خانه >> مقالات >> روآوردن به کوروش، نه رویکردی برای شاه که رویگردانی است از شیخ! بهزاد كریمی

روآوردن به کوروش، نه رویکردی برای شاه که رویگردانی است از شیخ! بهزاد كریمی

روآوردن به کوروش، نه رویکردی برای شاه که رویگردانی است از شیخ! (*)

فشرده سخن

پرسمان چرا “کوروش گرایی” و چرا “رضا شاه روحت شاد”، پاسخ را نهفته میان این گزاره دارد: انقلاب بهمن، به ناگزیر و برحق آغاز گردید ولی در تیرگی های بی گریز فرجام یافت. واکنشی دادخواهانه بر بیداد که دریغا ره به آزادی نگشود و برعکس، آبستن پیامدهای شوم و دل آزار شد برای فردای فتح اسلامی! در درازنای آن، جامعه با جهشی شگرف، فراگیرانه گرد هم آمد و سپس در شتابی دیدنی، شکاف ژرف همراه پراکندگی ناگزیر و دلزدگی فراوان از خود بر جای نهاد. در هر دو سو نیز رکورد زد: انسجام یابی بی مانند در برابر شاه‌ و از هم گسیختگی سریعی که پیامد سیطره شیخ بود!‌

انقلابی که رنگ و خصلت اسلامی به خود گرفت، زاینده پسا روانشناسی های‌ ویژه با سوگیری های ناهمگون بود. طوری که، تا ولایت مستقر گردید سمتگیری های گونه گون در جامعه به نمایش درآمد و در زمره آنها، گرامیداشت نمادهای ایرانی همچون “کوروش” تا خیزش های مردمی علیه حکومت اسلامی و گهگاه آلوده به شعائر و تمایلات سلطنت طلبانه!

“کوروش گرایی” و گرایش به “آن خدا بیامرز”، واکنش های سیاسی – روانی پسا انقلاب اند علیه جمهوری اسلامی،‌ ولی نه لزوماً هم پیام یکدیگر. اولی، نمادی ملی در چالش با تباهی‌های حکومت دینی و دیگری، بهره برداری از رودررویی های سیاسی جاری در کشور جهت باز تولید اقتدار سلطنتی.

شاه زمینه ساز انقلاب شد و خود برافتاد!

سیاستمدار برجسته از هر گرایش و اندیشه و برنامه اجتماعی، آنی است که فضای تاریخی مفروض را در موجزترین بیان فرموله کند. زنده یاد مهندس بازرگان از ایندست سیاستمداران بود که سهم و مسئولیت رهبری در انقلاب بهمن را چنین بر شمرد: انقلاب، دو رهبر داشت؛ یکی اعلیحضرت آریامهر و دیگری حضرت امام! این توصیف، نشان از کنه واقعیتی داشت که با پدید آمدنش شگفتی ها بار آورد! پدیده‌ای در مفهوم تراکم خشم ملی طی گذشته ای معلوم، اما در معنی چیستی قدرت جایگزین، بس مجهول و بکلی زیر علامت سئوال! از این دو رهبر، انقلاب یکی را زیر کشید و دیگری را رو آورد.

پرسش “چرا شاه رفت؟” را پیش از همه شاه پرستان باید پاسخ گویند و نه انقلاب کرده ها! از نکات درس آموز این انقلاب، مشارکت اقیانوس وار مردم در آن بود که موجب شد تا خصلت مردمی ترین انقلابات جهان به خود گیرد. دلیل این وسعت را نه می توان در خمینی “رویت شده در ماه” یافت و نه در توطئه خارجی! آن چه رخ داد قبل از همه ریشه در دیکتاتوری مدرن شاهانه داشت که ملت را سوی شورش سوق داد تا “شاهنشاه” در مقام یکی از دو رهبر انقلاب، ثبت تاریخ شوند! فاجعه رشد “اسلام گرایی” در دل انقلاب و چیرگی اش بر جنبه سکولار آن در بستر اعتراض عمومی، قبل از همه دلیلی است بر محکومیت تاریخی رژیم پیشا انقلاب بخاطر اعمالی که مرتکب شد و پس زدن فرصت های تاریخی که آنها را یکی از پی دیگری سوزاند!

چرخشی در ذهنیت ها!

با سر کار آمدن حکومت دینی و شکل گیری کارنامه عمل آن، نقطه عطفی در عرصه روانشناسی اجتماعی بخشی از مردمان پدید آمد و فاصله گیری از شور و شر انقلاب، زمینه ساز چرخشی معنی دار در وجدان هایی از جامعه شد. این چرخش اگر از یکسو بازاندیشی روشنگرایانه و پاگرفتن سیکل نقد جمهوری اسلامی- نقد انقلاب – نقد جامعه (خرد ورزی نقاد) در سطح روشنفکری را با خود داشت، از سوی دیگر و در وسعت عمومی اما، بیشتر محمل مقایسه وضعیت تازه با دوره شاه بود! به دیگر سخن، حافظه های تاریخی منجر به انقلاب، در آستانه دگرگونی تازه ای قرار گرفتند؛ دگرگونی به معنای بازنگری در نتیجه انقلاب و خود انقلاب! این روانشناسی اجتماعی نوین، شناسنامه خود را نه دیگر از داوری نسبت به حکومت سرنگون شده بلکه از قضاوت درباره نظام مستقر می گرفت.

به قیاس نشاندن ها ازسوی مردم چیز عجیبی نیست! در داوری پیرامون واقعیت‌ها، آسان‌ترین روش همانا مقایسه دیده‌ شده های آدمی است با مشاهداتش از نمودها در زمانی دیگر. جمهوری اسلامی اگر در دو دهه نخست عمر خود می توانست ناکارآمد بودن خود را با خرابکاری های به ارث برده از رژیم پیشین، جنگ هفت ساله، توطئه های “استکبار” و یا جا نیفتادنش در امر کشور داری توجیه کند، برای سیاه کاری های خود بارآورده اش اما، نه دیگر پاسخی داشت و نه قادر به ارائه حداقل توجیه. بدینسان بود که روند خوانده شدن پرونده عمل جمهوری اسلامی، فقط به حساب خود آن سرعت گرفت و نتیجه، متاسفانه و البته قسماً، مقایسه امروز اسلامی شد با دیروز شاهنشاهی!

آنچه حالا، رخداد انقلاب را در معرض تعرض قرار داده و حتی اینجا و آنجا موجب حسرت خوردن و ایده آلیزه کردن دوره پیشا انقلاب شده، نه درخشش دوره شاه که تیرگی های ناشی از زایش و ماندگاری جمهوری اسلامی و کردارهای آنست! در سایه تبهکاری های چهل ساله ولایت، واقعیت تلخ سلطنت اکنون نه تنها روبرو با خوانشی باژگونه است، که هر چه بیشتر در وارونگی ها باز نویسی می شود!

سلام به کوروش اما همان “بارش نور به قبر آن خدا بیامرز!” نیست!

در نگاه به گذشته و از منظر موضوع بحث، با دو جریان مواجهیم: 1) سلطنت طلبان گرفتار نوستالوژی قدرت و امتیازات گذشته که غرق آرزومندی بازگشت به آن دوران اند؛ و 2) جامعه ناراضی از وضع، که به حق دچار خشم است علیه انواع تبعیضات و زور ولایی. جامعه ای ناراضی، که ستوه آمده از هم افزایی “نهی از منکر” اجتماعی ولایی و نبود آزادی های سیاسی است و نیز رسیده به سطح عصیان علیه تحمیل “امر به معروف” آخوندی بر خود و ماجراجویی های هستی سوز کشور توسط ولایت.

از سلطنت طلبان انتظاری نباید داشت جز همینی که در اکنون خود مشغول آنند. خشمگین از ورافتادگی خویش در آن بهمن 57 اند و سخت درگیر حسرت گذشته برباد رفته. در امروز خود اما، برخوردار از دو امکان برای تعرض سیاسی و تاخت و تاز تبلیغاتی. یکی اثر گذاری های منفی جمهوری اسلامی است بر روان عمومی، که زمینه برای “تبرئه” نظام پیشین در افکار عمومی را روز به روز مستعد تر می کند. دیگری هم بخاطر برخوردار بودن این جریان از امکانات رو به افزایش در خارج جهت جا افتادگی سیاسی اش در داخل! مدافعان سلطنت، از یک طرف نمادی شناخته شده از سوی همگان و آسان هضم برای بخشی از جامعه با نام “ولیعهد” در انبان خود دارند و از طرف دیگر پشتوانه کانون ها و مراکز قدرتمند درگیر با جمهوری اسلامی را و نیز رسانه‌های جمعی بهره مند از حمایت انها.

جمهوریخواه دمکرات روا نیست با برگشت هیچ نوعی از سلطنت موافقت کند، همانگونه که مجاز هم نیست با هر نوع از جمهوریخواهی کنار آید و یکی از انها همین حکومت ولایی موجود با کشیدن یدک “جمهوری” با خود! اما مخالفت تعطیل ناپذیر جمهوریخواهان دمکرات با برگشت سلطنت، نباید نافی تنظیم رابطه سیاسی آنان با بخشی از مدافعان سلطنت باشد. جمهوریخواه دمکرات، ضمن پذیرش حقوق مونارشیست های وطنی در یک رقابت سیاسی دمکراتیک، می باید ظرایف برخورد سیاسی نسبت به هر بخش از طیف بندی آنها را رعایت کند. یعنی، تنظیم رابطه با آنان در خدمت گذار به دمکراسی. اگر طرد سلطنت طلبان اقتدارگرا ضرورت اکید دارد، در عوض اماهمسویی با گرایش های آزادیخواهی نیم بند در این طیف، امری است ضرور. فقط نباید که زیر علم هژمونیک سلطنت رفت!

پروسه و پروژه!

جمهوری اسلامی با ایدئولوژیک کردن قدرت در خدمت روحانیت و دیگر سود بران از آن، جامعه را در سمتی رانده که اجباراً بخواهد خود را با هویت ملی، همچون گفتمان آلترناتیو این نظام، بنمایاند. احیای “کوروش” را پیش از هر چیز در همین واقعیت باید معنی کرد و در اصل، مشابه با آتش روشن کردن و آتش بازی های چهارشنبه سوری که اکنون بس پر شکوه تر و فراگیرتر از پیشا انقلاب برگزار می شود! بزرگداشت “کوروش”، نه لحظه سیاسی، که پروسه ای است سیاسی – فرهنگی. ایران در برابر حکومت اسلامی، به نماد نیاز دارد. نماد کوروش، تجلی جنبه عام و دربرگیرندگی موضوع است.

کوروش با منشورش که در اصل پذیرش مشروعیت اعتقادات و فرهنگ مفتوحات تابعه امپراتوری پارس بوده است ولی حالا به تعمد “حقوق بشر” از نوع امروزین (؟!) تفسیر می شود، در زمره دسترس ترین نمادهای ایرانی است علیه استبداد دینی! سر و صداها بر سر کیستی دو سوی تقابل کاوه آهنگر و ضحاک در تلاقی دهه های 60 و 70 – و افشاگری های اندکی مخدوش اما بجای احمد شاملو در امریکا پیرامون آن – و تلاش های “باستان گرایانه” چند سویه طی دهه 80 – از جمله حتی توسط مشایی یار غار احمدی نژاد!- اگر به فراگیری نرسیدند، ناشی از هنوز پخته نشدن کافی مردم در دیگ تجربه طی زمان بود. “کوروش گرایی” فعلی اما، گویا تا اندازه ای تشنگی عصیان علیه ولایت را جواب می دهد!

موضوع، وجه خاصی هم دارد و اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم، آن وجهی که، جریان هایی در شکل حساب شده آن را تقویت کرده یا حتی به وجودش می آورند. یکی همین “رضا شاه روحت شاد”! اگر “کوروش گرایی” جنبه طبیعی و عمدتاً خود انگیخته داشته، این یکی اما بکلی دست ساز است! پس جای تعجب ندارد اگر سلطنت طلبان با سوار شدن بر موج “کورش گرایی” همچون روندی بدیل، در صدد برآیند تا روند هویت نمایی ایرانی را به سود بازیابی جریان سلطنت مصادره کنند. آنها در پی شکار سیاسی اند و بر این اند که “پروسه” ملی را بدل به “پروژه”ای کنند دلخواسته خویش؛ داستان برایشان از این قرار است: اگر پدر در جشن های دو هزار و پانصد ساله کذایی گفت که “کوروش تو بخواب ما بیداریم!”، پسر چرا امروز نخواهد از “بیدار شو کوروش” نمدی بر گیرد برای نهادن تاج افتاده بر زمین در سر؟! آری، راهکارهایی دگرسان از سوی پدر و پسر در دو زمان با دو بیان برای یک “آرمان”!

اینها همه، ما را موظف به روشنگری های مستمر در رابطه با تاریخ واقعی پادشاهی و واقعیت سیاسی – برنامه ای امروزین طرفداران بازگشت شاه می کند و بویژه و مقدمتاً هم در میان جوانان جویای چشم انداز. نسلی پرشمار در کشوری از نظر ترکیب جمعیتی جوان، که چیز چندانی از پیشینه سیاه سلطنت نمی دانند و حتی تاریخ نزدیک کشور را هم از کانال مقابله جویی برحق خود با جمهوری اسلامی می خوانند! مگر جز اینست که هر تبلیغ و ترویج جمهوری اسلامی برای آنها، بلاواسطه جنبه ضد تبلیغ و ترویج به خود می گیرد؟! فهم ذهنیت همین بخش از جامعه هم است که برای ما اهمیت دارد. مهم بودنش نیز، بخاطر تلاش جهت جدا سازی حساب غروب شاه و طلوع شیخ از همدیگر در تفکر آنان و تمییز ملی گرایی چونان پرچم علیه حکومت اسلامی در عملکرد آنها از القاء جذبه های سیاسی سلطنت طلبی.

سلطنت چقدر شانس برگشت دارد؟

دوگانگی احتمال برگشت “شاه” یا ناکام ماندن او، ناشی از وضعیت بغرنج تحولات سیاسی ایران است.

سلطنت طلبان شانس برگشت را می بینند چون پشتگرمی شان به اصلی ترین ائتلاف های ضد جمهوری اسلامی در جهان و منطقه است! نماد شان “شاهزاده” نیز، نفس گرمی های اخیر خود را از همین واقعیت سیاسی برمی گیرد. نیروی جهانی – منطقه ای ستیز با جمهوری اسلامی، در شکل نرم افزارانه اش، مشی رو آوردن به “شاهزاده” در پیش گرفته و عمده هم و غم خویش را- دستکم فعلاً – متوجه تقویت این کانون از مجموعه مخالفین جمهوری اسلامی کرده است! بر پایه شواهد، هم اینک سرمایه گذاری رسانه ای هنگفتی در جهت طرح و تبلیغ برگشت “شاه پهلوی” برای نشاندن او بر اریکه قدرت توسط منابع قدرت جهانی و منطقه ای صورت می گیرد و تصادفی هم نیست که حلقات نوینی از راستگرایان مخالف حکومت، و در اشکال متنوع، یا در حال الحاق به “شاهزاده”اند و یا تقویت او!

سلطنت اما در همانحال، شانس چندانی برای کامیابی ندارد! زیرا جامعه ایران، از چند دهه پیش خویش فاصله بسیار گرفته است! شاخصه هایی در دست اند تا متکی بر آنها، بتوان زده شدن حرف اول مرتبط با تحولات سیاسی کشور را در پایگاه اجتماعی جمهوری خواهی سکولار دمکرات باز یافت. باور به این واقعیت در صحنه سیاسی کشور اهمیت دارد و هم از اینرو نباید گذاشت که ضعف عملیاتی و پراکندگی سازمانی نمایندگان سیاسی همین پایگاه اجتماعی چشمگیر، مانع از دیده شدن چنین واقعیت نیروزایی در بن مایه اجتماعی و پشتوانه بالقوه مردمی آنان شود. جمهوریت به جای ولایت و نه سلطنت، حرف اصلی شاخه بالنده جامعه امروز ایران است که بخش چشمگیری از مردم کشور را در بر دارد. جامعه مدنی ایران را بالغی باید انگاشت دارای ظرفیتی کلان برای تعیین نوع حکومت و ساختار قدرت آتی. این نیروی اجتماعی – سیاسی، نیروی تمکین به یوغ تحمیلی نوع پادشاهی͵ جایگزین سلطه ولایی نیست؛ پس، تبعاً و طبعاً هم نه مهار پذیر توسط این یا آن اقتدار.

سلطنت طلبی در امروز، فاقد پایگاه اجتماعی دیروز!

سلطنت اگر هم بتواند علیرغم احتمال اندکی که برای بازگشت دارد، برگردد دیگر همان پایگاه سنتی را نخواهد داشت که در دوره پهلوی های پدر و پسر از آن برخوردار بود! رضا خان، شاه شد چون در دوره بحرانی خلاء قدرت پسا مشروطه و نیاز جامعه به ثبات همچون خواست نخست در کشوری قحطی زده و حدوداً متلاشی، نیروی کمابیش مسلحی تحت فرمان خود داشت که می توانست متکی بر آن در پاسخ به معضل عدم امنیت چهره کند. آن نیمچه نظم ولو کم جان قزاقی، توانست اهرم به درد بخوری برای سیاست سازان جهان آن زمان در ایران آستانه فروپاشی باشد. در بیست سال سلطنت “تجدد آمرانه” نیز، همانا ارتش، این یگانه “حزب” مقتدر کشور چونان دست افزار رضا شاه برای اعمال اقتدار بود که مفصلی گردید در وجود “پهلوی” برای اتصال “تجدد” بوروکراتیک فرمانروا با خوانین محلی.

دهه پسا شهریور بیست، میدان نبرد قرار گرفت بین کانون مبتنی بر دربار – نظامیان – انگلیس و بعد هم امریکا از یکسو و مدنیت ملی – دمکراتیک و عدالت خواه متکی بر جنبش ملی و عدالت خواهانه از دیگر سو. دهه بی ثباتی در پایگاه سلطنت. دریغ که در این بازه زمانی، توان و ابتکارات مدنیت دمکراتیک نتوانست بر ائتلاف زور حاکم بچربد و نتیجتاً، از دل کودتای ضد ملی و ضد دمکراتیک 32 شرایطی سر برآورد که در اقتدار منشی پهلوی دوم با همان پایگاه کمابیش رضا شاهی اما همراه تغییراتی به زیان خوانین زمیندار و سود تکنوکرات – بوروکرات های مرتبط با دربار، به تثبیت رسید.

اکنون اما آرایش صحنه در رابطه با سلطنت طلبی بگونه دیگری است. بیشترینه کادرهای استخواندار پهلوی ها موجودیت ملموس و نافذ پیشین را ندارند و از کارگزاران کارکشته سلطنت و برخوردار از مکنت و شوکت دوره گذشته، دیگر خبر چندانی نیست. اکثرشان درگذشته و رفته اند. بدنه این جریان نیز، دچار دگردیسی های معین شده و لذا، نه توانمند در ابراز وجود به شکل حزبیت ارتشی پیشین و نه که قادر به بازتولید مناسبات هزار فامیلی سابق! چهره نمایی دمکراتیک “شاهزاده پهلوی” نوه را، عمدتاً می باید نشانه ای از همین تغییرات پایگاهی خواند! به همین اعتبار، سلطنت اگر هم باز آید نمی تواند در ایران امروز، دیگر به شکل و سرعت پیشین بازتولید شود.

“شاهزاده رضا پهلوی” برای نشستن جای پدر، نه از استقبال عمده بخش دمکراتیک جامعه برخوردار است و نه از بازوی نظامی خاص هنگامه های بلبشو. امید او، بیشتر به تقابل “بیرون” با “درون” و پدید آیی “فرصت از خارج” است و سربرآوردن شرایط جهت عروج پوپولیسم در جامعه؛ هرچند خود همه از دمکراسی سخن بگوید که کم هم نمی گوید و البته مثبت هست که می گوید!

مخالفت قاطع با جمهوری اسلامی، شرط ناکام گذاشتن سناریوی بازگشت شاه!

شرط ناکام گذاشتن پروژه بازگشت ایران پادشاهی و سلطنت به ایران، بیش و پیش از همه، اتخاذ سیاست قاطع در برابر جمهوری اسلامی از سوی نیروی دمکرات جمهوریخواه است! در همین رابطه هم می باید تاکید کرد که بر بستر نارضایتی فزاینده در جامعه نسبت به ولایت و رادیکالیزه شدن هر چه فزونتر سیاست علیه جمهوری اسلامی، مشی “اصلاح طلبی” از سترون سیاست هاست! هرگونه توهم درجمهوریخواهان دمکرات سکولار نسبت به اصلاح ناپذیری حکومت مبتنی بر ولایت و افتادن شان در دامچاله “اصلاح طلبی”، موجبی است برای تقویت جریان سلطنت طلب در افکار عمومی تشنه تغییر. سلطنت طلبان، عمده نماینده برنامه های راستگرایانه اند در قالب رادیکالیزم سیاسی ضد حکومت!

در مبارزه سیاسی جاری یک نکته حساس وجود دارد که متاسفانه کمتر مورد توجه قرار می گیرد و آن، بزرگنمایی خطر برگشت سلطنت است و ارایه تصویری وحشتناک از آن! قبلاً گفته شد که بازگشت سلطنت امری منتفی نیست، اما نه احتمالی است قوی و نه که اگر هم برگشت توانا برای راه اندازی هر شلتاقی که تاریخاً شهره به آنست. پیشتر نوشتم که سلطنت دیگر آن پایه اجتماعی اقتدار منشانه پیشین را ندارد و حد رشد شعور اجتماعی و سیاسی جامعه امروز ایران هم قرار گرفته در آن قد و قواره ای که سلطنت را چنین اجازه ای ندهد. با اینهمه، مخالفت با برگشت سلطنت به ایران لازم است و بجا، زیرا استقرار سلطنت اگر هم کاهنده و فرساینده آزادی و دمکراسی در کشور نشود که می تواند بشود و می شود، دستکم و قطعاً اما چیزی نیز بر نیازهای امروزین کشور نخواهد افزود! سلطنت، ساختاری است نالازم، انگلی، متعلق به روزگار سپری شده و دورانی سر آمده که اصلاً روا نیست و جا ندارد دیگربار سربر آورد.

اصلاح طلبی دین محور و سکولاریسم حامی آن، خطر سلطنت را عمده می کند و برگشت شاه را بدترین سناریو برای کشور جلوه می دهد؛ چون انتخاب سیاسی اش چنین ایجاب می کند! این اصلاح طلبی، حکومت ولایی را “جمهوری” بدیل سلطنت می پندارد که فقط نیازمند اصلاح است تا از کژی ها و نارسایی ها رهایی یابد! چنین رویکردی، نمی تواند مستعد بزرگنمایی این “دشمن” نشسته در کمین نباشد! اصلاح طلبی، با راه انداختن مراسم عزا در رابطه با خطر ظهور شبح شاه، واقعیت امروز ایران یعنی ولایت را عملاً در سایه قرار می دهد! علیه این سیاست و “گفتمان” سازی پشتوانه آن، باید دست به روشنگری زد و بیش و پیش از هر چیز نیز، پرتو بر این واقعیت انداخت که: ولایت، خود نوعی از بازتولید سلطنت است در جامه دین و قالب نعلین، و لذا در زمره بدترین های آن!

ایران در مرحله گذر از حکومت ولایی قرار دارد و مسئله مرکزی سیاست در اکنون آن، تدارک مدیریت دوره گذار است و بس. لازمه این نیز، فقط و فقط تحرک رادیکالیسم͵ سیاست ورز سکولار دمکراتیک در برابر جمهوری اسلامی است تا از این راه، با نفوذ آلترناتیوهای غیر دمکراتیک در جامعه تشنه تحول ایران مقابله شود. جمهوریخواهان دمکرات و سکولار، تنها با سیاست ورزیدن رادیکال خواهند توانست به ترسیم مرز روشن با جمهوریخواهی بی رمق و قطره چکان در جمهوری اسلامی برخیزند. بر بستر مبارزه پیگیر با جمهوری اسلامی به منظور خلع قدرت از آنست که می توان مخالفت برنامه ای – سیاسی با برگشت شاه و هر نوع دیگر از انحصار و اقتدار سیاسی را به بر نشاند!

بهزاد کریمی

*) آنچه اینجا از نظر خواننده می گذرد اندک تلخیص توام با برخی تدقیقات نوشته ای است که به درخواست دوستان هیئت تحریریه “دوماهنامه میهن” در 19 آبان ماه 1397 به رشته تحریر درآمده بود و در شماره 24 آن منتشره به تاریخ 11 آذر ماه 1397 درج گردیده است.

یک نظر

  1. شما حاضرید جمهوری اسلامی 40 سال دیگه حکومت کنه و کل مردم ایران نابود بشن اما شاهزاده رضا از سوی مردم انتخاب نشه.
    بسه 40 سال این کارها چه کمکی به مردم کرده جز رژیم قدرتمندتر بشه.
    شما نگران مردم هستید یا خودتان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.