خانه >> مقالات >> سقوط آزاد آقای مسعود بهنود از آن سوی بام؛ ف. م. سخن

سقوط آزاد آقای مسعود بهنود از آن سوی بام؛ ف. م. سخن

میانه روی و اعتدال، صفاتی ست که گمان نمی کنم کسی در مثبت بودن آن ها شکی داشته باشد. طبیعتا این دو صفت نیز مثل هر صفت دیگری در داخل متن معنا پیدا می کند و خوب و بدش مشخص می شود.

میانه روی و اعتدال، صفاتی ست که در میان اهل خِرَد بیشتر دیده می شود. در گذشته اهل خِرَد را پیران قوم تصور می کردند که روزگارها دیده اند و سرد و گرم ها چشیده اند. در زندگی واقعی اما، غلط بودن این معیار مشخص شده و تقریبا هیچ ربط واثقی میان پیری و خِردمندی نمی توان مشاهده کرد. بوده اند پیران بی خرد و جوانان خردمند بسیار که بر این نظر خط بطلان کشیده اند.

لازمه ی سیاست، «طرفداری»ست. سیاست ورزی بدون طرفداری معنا ندارد. اگر طرفداری «مشخص» در کار نباشد، سیاست ورزی به فلسفه ورزی تبدیل می گردد.

سیاست ورز-ی که طرفداری نمی کند، تنهاست. نگاه او و آثار او اگر بر جامعه تاثیر داشته باشد، کل آن را در بر می گیرد نه گروه یا آحادی از آن را.

طرفداری نکردن و فلسفه ورزیدن اگر همراه با انتقاد کردن همه جانبه نباشد، نتیجه اش بی عملی و خنثی بودن خواهد بود و اجتماع از بی عملی و خنثی بودن هیچ نتیجه ی مثبتی نخواهد گرفت.

در این باب می توان بسیار سخن ها گفت ولی به همین مقدار بسنده می کنیم.

یکی از کسانی که «تصور می کردم» راه دشوار میانه و معتدل می پیماید، روزنامه نگار و نویسنده، آقای مسعود بهنود بود.

در سال های گذشته، تکان های شدیدی در جامعه ی مبتلا به سیاست ما به وجود آمد که بسیاری از اهل تفکر را از راه مویین تعادل، به چپ و راست پرتاب کرد. این تکان ها چه بود، با آن کاری ندارم. هر چه بود اتفاق نامبارکی بود که افتاد و متفکرانی را از خردورزی دور کرد و باعث سقوط شان شد.

چیزی از میانه روی و اعتدال، اگر در این سقوط کردگان باقی ماند، فقط لفظ و کلام نرم بود.

نفی همیشگی یک طرف، و تایید همیشگی طرف دیگر، با الفاظ ملایم، دیگر معنای ش میانه روی نبود. انتقاد همیشگی از یک طرف، و سکوت همیشگی در مقابل طرف دیگر نام اش اعتدال نبود؛ ظاهرسازی و ژستی بود که هر چه بود زیبا نبود. گول زنک بود و مطلقا با صفت خردمندی آشنایی نداشت.

علت اش چه بود، نمی دانم و نمی خواهم بدانم. ولی این اتفاق افتاد و هر روز اثرات و ثمرات اش از جایی سر بر زد. اثرات و ثمراتی که تاسف انگیز بود.

از میان سقوط کنندگان یکی هم آقای بهنود بود. سقوط را اگر بتوان در مراحل اول جلویش را گرفت شتاب نخواهد گرفت ولی در مورد ایشان متاسفانه سقوط آزاد بود.

توییت آخر ایشان که در آن «وطن پرستی» را معنا کرده اند و سمت و سوی وطن پرستی را مشخص کرده اند، دادگاهی بود برای عده ی زیادی از ایرانیان، که ایشان خود طراح اش بود، دادستان اش بود، قاضی اش بود و حکم اش هم قاطع و بی برگشت بود.

7E09D098-8774-413A-AB10-3A2FB08B3309.jpeg

ربط دادنِ خشک و تر برای تعریف «عشق به وطن»، آن هم به عنوان «بدیهیات» و شرط تعیین کردن برای آن و چسباندن اش به «خودکامگان و بدکاران» و خاصه «وطن فروشان»، تیر خلاصی بود که آقای بهنود به سمت «میانه روی» شلیک کرد.

افتادن در دامچاله ای به نام «ترامپ» که بسیاری از چپ های وطنی در آن افتاده اند و مخالفتِ کور با رییس جمهور کشوری بزرگ و مهم که در حال اداره ی کشور خودش است و در معادلات بین المللی مثل هر رییس جمهور دیگری جایگاه خودش را دارد و کشورهای «عقل ورز» و «مغز از دست نداده» با او و کشورش زندگی می کنند و سعی دارند که زندگی مسالمت آمیز و آرام داشته باشند، و وطن فروش خواندن «مشاوران ایرانی ترامپ» تنها چیزی که به ذهن متبادر می کند، شعار دادن های خانه بر باد ده چپ های دهه ی پنجاه و شصت میلادی ست.

چسباندن همه ی این ها هم به «قرمه سبزی و سینه ریز طلا و کوروش»، و رقص کسانی که نام «مردم» بر آن ها نهاده شده و اصلا چنین کسانی به این شکل در هیچ جای دنیا وجود ندارند، در واقع دفن آخرین آثار خرد در کلام نویسنده ای ست که می توانست با اعتبار خود بر جامعه ای خشمگین و بی قرار اثری مثبت بگذارد…