<--! cws 1 --> <--! cws 2 --> عجب نامردهایی هستیم ما…؛ ف. م. سخن – Kanal Yek TV

عجب نامردهایی هستیم ما…؛ ف. م. سخن

مشکل ما، فقط مشکل سیاسی نیست؛ ما مشکل شخصیتی پیدا کرده ایم.

همه ی ما قبول داریم که خود فروشی کارِ بدی ست. اما خودِ ما گاه خود را می فروشیم، بی آن که حتی در قبال خودمان وجهی دریافت کنیم! نه تنها وجهی دریافت نمی کنیم که گاه وجهی هم می پردازیم!

خود فروشی فقط خود فروشی جسمی نیست. ما خود فروشی های مختلفی داریم که اگر در مقام مقایسه بر آییم، خود فروشی جسمی شرف دارد به خیلی دیگر از خود فروشی ها.

موضوع خود فروشی، فقط به نگاه و نظر دیگران بر نمی گردد. اصلا گیرم دیگران نفهمند ما خود فروش یم. اما با وجدانِ سوال گر خود چه می کنیم؟ در مقابل وجدان خود چه پاسخی به این زشت کاری داریم؟

محمد رضا گلزار به لس آنجلس آمده است و قرار است کنسرتی برگزار کند. او جوانکی ست که هنرش تحت الشعاع تیپ اش قرار دارد. به بیان دیگر او اگر تیپ خوبی نداشت و خوش چهره نبود، هنرش یک هنر متوسط و بلکه زیر متوسط بود.

تا اینجای کار مساله ای نیست که ما ایرانیان مشتاق هنر متوسط و تیپ خوب، برویم و سالن اسکار را پر کنیم. مهمانی از جمهوری نکبت اسلامی به امریکا آمده و جا دارد ما بهایی سنگین بپردازیم و از او استقبال کنیم.

اما این آقای گلزار، هنرمند رسمی جمهوری اسلامی ست. یک هنرمند حکومتی تمام عیار که با باندهای مافیایی در سینما و موسیقی و ارکان قدرت رابطه دارد.

یک نمونه از این ارتباط را در «داشتن» برنامه ی تلویزیونی دیده ایم. برنامه ای مبتذل و مفتضح که لااقل نخواستند نقش پول در آن را با هنرِ لاپوشانی شان، کم رنگ جلوه دهند. وضع چنان خراب بود که آیات عظام حکومتی فریادشان به هوا خاست و کرکره ی برنامه را پایین کشیدند.

حال ما ایرانیان عزیز، می رویم تا در امریکا پول بدهیم، سالن اجرای برنامه ی یک هنرپیشه خوش تیپ زیر متوسط حکومتی را پر کنیم و برای او سینه چاک دهیم.

آفرین به ما! آفرین به خود فروشی ما! آفرین به فروختن خودمان به کسی که خودش را به جمهوری اسلامی فروخته است!

و کاش با هنرمندان دیگرمان هم چنین رفتاری داشتیم که دستکم خود فروشی مان را تراز کنیم.

یادتان هست تلویزیون ضیا آتابای را؟ اولین تلویزیونی که امواج اش را به طرف ایران می فرستاد؟ یادتان هست برنامه ی آیلین ویگن و رافی خاچاطوریان را؟ یادتان هست که صبح های خیلی زود، که هوا هنوز در لس آنجلس تاریک بود، این دو به استودیو می آمدند و با هم به زبان طنز گفت و گو می کردند؟

من اگر وقتی پیدا می کردم با کمال اشتیاق به برنامه این دو نفر، که هنوز اثرات خواب بر چهره شان پیدا بود نگاه می کردم. در ایران، ما نه تلویزیون داشتیم نه برنامه های مختلف اینترنتی.

رافی را به خاطر حرف های راست و درست اش زدند کور کردند. بعد هم سیل خروشان تلویزیون ها و رسانه های اینترنتی به راه افتاد و رافی و رافی ها به فراموشی سپرده شدند.

سال گذشته ویدئویی بیرون آمد که رافیِ بیمار را در خانه ی سالمندان نشان می داد. راه نمی توانست برود و حال خوبی نداشت ولی سعی می کرد که خود را خوب و خوش نشان بدهد. مرض قند او را از پا انداخته بود.

و او با وجود پخش این ویدئو، در تنگدستی، با چشمی که جمهوری اسلامی آن را از حدقه در آورده بود، با عزت و بلند طبعی در گذشت.

و ما برای او که خود را هرگز به هیچ چیز و هیچ کس نفروخت چه کردیم؟

هیچ!
و ما اکنون می رویم تا هم پولی بدهیم، هم خود را به قیمت دیدن دو ساعت برنامه ی یک هنرمند خودفروش زیر متوسط، بفروشیم.

ایران اگر درست نمی شود، فقط به خاطر وجود حکومت نکبت اسلامی نیست؛ به خاطر وجودِ ما نیز هست….