خانه >> شعر روز

شعر روز

شعر انگور

  ‫چه می گویید ؟‬ ‫کجا شھد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟‬ ‫کجا شھد است ؟ این اشک‬ ‫اشک باغبان پیر رنجور است‬ ‫که شبھا راه پیموده‬ ‫همه شب تا سحر بیدار بوده‬ ‫تاکھا را آب داده‬ ‫پشت را چون چفته های مو …

بیشتر بخوانید »

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

  روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادري ست روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند قفل افسانه‌ايست و قلب براي زندگي بس است روزي كه معناي هر سخن …

بیشتر بخوانید »

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادري ست روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند قفل افسانه‌ايست و قلب براي زندگي بس است روزي كه معناي هر سخن دوست …

بیشتر بخوانید »

«دوباره می‌سازمت وطن»

دوباره می‌سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویشدوباره ، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود …

بیشتر بخوانید »

«…زلزالا… زلزالا…!»

کولبرانِ کُرد این وهله با جنازه کودکانِ خود بر دوش از مزارگاهِ ممنوعه می‌گذرند. شبح مرگ این وهله خشاب خود را روی رگبار گذاشته است. کرمانشا، کرمانشا خسته، عزادار، بی‌راه بر ویرانه‌های خود پی آخرین دست‌نوشته‌های علی‌اشرف گریه می‌کند ……………… سیدعلی صالحی

بیشتر بخوانید »

رقص به روایت دکتر عبدالحسین زرینکوب

می رقصیدیم! پیش ﺍﺯ یورش اعراب، ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ… ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ، ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ… ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ، ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ… ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ… ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ و میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ… ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ… میخواستیم دفع بلا …

بیشتر بخوانید »