آخرین خبرها
خانه >> مقالات >> شصت سال نوستالوژی، آرمانخواهی و تراژدی، اکبر گنجی

شصت سال نوستالوژی، آرمانخواهی و تراژدی، اکبر گنجی

جهان و ایران در ۶۰ سال گذشته شاهد تغییرات شگرفی بوده‌اند. تحولات به هیچ وجه قابل شمارش نیست تا کسی بتواند حتی در یک زمینه خاص به آن بپردازد. فقط به رشد با‌سوادی و کاهش بی‌سوادی در این ۶ دهه و پیامدهای آن فکر کنید. رشد تکنولوژی و خصوصاً انقلاب ارتباطات، تغییرات بنیادینی در زیست‌جهان آدمیان ایجاد کرده‌اند. دهه شصت و هفتاد میلادی، ایدئولوژی‌های جهان سومی ضد استعماری و ضد امپریالیستی رشد بسیاری کردند و خودِ آن‌ها متأثرِ از نقدهای متفکرانِ غربی بر مدرنیته و وجوه وحشتناکِ آن همچون نازیسم و فاشسیم بودند. زیگمونت باومن ، جامعه‌شناس یهودی که قربانی نازیسم بود، در کتاب مدرنیته و هولوکاست ، روشنگری مدرنیته و عقلانیت ناشی از آن را عامل قساوت، ظلمت، سرکوب، شکنجه و هولوکاست به شمار می‌آورد. در این دوران، انقلاب۟ ارزشی تمام‌عیار پیدا کرد. در چنین بستری نوستالوژی و یوتوپیا رشد فراوانی کرد. بازگشت به اعصار طلایی گذشته، یا محقق کردن یوتوپیای جامعه بی طبقه- پس از گذار از دیکتاتوری پرولتاریا- هواخواهان بسیار یافت.

با همه نقدهایی که بر سرمایه‌داری، مدرنیته و لیبرال دموکراسی- تحت عنوان دموکراسی‌های صوری- وارد آمد، طی فرایند مدرنیزاسیون در این ۶۰ سال، صدها میلیون تن از فقرا از زیر خط فقر بیرون آمدند. پیشرفت‌ها چنان چشمگیر بود که وقتی دیوار برلین و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی فرو پاشید، فرانسیس فوکویاما از پایان تاریخ و پیروزی لیبرال دموکراسی سخن گفت. اما وقتی دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا شد و راست افراطی در جوامع غربی رشد کرد و به پیروزی‌هایی دست یافت، فوکویامای محافظه‌کار از خطای خود سخن گفت و اعلام کرد پیش‌بینی نمی‌کرد که لیبرال دموکراسی‌ها نیز سیر معکوس به خود بگیرند.

در این ۶۰ سال، جهان شاهد رشد اقتصادی چشمگیری بود. اما به اندازه بیشتری شاهد نابرابری‌های اقتصادی (ثروت و درآمد) نیز بود. میلیون‌ها تن به «سیاه‌چاله‌های سرمایه‌داری» پرتاب شدند که دیگر هرگز از آن بیرون نخواهند آمد. حمله نظامی به کشورها و نابودی انسان‌ها و جوامع‌شان، تحت عنوان «دخالت بشر‌دوستانه» توجیه شد. بی ثبات کردن مناطق مختلف برای فروش تسلیحات به امری عادی تبدیل شد.

کلنگی کردن خاورمیانه و نابودی دولت ها و زیرساخت های کشورها به سود دولت اسرائیل بود، اما بی ثباتی فی نفسه هدف بود. هدفی که پیامدهای بسیار داشت. رهبران اسرائیل حتی به آمریکا فشار می آوردند که ایران را قبل از عراق کلنگی کند. شاه در پروژه مشترک با آمریکا و اسرائیل ، کُردها را به جان دولت عراق انداخت. اما به سفیر آمریکا پیغام داد که نمی خواهم کُردها آلت دست اسرائیل شوند. می گفت به هیچ وجه زیر بار تشکیل کشور کُردها- که لازمه اش تجزیه عراق و ایران و سوریه و ترکیه است- نمی رود. از این منظر نیز در برابر اسرائیل قرار گرفت. شاه بارها و بارها گفت که تمامی تبلیغات رسانه های غربی و آمریکایی علیه ایران، توسط اسرائیل صورت می گیرد. در مصاحبه با مک والاس نیز گفت که کل نظام سیاسی و رسانه های آمریکا (از جمله نیویورک تایمز و واشنگتن پست) تحت سیطره لابی اسرائیل قرار دارد.

اما بی ثبات سازی محصول «صنعت جنگ» نیز بود. آمریکا و روسیه همیشه مقام اول و دوم فروش سلاح را در دست داشتند(آمریکا در سال های ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸ به ترتیب ۲۲۶.۶ و ۲۴۶ میلیارد دلار سلاح فروخته است). هر روز اهریمن جدیدی خلق می‌کردند تا کارخانه های اسلحه‌سازی بتوانند کار کنند و ده ها میلیارد دلار به جیب بزنند. درآمدهای «صنعت جنگ» باور نکردنی بود. برای کار کردن این صنعت عظیم، باید جنگ به راه می‌انداختند، و انداختند. البته حاکمانِ منتخب نیز محصول کمک‌های مالی این‌گونه کمپانی‌ها در انتخابات بوده و هستند. ترامپِ نژادپرست که در طول سه سال ریاست جمهوری‌اش بیش از ۱۶ هزار دروغ گفته و به قول برنی سندرز عادتی اجباری و بیمارگونه به دروغگویی دارد، یکی از اعضای همان طبقهِ یک دهم یک درصدی و تأمین کننده منافع آنان است.

نوستالوژی گذشته طلایی به درستی نقد و رد شد. یوتوپیاها نیز به همین سرنوشت گرفتار شدند. این چنین بود که ما به جهانی تراژیک پرتاب شدیم. قدرت به حقیقت تبدیل شد. الیگارشی جایگزین دموکراسی شد و طبقه کارگر و طبقه متوسط در جوامع آزاد غربی نیز فاقد قدرت «تعیین کنندگیِ اقلیتِ ثروتمند» شد.

زیست‌جهان ما از جهات گوناگون تراژیک است. سخن حکیمانه حافظ که می‌گفت «دور فلکی یکسره بر منهج عدل است/ خوش باش که ظالم نبرد راه به مقصود»، در جهان واقع جایی نداشت. اما تاریخ ما، تاریخ حاکمان ستمگر و سرکوبگر بوده است. در این ۶۰ سال نیز این را در ایران با دیکتاتوری های پهلوی و جمهوری اسلامی تجربه کردیم. همه إحساس تحقیر می کردند. تحقیر از سوی رژیم سیاسی ستمگر و تحقیر از سوی قدرت های مسلط جهانی.

روشنفکران و مخالفان در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی هویتِ خود را در تعارضِ با رژیم سیاسیِ حاکم تعریف می‌کردند و می کنند. اما در این فرایند، آنان نیز سیرت و صورت حاکمان را می‌یافتند. به جای اصل تنظیم کننده «کاهش درد و رنج‌های اجتناب‌ناپذیر مردم»، با نوستالوژی و یوتوپیا بر دردهای آنها افزودند. در این فرایند، «خودویرانی ملی» نیز چنان کرد که اعتماد– که گوهر سرمایه اجتماعی است- زوال پذیرد و شخصیت‌های ملی و معتبری باقی نمانند که همه به آن‌ها اعتماد کنند و در بزنگاه‌های تاریخی کلامشان راه‌گشا و نافذ شود.

جهانِ تراژیک، ناامید کننده است. اینک بی تأثیری و استیصال و بی فردایی تجربه می‌شود. برای همین عده‌ای به دونالد ترامپ و بنیادگرایان دینی حامی و عضو دولت او (اونجلیست‌ها) پناه برده‌اند. نتانیاهو و محمد بن سلمان نیز رهایی‌بخش این گروه شده‌اند. راستِ افراطیِ نژادپرستِ در خدمتِ اقلیتِ ثروتمند، به دنبالِ سیطرهِ بر جهان است. هدف آنان این است که در همه کشورها افراد همسویِ با خود را حاکم سازند.

در این سیاق، آیا راهی برای خودفرمانی وجود دارد؟ باید قدرتمند شد. اعتماد و امید در بستر همکاری ساخته می‌شود. همکاریِ عملیِ اقشارِ گوناگونِ اجتماعی با یکدیگر در فرایند سازمان یابی، جامعه مدنیِ قدرتمند را هم خواهد ساخت. یکی از درس های ۶۰ سال گذشته این است: اینک بیش از هر چیز به دوستی و عشق و همدلی و همراهی نیاز داریم.

درست است که افراد در چنین سیاقی زندگی می کنند، اما آن ها به عنوان «فرد» درگیر مسائل وجودشناختی بوده و هستند. در این شصت سال، صدها میلیون انسان پا به جهان گذاشتند و میلیون انسان با فقر و فلاکت زیستند و با دنیای خاکی وداع کردند. تولد و مرگ رکن رکین این جهان است. مرگ مهمترین مسأله هستی شناختی آدمیان است. وقتی نوزادی زاده می شود، عده بسیاری شاد می شوند. وقتی فردی می میرد، عده بسیاری گریان می شوند. مرگ از ابتدای تولد همراه آدمیان است. ما را دوست دارد و می خواهد در آغوش کشد. «مرگ اندیشی» دستاورد مهم خودکاوان بزرگ جهان بوده است. اگر در زندگی دنیوی برابری وجود ندارد، در مرگ برابری وجود دارد و همه خواهیم مرد.

ارتباط عمیق با دیگری، اقدام جهت کاهش درد و رنج دیگری و روابط دوستانه و عاشقانه؛ زندگی در این جهانِ تراژیک را سرشار از خاطرات ماندگار می سازد. خاطره قطره های اشکی که از چشمان کودکان در جهانِ تراژیک جاری است. کودکانی که در جنگ ها توسط دولت های قدرتمند جهانی و منطقه ای کشته می شوند. دولت های آمریکا ، اسرائیل ، عربستان سعودی، امارات متحده، ترکیه، ایران، سوریه، و…فداییانی دارند. وقتی آنها غیر نظامیان بی گناه را در جنگ ها می کُشند، فداییانشان همزمان ناقدان این جنایات را ترور شخصیت می کنند.

اخیراً مایک پامپئو در دانشگاه استنفورد گفت که ۸۰ درصد درآمدهای ایران را قطع کرده ایم و در حال قطع کردن ۲۰ درصد دیگر آن هستیم. عده ای در واشنگتن، نیویورک، لس آنجلس، پاریس، لندن، برلین، و…شادی می کنند که کل درآمدهای مردم ایران قطع می شود. آیا قطع کل درآمدهای یک خانواده شادی آور است؟ قطع درآمدهای ۸۲ میلیون ایرانی چطور؟ ما از نظر انسانی و اخلاقی از کجا به کجا رسیده ایم که از فقر و فلاکت هموطنانمان شاد می شویم؟ از این که آمریکا رشد اقتصادی مثبت ۵ درصد ایران را به منفی ۹.۵ درصد تبدیل کرده و تورم یک رقمی را به تورم ۴۰ درصدی رسانده است، شاد می شویم. آیا گرسنگی دادن مردم ایران شادی آور است؟ در عین حال برخی از مدعیان رهبری دائم تکرار می کنند که تحریم ها به تنهایی کافی نیست. یعنی ایران و مردمش را بمباران کنید. این را برخی به صراحت گفته و می گویند و برخی به طور ضمنی. وقتی در مورد فضیلت و رذیلت اخلاقی سخن می رانیم، کافی است نگاهی به خودمان بیندازیم. آری ما آن قدر بی رحم شده ایم که برای تصاحب قدرت حاضر به نابودی ایران و ایرانیان هستیم.

در این ۶۰ سال ما کجا ایستاده بودیم و چه کردیم؟ دست کدام ستمدیده را گرفتیم؟ آیا میان مخالفت با ستمگری در سطح محلی و دفاع از ستمگری در سطح جهانی تعارض وجود ندارد؟ آیا عشقی انسانی داشتیم یا در این مدت از تجربه دوستی و عشق نیز بی بهره ماندیم؟ هر کس باید گذشته خود را مرور کند و به ارزیابی کارنامه اش بپردازد. «کارنامه ات را بخوان، که امروز حسابگریِ خودِ تو برای خودت کافی است.»