آخرین خبرها
خانه >> مقالات >> نشانه‌های آگاهی طبقاتی در جنبش اعتراضی اخیر در ایران، کورش عرفانی

نشانه‌های آگاهی طبقاتی در جنبش اعتراضی اخیر در ایران، کورش عرفانی

در حالی که حکومت امیدوار بود به واسطه‌ی قتل عام مردم در خیزش آبان ماه فضای ترس و وحشت در جامعه حاکم شده باشد آثار و علائم بی اثر شدن جنبه‌ی روانی سرکوب از این سوی و آن سوی پیداست: تظاهرات پراکنده ادامه دارد، رانندگان کامیون‌ها به اعتصاب روی آورده‌اند و از همه مهم تر، دانشجویان با شجاعت در روز شانزده آذر امسال و حتی در دو روز پس از آن با به دست گرفتن فضای دانشگاه‌ها در شهرهای مختلف کشور نمایشی متفاوت از مقاومت مردم ایران را به نمایش گذاشتند. علیرغم تلاش رژیم برای ایجاد اختناق و وحشت در محیط دانشگاه‌ها شاهد تجمعاتی متعدد بودیم که در این جا به یکی از کیفیات آن که شعارهای مطرح شده در تجمعات بود اشاره خواهیم کرد.

کمیت و کیفیت این شعارها از این حیث معنادار بود که پیام هایی نو را در برداشت. پیام مقاومت، ایستادگی و مبارزه از یکسو و پیام هدف یابی، جهت داری و در یک کلام، آگاهی از سوی دیگر. نگارنده «آگاهی» را در این جا نه بار معنایی کلی و عام، که در قاموس یک تعریف مشخص مورد نظر قرار می‌دهد: «قدرت تشخیص درست منافع جمعی». این تشخیص چیزی است که در ادبیات سیاسی می‌تواند شاخص بود و نبود آگاهی در یک قشر یا طبقه باشد. این که بتواند دوست و دشمن را به خوبی تشخیص دهد و مرزهایی روشن و بی ابهام میان آنان بنا کند.

درباره‌ی آگاهی

این واژه در ادبیات سیاسی و به ویژه در ادبیات چپ، حضور و باری ویژه دارد. مارکسیسم آن را در قالب «آگاهی طبقاتی» یک ضرورت برای اتحاد کارگران در نبردی ضد ساختاری علیه سرمایه داری قلمداد می‌کند. چنین امر مهمی به زعم مارکس در زمانی میسر است که طبقه‌ی کارگر نه فقط از بند جهل طبقاتی رسته و مکانیزم‌های استثمار را از دور یا نزدیک می‌شناسد بلکه علاوه بر آن، دیگر فریب خوردنی نیست، دیگر اشتباه نمی‌کند. مارکس برای آن که بتواند کارکرد آگاهی را به خوبی روشن سازد فقط به این بسنده نمی‌کند که جهل را در مقابل آن قرار دهد، وی به مفهومی بدیع توسل می‌جوید تا برای مخاطبان خویش و به ویژه برای کارگران، اهمیت توجه به اصالت آگاهی را برجسته سازد. مارکس صحبت از «آگاهی کاذب» می‌کند. مفهومی که هوشمندی او را در ردیابی دام‌های فکریی که طبقه‌ی حاکم بر سر راه طبقه‌ی کارگر و محرومان جامعه قرار می‌دهد آشکار می‌سازد. این آن نوع از توهم آگاه بودن است که صاحب خود را از درک ماهیت واقعی پدیده‌ای که می‌خواهد درک کند دور می‌سازد. به زعم مارکس، آگاهی کاذب آن درک و دریافتی است که طبقه‌ی کارگر از آن خود می‌داند و برای خویش مفید تشخیص می‌دهد، در حالی که، این در واقع دستگاه تولید و تبلیغ فکر نظام سرمایه داری است که آن را در ذهن و گفتمان این طبقه قرار داده است. به عبارتی، با یک آگاهی کاذب، طبقه‌ی کارگر و غارت شده‌ی جامعه به باورهایی روی می‌آورد که قرار است او را خوشبخت سازد اما در واقع امر منجر به تداوم بدبختی او می‌شود. آگاهی کاذب، سراب آگاهی برای طبقه‌ای است که تشنه‌ی دانستن است.
از این روی، فرایندی که باید اعضای لایه‌های محروم یک جامعه را به عنصر آگاه تبدیل کند یک مسیر همراه با سادگی و سهولت عبور از جهل به آگاهی نیست، بلکه نخست با گذر از جهل و رسیدن به آگاهی کاذب است، و بعد، دستیابی به خودآگاهی که همانا فهم اشتباه بازتولید فکر طبقه‌ی حاکم توسط طبقه‌ی محکوم است و سپس، دستیابی به آگاهی یا همان قدرت تشخیص درست منافع جمعی. نادیده گرفتن پیچیدگی این روند و مراحل محتوایی آن، همان اشتباه یا ساده نگریی است که در چپ بسیاری از کشورها، از جمله در چپ ایران، حاکم بوده است. نگاه مکانیکی و اعتقاد به این که کارگر یک روز ناآگاه است و روز بعد به عنصر آگاهِ آماده‌ی مبارزه تبدیل می‌شود سبب شده است که واقعیت سطح و کیفیت آگاهی طبقه‌ی کارگر در ایران – و نیز در بسیاری از کشورها- با تصویر خیالی و جبرمحور فعالان چپ فاصله‌ای قابل توجه داشته باشد.
حلقه‌ی گمشده در این میان همانا «آگاهی کاذب» است که در طی آن محرومان جامعه و کارگران، در بسیاری از موارد، با تصور این که یک سرمایه دار موفق یا یک نظامی بلند پایه‌ی سابق می‌تواند منجی آنها باشد، به جای تکیه بر خودسازماندهی طبقاتی و حرکت به سوی کسب حقوق خویش، این مهم را به دشمن طبقاتی خود واگذار می‌کنند. نمونه‌ی بارز آن را در رای گسترده‌ی اتحادیه‌های کارگری به عوام فریب، حقه باز و غارتگری چون دونالد ترامپ در آمریکا می‌توان یافت.

آگاهی در ایران

اینک با اتکاء به این ایده‌ی «آگاهی کاذب» به ایران بازگردیم. جایی که نقش این پدیده را در انقلاب سال ۵۷ و پیوستن محرومان به حرکتی که توسط انگلی ترین قشرها رهبری می‌شد می‌توان یافت. به همان ترتیب که در حمایت «چپ» سنتی آن زمان از خمینی که نماینده‌ی زد وبند طبقه‌ی برتر ایران با سرمایه داری غرب، برای بازتولید ساختار طبقاتی زمان شاه بود. اما نکته‌ی تاسف بار این که حتی در این چهار دهه، اپوزیسیون چپ و انقلابی موفق نشده است که با گزیدن یک تحلیل عمیق ساختاری، اکثریت مردم محروم ایران را از آگاهی کاذب خویش بیرون کشیده و به سوی آگاهی طبقاتی دارای اصالت اجتماعی سوق دهد.
روی آوردن لایه‌های میلیونی مردم به خمینی، به خاتمی، به احمدی نژاد، به موسوی، به روحانی، همگی، خبر از نبود آگاهی- یعنی نبود قدرت تشخیص درست منافع جمعی- می‌دهند؛ اما نبود آگاهی در این جا معادل جهل و نادانی نیست، به طور مشخص، به معنای ساری و جاری بودن «آگاهی کاذب» میان لایه‌های مختلف غارت شده‌ی جامعه‌ی ایران است، در میان طبقه‌ی متوسط به یک شکل و در میان طبقه‌ی کارگر و محرومان به شکلی دیگر. اولی امید خود را به رفسنجانی و خاتمی و موسوی و روحانی می‌بندد و دومی به احمدی نژاد و «مسئولان دلسوز» و «بنیاد امام علی» و «کمیته‌ی امداد» و «خیرین» و امثال آن. و این در حالیست که طبقه‌ی ثروتمند غارتگر با ایجاد دیواره‌ی کاذبی از مذهب و سیاست، با آمیزه‌ای از فریب و وحشت، مردم را از رسیدن به قدرت تشخیص درست منافع جمعی خود، یعنی آگاهی، دور می‌ساخته‌اند.
این روند ادامه داشت تا این که، نه شاید به راستی به خاطر تلاش‌های اپوزیسیون مردمی- و حداقل نه فقط به خاطر آن-، بلکه به دلیل شلاق سخت شرایط عینی بر تن قشرهای میلیونی در ایران، نوعی از آگاهی کاذب زدایی در ایران در سال‌های اخیر به جریان افتاد. طرح هدفمند کردن یارانه‌ها و هدایت دولت از طریق سپاه و به فرمان طبقه‌ی حاکم به سمت توحش «نئولیبرالیسم» با طمع اسلامی، چنان تار و پود اقتصاد معیشتی طبقه‌ی متوسط و کارگران را از هم درید که ناگهان دریافتند، میلیون میلیون، در حال فروریختن به زیر خط فقر و قدری دورتر، حتی به زیر خط فقر مطلق هستند. از این جا بود که روند توهم زدایی آغاز شد و گفتمان «پلیس خوب، پلیس بدِ» دستگاه‌های اطلاعاتی نظام، برای ترویج و تشویق آگاهی کاذب، به چالش کشیده شد. این امر در شعار معروف «اصلاح طلب، اصول گرا دیگه تمومه ماجرا» تبلور یافت. این شعار، در دی ماه ۱۳۹۶، آغازی بر گذر از آگاهی کاذب به سوی آگاهی بود.
این گذر اما یک فرایند سخت و طولانی است و به طور لزوم به صورت خودجوش صورت نمی‌پذیرد. همزمان با بروز علائم رفتن به سوی درجه‌ای از آگاهی در جامعه، بار دیگر، نگهبانان ساختار طبقاتی جامعه، این بار نه از درون نظام، که از بیرون آن ظهور کرده و با شعارهایی مانند «رضاشاه روحت شاد» و «کشور که شاه نداره حساب کتاب نداره» تلاش کردند که این گذر از آگاهی کاذب به آگاهی به طور موثر و مشخص صورت نپذیرد. هدف این جریان انحرافی این بود که بتواند سقف مطالباتی جامعه‌ای را که می‌رفت، با کنار گذاشتن بازیگران اصول گرا و اصلاح طلبِ حافظِ رژیمِ غارتگر، به تشخیص درست منافع جمعی خویش دست یابد، به کج راهه‌ای نه چندان نو هدایت کند. کج راهه‌ای که در انتهای آن، نه آزادی و عدالت، که شبه دمکراسی ادغام شده در نئولیبرالیسم جهانی در انتظار است. رضا پهلوی به طور مشخص شاخص این جریان در اپوزیسیون ایرانی است. وی کاندید مناسب سرمایه داری جهانی برای تحویل گرفتن نئولیبرالیسم آخوندی و تبدیل آن به نئولیبرالیسم (آریایی) یا چیزی شبیه به آنست. این همان تعویض ظاهر برای حفظ باطن است. همان حفظ ترکیب ساختار طبقاتی جامعه با بزک کردن چهره‌ی پلید و غارتگر آن با یک شبه دمکراسی آماده برای خدمت تمام عیار به نقش تعیین شده برای ایرانِ بعد از جمهوری اسلامی، در استراتژی نئولیبرالیسم جهانی شده.
فراموش نکنیم که برای استقرار این قیافه‌ی جدید آگاهی کاذب در جامعه، کار و سرمایه‌ی زیادی از جانب نهادهای وابسته به سرمایه داری جهانی صورت گرفت: سال هاست موسساتی مانند «توانا» «چراغ آزادی» و رسانه هایی مانند «من و تو» و نیز تشکل‌های نوظهوری مانند «فرشگرد» و «ققنوس» با دریافت بودجه‌های کلان از اتاق‌های فکر و موسسه‌های آمریکایی و اروپایی مروج نئولیبرالیسم به تولید و توزیع اندیشه‌ی نئولیبرال مشغول بوده و از پشتیبانی چند صد میلیون دلاری در این راه بهره برده‌اند. هدف آنها آماده سازی جامعه‌ی ایران و به ویژه نسل‌های جوان برای عدم خروج از خط بازسازی نئولیبرالی اقتصاد ایران و بازتعریف ساختارهای اجتماعی و فرهنگی مبتنی بر آن بوده و هست. می‌ماند تطابق دهی ساختار سیاسی کشور با این خط که آن هم، پس از فروپاشی نهایی رژیم کنونی، در پروژه‌ی معرفی مجری مناسب این طرح قرار است صورت پذیرد.
یادآوری کنیم که طرح استقرار نئولیبرالیسم، که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق در دستور کار سرمایه داری رو به جهانی شدن قرار گرفته است، توسط سران نظام جمهوری اسلامی از زمان دوره‌ی اول ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و با طرح «سازندگی» و «تعدیل اقتصادی» کلید خورد و به طور مرتب، بی وقفه و سیستماتیک توسط خاتمی، احمدی نژاد و روحانی تا همین امروز دنبال شده است. این همان ضمانت بقای رژیم در طول سه دهه‌ی گذشته بوده است که، علیرغم تمام ماجراجویی‌های اتمی و تروریستی، آن را برای غرب قابل تحمل و تولید گر منفعت ساخته است. غرب شاهد بود که تمام موارد مورد نظر نهادهای مجری نئولیبرالیسم، مانند بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، طابق النعل، مو به مو، به طور تهاجمی و بیرحمانه در ایران پیاده شده است. این خواست و اراده‌ی طبقه‌ی ثروتمند و برتر در ایران بود که رژیم به دستور آنها و بنا به میل آنها بر ملت ایران تحمیل کرد و امروز بیش از ۶۰ میلیون ایرانی را زیر خط فقر کشیده تا این طبقه‌ی ارباب بالای سر رژیم بتواند، در همسویی با سرمایه داری جهانی شده، به غارت و چپاول تریلیون دلاری ملت ستمدیده‌ی ایران و تزریق آن به چرخه‌های جهانی سودزایی بپردازد.

چشم اندازی دیگر

تنها اشکالی که اینک در کار جمهوری اسلامی به وجود آمده این است که به دلیل تخطئی از ماموریت تاریخی خود، که همانا پمپ کردن ثروت‌های ایران به قیمتی ارزان به درون ماشین نئولیبرالی نظام سرمایه داری جهانی بوده است، قرار است او را از ماموریتش مرخص کرده و جایگزینی را، با همان ماموریت، شاید با شکلی قدری متفاوت، بر راس کشورمان قرار دهند. شناسایی کاندیداهای مناسب و موجود در اپوزیسیون در این راستا به هیچ وجه دشوار نیست. هر نیرویی که از حالا قول حفظ ساختار طبقاتی جامعه، نگهداری نهادهای سرکوبگر دولت و ادغام اقتصاد ایران در روند جهانی شدن را می‌دهد، در واقع به اعلام آمادگی و کاندیداتوری برای جایگزینی رژیم کنونی با ماموریت مشابه مشغول است.
بازی اما شاید به این راحتی نباشد. البته این گونه به نظر می‌رسید و به همین دلیل، پس از «فرشگرد» و «ققنوس»، همین چندی پیش، «شورای مدیریت گذار» هم به صف طولانی کاندیداهای جایگزینی پیوست. لیکن به ناگهان، در آبان ماه، اتفاقی افتاد که همه را غافلگیر کرد. در حالی که قرار بود در راستای فرمان نهادهایی مانند بانک جهانی، رژیم ایران به تدریج قیمت‌ها رابا حذف یارانه‌های آشکار و پنهان به سوی قیمت بازارهای جهانی هدایت کند و در ضمن آن، دستمزدها را، برای ارزان نگه داشتن نیروی کار، در حد پایین ترین کشورهای جهان سوم حفظ کند، افزایش قیمت بنزین، جرقه‌ای را زد که نه بیت رهبری انتظار آن را داشت و نه فرماندهان سپاه و نه اربابان این‌ها در کاخ‌های آن چنانی خود در بهترین مناطق شمال شهر و کشور و یا در ویلاهایشان در کانادا و آمریکا و انگلستان. این بار محرومان، به جای تزریق و توزیع فشار در درون خود، آن را به بیرون هدایت کردند و روزگار را برای چند روزی بر رژیم ضد مردمی حاکم و طبقه‌ی برتر، سیاه کردند.

نقش خیزش آبان

سرکوب خونین و ابعاد کیفی خشونت دولتی نشان می‌دهد که وحشت سرتاپای بیت رهبری و شورای امنیت ملی نظام و اربابان آنها را گرفته بود و لذا به صورت آتش به اختیار عمل کرده‌اند تا از سقوط و سرنگونی خویش ممانعت کنند. ویژگی حرکت این بود که این بار هدف گیری مشخص طبقاتی داشت. بازیگران آن، محرومین و لایه‌های به محرومیت کشیده‌ی طبقه‌ی متوسط بودند، جغرافیای اجتماعی آن به طور عمده در مناطق محروم نشین، حاشیه نشین و فقیر و مملو از بیکار بود و هدف گیری تهاجم، به طور مشخص، نهادها و مکان هایی که در خدمت سیستم غارت عمل می‌کنند: بانک‌ها، موسسات مالی، ادارات دولتی، مراکز سرکوبگری و حوزه‌های آخوندپروری.
پس، این بار نه فقط بازیگران شورش محرومین بودند، بلکه سمت و جهت حرکت به سوی شکستن ماشین مالی و اداری و سرکوب رژیم بود. این حکایت از آن می‌کرد که نوعی از درک و آگاهی طبقاتی در جمعیت موج می‌زند. خسارت ۴۰ هزار میلیارد تومانی این چند روز که با قطع اینترنت گسترش یافت نشان داد که حضور تنها دو دهم درصد از جمعیت و دو روز کنشگری کافیست که رژیم به مرحله‌ی سقوط کشانده شود. بلافاصله بعد از این خیزش، اظهار نظرها، قضاوت‌ها و بررسی‌ها خبر از آن داد که این حرکت به راستی از جنس و نوع دیگری است و آمده است که بماند و کار را به سرانجام برساند.
به این ترتیب، بعد از چهل سال سکون نسبی در سیر تاثیرگذاری حرکت‌های اعتراضی، سرانجام خیزشی آغار شد که به بهانه‌ی بنزین، ماهیت ضد ساختاری خود را در قبال نظام غارت و چپاول به نمایش گذاشت. این خصوصیت اینک بیش از خود سقوط رژیم اهمیت دارد. همان طور که در سال ۵۷، در یک مقطعی، برای کشورهای قدرتمند جهان موضوع این نبود که رژیم شاه باید برود بلکه این که چه نیرویی باید آن را جایگزین کند، اینک نیز در شرایط کمابیش مشابه هستیم؛ در این که رژیم به آخر خط حیات تاریخی خود رسیده است جای تردیدی نیست، از حالا این بحث مطرح است که جایگزین مناسب آن کیست و چیست. ورود کوخ نشینان و گودنشینان در نیمه‌ی دوم سال ۵۷ این نگرانی را دامن زد که شاید سازمان‌های انقلابی و چپ بخواهند بر این جریان سوار شوند و به همین دلیل، مذاکرات آمریکا و غرب با خمینی در فرانسه شدت گرفت تا زودتر ضمانت‌های لازم را از وی دریافت کنند و جایگزین را از میان نیروهای مذهبی بیرون بکشند. هدف گوادلوپ، بیشتر از آن که روی کار آوردن خمینی و اسلام گرایان باشد، روی کار نیاوردن ملی گراها و چپ‌ها بود.
امروز هم باز نگرانی آمریکا و اروپا این نیست که رژیم کنونی برود، بلکه این که خصلت ضد طبقاتی جنبش چگونه تحت مدیریت درآید تا مبادا از دل آن، جایگزینی بیرون آید که بخواهد خللی یا ایرادی در ادامه‌ی کار تطابق دهی وحشیانه‌ی ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران با ضرورت‌های استقرار نئولیبرالیسم جهان سومی در کشور به وجود آید. فراموش نکنیم که این پدیده حتی در کشوری مثل عراق هم برای آمریکا و قدرت‌های جهانی قابل تصور نیست، چه رسد به کشوری با قدرت و پتانسیل‌های چند برابر مانند ایران.
اینک پس صورت مسئله به این شکل است:
• رژیم توان ادامه‌ی نقش تاریخی خویش را به دلیل سوء مدیریت ندارد.
• جنبش برانداز این رژیم اما خصلت غلیظ ضد طبقاتی دارد.
• خطر بیرون رفتن ایران از دایره‌ی جهانی شدن نئولیبرالی، بعد از رژیم کنونی، باید خنثی شود.
اگر نگرانی‌ها تا همین چند روز پیش به ماهیت اجتماعی و ضد غارتگرانه‌ی خیزش آبان خلاصه می‌شد، در روز شانزدهم آذر یک منبع هشدار دیگر هم برای قدرت‌های بزرگ رخ نمایی کرد. دانشجویان در این روز جوّ سرکوب و وحشت را به چالش کشیدند و از همه مهم تر، با طرح برخی از شعارها، این نوید را به جامعه‌ی ایرانی دادند که روند گذر از آگاهی کاذب به آگاهی شاید عمیق تر و ریشه دارتر از آن چیزی است که تا قبل از آن تصور می‌شد.
با نگاهی به فهرست برخی از شعارهای دانشجویان در شانزدهم آذر می‌توان این امر را به طور مشخص نظاره کرد. در حالی که شعارهای فراوانی که فحوای مبارزاتی و اعتراضی داشته است ارائه شده، نگارنده فقط چند مورد را که بیانگر نگاه تحلیلی و قدرت تشخیص فراموردی دانشجویان، به عنوان قشرِ آگاهِ لایه‌های محروم جامعه است، ارائه می‌دهد:
• آزادگی، عدالت، اینست پیام ملت
• از هفت تپه تا تهران، زحمتکشان در زندان
• فقر کشتار، گرانی، مردم شدن قربانی
• فرزند کارگرانیم، کنارشان می‌مانیم
• دانشجو آگاه است، با کارگر همراه است
• ایران لبنان فرانسه، سرکوب و غارت بسه
• بازداشت، شکنجه، کشتار/ فقر، حجاب، استثمار
• قوانین ضد زن/ بهره کشی و ستم
• لبنان عراق تا ایران/ قیام زحمتکشان
• چه غزه چه لبنان/ مرگ بر ظالمان
• لبنان عراق تا ایران/ قیام زحمتکشان
• از اهواز تا تبریز، فقر، فساد و تبعیض
• نه شاه میخوایم نه مزدور، بسه دیگه حرف زور
• کشورو غرق خون کرد، بنزینو هم گرون کرد
• دانشجو کارگر اتحاد اتحاد
• دخالت اجنبی، این خط قرمز ماست
• فقر فساد گرانی، دانشجوی زندانی
• ایستاده‌ایم در سنگر، دانشجو و کارگر
• چه ایران چه بغداد، چقدر باید جسد داد؟
• چه ایران چه غزه، کشتن مردم بسه
• در دانشگاه بیگاری، بعد از تحصیل بیکاری

در این شعارها به خوبی حضور دید طبقاتی، ضرورت اتحاد لایه‌های اجتماعی به محرومیت کشیده شده و فقر طبقاتی به عنوان ریشه‌ی مشکلات را می‌بینیم. و نیز دیدی که حکایت از این دارد که این جریان دانشجویی به جای افتادن در دام شعارهای حقنه شده‌ی سرمایه داری و محافل صهیونیستی یا من درآوردی جریان‌های مشکوک در داخل، به روشنی، وجه انسانی، فرامرزی و طبقاتی دردهای مردم ایران، عراق، لبنان، فرانسه و فلسطین را به نمایش گذاشته است. این شعارها، در کنار برخی پلاکاردها، از جمله پلاکاردی که مبارزات مردم در ایران، عراق، لبنان و فرانسه را به عنوان یک مبارزه‌ی مشترک و مشابه ضد نئولیبرالیسم معرفی می‌کرد، به خوبی حکایت از ماهیت فراملی و درک طبقاتی عمیق آنها از ریشه‌ی سیاست‌های ضد مردمی و ضد کارگری در تمام این کشورها وفراتر از آن دارد: «ایران فرانسه عراق لبنان شیلی… مبارزه یکی است. سرنگونی نئولیبراسیم».

به عنوان نتیجه گیری

بر این اساس می‌توان امیدوار بود که شرایط سخت معیشتی، اقتصادی و اجتماعی، به همراه دهه‌ها تلاش روشنگران و فعالان سیاسی و رسانه‌ای مردم گرا، سرانجام در حال بار دادن است. در نهایت موفق شده‌ایم به شرایطی برسیم که در آن، آثار کم رنگ شدن آگاهی کاذب و پر رنگ شدن «قدرت تشخیص درست منافع جمعی» یا همان آگاهی هویدا شده است. به همین خاطر، می‌توان امیدوار بود که اگر این آگاهی تقویت شده، گسترش یافته، فرموله و در نهایت نهادینه شود، این بار جنبش سقوط دیکتاتور در ایران مصادف با حرکت توده‌ها برای بازتولید یک دیکتاتوری دیگر نباشد. آگاهی محرومان ضمانت برون رفت آنها از شرکت در بازسازی چرخه‌ی غارتگری از بالا و غارت پذیری از پایین است. دانشجویان و قشرهای روشنفکر و آگاه باید که این درک طبقاتی و سمت گیری ضد طبقاتی بروز کرده در خیزش گرسنگان را تقویت نموده و به آن سمت و سو دهند. شورش کور پابرهنگان این بار به چشم آگاهی مجهز شده است.