيديد كه نتيجه آن خمينى بود.
    باور كنيد من هيچ دشمنى شخصى با مخالفان شاه فقيد و حتى سرسخت ترينشان ندارم ولى آنگاه كه ايران عزيزم را در خطر قرار ميدهند حاضرم در مقابلشان تمام قد بايستم و فرياد بزنم:
    آى آدم ها …
    بگذريم يك مناظره طلب من
    در چند روز آينده من براى اهداى كمكى اندك به كانال يك ميروم و شايد آقاى شهرام همايون عزيز را ببينم و از او تشكر كنم كه سانسور چى نيست.
    سانسور كسانى كه دم از آزادى مى زنند و همه فضاها را بروى ديدگاه شما باز مى كنتد فقط نشان از يك چيز دارد:
    برنامه مشخصى به طرفند دموكراسى براى ايران عزيز ما چيده شده است و اين ادامه همان برنامه آزادى خواهى عليه شاه فقيد است و گر نه سانسورچى بودن اين افراد هيچ توجيهى ندارد.
    من طرح كشورهاى غربى را براى ايران معرفى كرده ام و دليل آن را بيان داشته ام. روش فكرى و عملى شما در راستاى اجراى اين طرح است.
    آيا دوباره خواهيد گفت خمينى نگذاشت كه شما درك كنيد؟
    من بر عكس شما با وجوديكه جوانى كم سن و سال و خام و آرزومند بهروزى مردمانم بودم گناه خود را مى پذيرم و تمام قد در مقابل شاه فقيد سر خم مى كنم.
    من به جمهورى اسلامى راى آرى ندادم و چوبش را خوردم.
    من بخاطر اعدام كسانى كه با من اختلاف عقيده بسيار داشتند گريسته ام.
    من مخالف آزار و شكنجه مجاهدين خلق بودم و با آن كه با آنان بسيار مخالف بودم و هنوز هستم و زمانى كه براى اعزام به جبهه به مقر سپاه رفته بودم آنانى را كه تازه دستگير شده بودند ديدم و به دوست سپاهيم گفتم اينان جوان و احساسى هستند و هموطنان ما هستند. آزارشان نكنيد. اين سخن برايم گران تمام شد و نزديك بود به قيمت جانم تمام شود و شانس مرا نجات داد تا باز به بدبختى مردمانم بگريم و از لحظات خوش اندكشان شاد باشم.
    فراز و نشيب هاى زندگى من بسيار است ولى مهم نيست چگونه ميرسى بايد برسى و بموقع برسى. من قول ميدهم بارها و بارها مطالب شما را بخوانم و از شما مى خواهم بدقت مطلبم را بخوانيد و علمى بخوانيد و نه احساسى.
    تكه اى از شعر ديگرم

    عاشق دنيا
    كه دارد باد و خاك
    با تن خورشيد و باران
    گشته پاك
    عاشق خاكم
    كه مستى ميدهد
    بر درخت و سبزه
    هستى ميدهد
    جنگل و سبزى دشت و دامتش
    شوق هستى
    شور مستى ميدهد.

    اين قسمتى از چكامه بلند من بنام عشق است.
    لذتش را شايد ببريد.
    بدرود هموطنم
    ترا چون گل هاى وحشى دوست دارم
    ولى بيش از تو
    و پيش از تو
    سرزمينم را
    من كه جان خويش را برايش هديه مى كنم
    ترا اگر دشمنش باشى نخواهم بخشيد.
    نخواهم بخشيد
    گزندى در كار نيست
    بدرود

  5. ببخشيد
    ترفند را اشتباهى طرفند نوشتم.