خانه >> مقالات >> گیرها و گیرنماها، ابراهیم هرندی

گیرها و گیرنماها، ابراهیم هرندی

هرجامعۀ گیرهایی دارد و گیرنماهایی. گیرها نشانه های گرفتاری های حقیقی در جامعه است و گیرنماها، نمادهای ساختگیِ گرفتاری های دروغین. مرادِ من از گیرِهای اجتماعی، گرفتاری های تنش زایی است که ذهنِ بخش بزرگی از مردم جامعه را درگیر خود می کند و می تواند خشونت زا باشد. این گرفتاری ها از مرزهای خانواده و قوم و قبیله و شهر فراتر می رود و تنش زا و پیشرفت کاه می شود. یکی از بهترین نمونه های این گیرها در روزگارِ ما، نبودن ارزش های اکثریت- پذیز در جامعه است. بنیادی ترین نکنه ای که در آغاز، دربارۀ گیرهای اجتماعی باید گفت، این است که چون آن ها برآیندهایی از روندهای حقیقی در هر جامعه است، به آسانی به گسترۀ همگانی جامعه راه نمی یابد، زیرا که هرگیرِ راستینِ اجتماعی می تواند نمادی از ناتوانی و ناکارگی گروه حاکم در جامعه باشد و انگشت اتهامی آشکار و ویرانگر بسوی آن گروه و شیوۀ کارکردش بشود. “حقیقت” برای حاکمان، گفتمانی بسیار بنیاد ستیز و خطرناک است و در گذارِ تاریخ، آنان را هماره برآن داشته است تا پرده ای از “واقعیت” برروی آن بکشند. واقعیت در هر دوران، زیرساختاری ایدئولوژیک و بافتاری افسانه ای دارد و جای خالی گیرهای اجتماعی را در گسترۀ همگانی، با گیرنماهای زمانمند پُرمی کند.

واقعیت گرا، از آنچه در پیش روست، با زبانِ آمار و عکس و فیلم و شاهدان و راویانِ زنده سخن می گوید و یادآور می شود که ای مردم، می دانم که نیازی به هیچ سَند و مدرکی نیست، چرا که شما آنچه را می گویم و می نمایم، با چشم و گوش خود دیده اید و با دل و جانِ خود تجربه کرده اید. او با هر ترفند و توانی که در چنته دارد، می لافد و آسمان و ریسمان را بهم می بافد تا حقیقت را در گوری که برآن پای می کوبد، خاموش کند و پنهان بدارد. نمونه؟ کم آبی نمونۀ خوبی برای نگرش از دو دیدگاهِ واقعیت و حقیقت است. از چشم اندازِ واقعیت گرای حکومتی، کم آبی گرفتاری زیستبومی ست که بیرون از کنترل حکومت است و تنها با فلات ایران نیز سروکار ندارد. او می گوید که همه می دانند که دمای زمین در چند دهۀ گذشته، روندی فزاینده داشته است و جهان را با کم آبی و یا بی آبی رویارو کرده است. البته در پیوند با ایران باید به ریخت و پاشِ بی رویه آب در شهرها نیز اشاره کرد و از مردم خواست که آبِ شیرینِ نوشیدنی را برای پُرکردنِ استخرها و شستن ماشین هایشان بکار نبرند. واقعیت گرا، همچنین به ارزان بودنِ بهای آب در ایران و کشتِ نادرست میوه های آبدزد ماننده هندوانه و طالبی و انگور و نیز اهمیت آب در نزدِ شهدای کربلا و هزار و یک نکتۀ باریکتر زمو اشاره می کند که بجای حکومت، خدا و هوا و مردم و هندوانه و طالبی را مسئول بی آبی کشور بداند.

اما حقیقت این است که همۀ واقعیت هایی را که بارۀ کم آبی در ایران گفته می شود، می توان در پیوند با همه کشورهای همسایه نیز گفت و سپس پرسید که چرا آن ها جنگ آّب و بی آبی در شهرها و روستاها و بیابان ها و دریاچه ها و رودخانه ها و تالاب ها و مرداب هایشان ندارند. همچنان می توان پرسید که تهی شدن سفره آب های زیرزمینی و خشک شدنِ دریاچه ارومیه و رودخانه زاینده رود و بسیاری از آبخیزها و آبگیرهای ایران، چه نسبتی با آشپزخانه ها و ماشین های مردم و شيوۀ آبداری و آبیاری کشاورزان دارد؟ آنگاه اگر کسی پاسخی خِردپذیر به این پرسش ها ندهد، می توان و باید به حقیقتی که کارخانۀ واقعیت سازی آن را پنهان داشته است اشاره کرد و یادآور شد که پس اگر کشورهای همسایه و نیز سرزمین های دیگری که در مدار زیستبومی ایران هستند، مانند ما اسیر بی آبی نشده اند، باید بدنبال آنچه آن ها داشته اند و ایران نداشته است، گشت. این جستجو ما را به شیوۀ مدیریت آب خواهد رساند. کشورهای دیگر با مدیریتِ درست و برنامه ریزی زمانمند، گیرِ کم آبی و یا بی آبی را پیش از آنکه این گیر، گرفتاری ملی بشود، گشوده اند. اما آنسان که گفته شد، آشکار شدنِ این حقیقت، انگشت اتهام را از سوی کشاورزان و شهرنشینان و کارخانه ها، بسوی حکومت می چرخاند. این گونه است که حکومت هماره می کوشد تا با ترفندهای رسانه ای و هیاهوی پیاپی، واقعیت ها را برنما و پُرنما کند تا مردم را از دیدن و دریافتنِ حقیقت باز دارد.

نمونۀ دیگری که با اشاره بدان می توان تفاوتِ واقعیت و حقیقت را نشان داد، گورستان خاوران است. حقیقت به گواهی تاریخ این است که خاوران نهانخانه پیکرهای صدها زندانی سیاسی ست. وانهادِ بیدادی بزرگ از سوی حکومتی که نمی خواهد هیچ گونه یاد و یادگاری از این حقیقت در تاریخ بماند. پس خوشتر می دارد که این حقیقت تلخ را در زیر فرشی از چمن ( بخوان واقعیت) بپوشاند و با تبدیل آن گورستان به گلزارِ خاوران، آن جنایت هولناک را از پیشانی تاریخ بزداید. حقیقت این است که آن گورستان باید برای یادآوری بیداد بزرگی که روزگاری رفته است، بماند و نمادِ دادی ناستانده در تاریخ باشد. اما واقعیت این است که اکنون “دولتِ خدوم”، بهسازی زیستبومی را در صدر برنامه های خود گذاشته است و از هر فرصتی برای بازسازی طبیعت و درختکاری و فضای سبز در میهن اسلامی استقبال می کند. حقیقت این است که در آن محل، صدها دختر و مادر و پدر و پسر و کس و جوانان گمنام و بی کس، بناحق در خون خفته اند. اما واقعیت این است که ساختنِ گلزار خاوران، سال هاست که در برنامه عمرانی شهرداری منطقه بوده است. در این سناریوی واقعی، واقعیت چمنی ست که روی حقیقت ناخوشایندی را می پوشاند.

واقعیت، چیزی ست که درنخستین نگاه، دیده می شود و لایه رویینِ هر پدیده را بما نشان می دهد. اما حقیقت رازی ست که واقعیت ها، روی آن را می پوشانند و آن را پنهان می کنند. این چگونگی، بخشی از ترفندمندی نظام قدرت است تا ذهن ما را بسوی نتیجه ای که می خواهد، رهنمون کند. ترفندِ پوشاندن حقیقت با پرده های راست نمایی از واقعیت، از زمانی در زندگی انسان پدید می آید که در میان قومی، قبیله ای و یا مردمِ سرزمینی، جمعیت بر میزان فرآورده های زیستبومی پیشی می گیرد و دیگر خوراک و نوشاک و پوشاک و مسکن، برای همگان نمی تواند وجود داشته باشد. در چنان جایی، نیاز به ماندگاری، هر گروه و قوم و قبیله و طبقه را به تلاش برای نگهداری و نگهبانی از زیستبوم خویش و فرآورده های آن وادار می کند. این چگونگی، تنش های اجتماعی را اندک اندک افزایش می دهد و بجایی می رساند که اگر دولت راهکاری خِردپذیر برای رسیدگی به آن ها نداشته باشد، کار به جنگ و آشوب و انقلاب می کشد. تنش های اجتماعی، نمادهای حقیقت های ناروای زیرساختی جامعه اند. هرچه این زیرساخت ها نارواتر و ناهماهنگ تر با حقوق مردم باشند، گیرهای اجتماعی جامعه بیشتر خواهد بود. هرچه نیز برشمارِ گیرهای اجتماعی افزود شود، حکومت نیاز به گیرنماهای بیشتری برای جایگزین کردن آن ها خواهد داشت.

گیرنماهای اجتماعی در نهادهای واقعیت سازی، برای پرده پوشی ِ حقایق و آلوده کرنِ گسترۀ همگانی در راستای سرگرم کردنِ مردم پدید می آید و کار بجایی می رسد که نهادهای واقعیت ساز، مانند؛ حکومت، مذهب، آموزش و پرورش، زندان و ده ها نهاد دیگر با ادبیات و اخلاق ویژه خود، در جامعه پیدا می شود. از اینرو، توانایی شناسایی و پرداختن به گیرهای حقیقی در جامعه کارِ بسیار دشواری ست زیرا که زورمندانِ حاکم برجامعه، هماره در پی جایگزین کردن گیرهای حقیقی با گیرنماهای واقعیت نما هستند و ذهن انسان را از هنگام زاده شدن تا واپسین گام، چنان از این گیرنماها پُر می کنند که ذهن ما جایی برای پرسش های اساسی نداشته باشد. این گونه است که ما باید همیشه به پرسش های ذهنی خود با دیده تردید بنگریم، زیرا که بسیاری از این پرسش ها که در نخستین برخورد، ژرف و تازه نیز می تواند باشد، بازتاب فضای فرهنگیِ زمان ما می تواند باشد و ما را – بی که بخواهیم و یا بدانیم – بدامی که دیگران برایمان گسترده اند، بیندازد. بد نیست که برای روشنتر شدنِ آنچه می گویم به نمونه هایی از گیرهای اجتماعی امروز ایران اشاره کنم. پیش از آن باید بگویم که دیکتاتوری زمینه سازِ همۀ گیرها و گرفتاری های اجتماعی ست. البته این سخن بمعنای آن نیست که کشورهای دموکراتیک گیر و گرفتاری اجتماعی ندارند. دموکراسی گفتمانی دربارۀ برابری حقوقی ست و با نابرابری های دیگر کاری ندارد، اگرچه زمینه برای پرداختن بدانها را آماده می کند.

1. نبود پذیره های همگانی

هرچه مردمِ سرزمینی ارزش های مشترک بیشتری داشته باشند، زندگی آسانتری نیز خواهند داشت. همگمانیِ همگانی و باورهای مشترک، سیمان پیوندِ ملی در هر کشور است. این پذیره های همگانی، مردم را به همدیگر نزدیکتر می کند و آنان را در پیشبرد برنامه های آبادسازیِ کشور با دولت همراه و همگام می کند. هرچه ارزش های اجتماعی باورمندان بیشتری داشته باشد و پُرپیروتر باشد، جامعه با تنش ها و گسل های کمتری روبرو می شود. چنین است که حکومت های ملت ساز، با بزرگ کردن برخی از شخصیت های فرهنگی و علمی و نیز پُرنما کردنِ آثار باستانی و افسانه های ارزشداورانۀ کهن می کوشند تا با گرواندنِ مردم به آن نمادهای تاریخ و فرهنگ ملی، ارزش های مشترک در جامعه پدید آورند و از این راه، میزان همگمانی ملی را افزایش دهند. بدبختانه این کوشش در ایران بی چشمداشت به فرهنگ و زبان اقوام ایرانی پی گیری شد که می تواند زمینه ای برای تنش بیشتر در آینده باشد. توماس پیین، فیلسوف و تئوریسین سیاسی انگلیسی- امریکایی گفته است که هرگیرِ اجتماعی زمانی پیدا می شود که کسی حقوق اجتماعی خود را بیش از دیگران بپندارند. این گفتاوردِ ساده، نکته بسیار ژرفی در دلِ خود دارد و آن این پذیرۀ درخشانِ دوران روشنگری ست که همگان بی چشمداشت به پیشینه فردی و خانوادگی و خاکی و خونی و اجتماعی خود برابرند. بی تردید این پذیره در فرهنگ های سنِّتی مانند فرهنگ ایرانی که درآن هرکسی را بهر کاری ساخته اند و بزرگی گفته اند و کوچکی و اربابی و نوکری، پذیرفتنی نیست. هم نیز این پذیزه دیگر از ذهنیت مدرن که؛ “بدان و آگاه باش که دیگری هم در این جهان هست، آنسان که تو.” چنین است که من سازگارکردن فرهنگ سنّتی با فرهنگ مدرن را که فرهنگ پذیرفته شدۀ جهانی ست، یکی از گیرهای بزرگ اجتماعیِ کشورهای پیرامونی مانندِ ایران می دانم.

در روزگار کنونی، یکی از گیرهای بزرگ کشور ما، گسستنِ شیرازۀ همگمانی و پذیره های همگانی ست. این چگونگی از آنروست که پایاندادِ همگمانی و همصدایی و همراهی و همگامیِ مردم در آخرین انقلاب ایران، گزش بزرگی بود که آنان را چنان از یکدیگر تاراند که دیگر تا زمانی که حافظۀ شفاهی ایرانی کاراست، هیچ گونه گردهم آیی معناداری آسان نخواهد بود. این گیر، گرفتاری های بزرگی را پی دارد و خواهد داشت و هم می تواند زمینه را برای دستبردِ بیگانان به ایران آماده کند و هم ما را همچنان از تا زمانی که چشم انداز سیاسی کشور ناروشن است، از یکدیگر جدا بدارد. نقشِ ارزش های ملی در فراهم آوردن تجربه ملی ست. هرچه ملتی تجربه های شیرین و شادی آورِ بیشتری داشته باشد، دلگرم تر و آینده بین تر و نرمخوتر می شود و به سرزمین و تاریخ و فرهنگِ خود وفادارتر می ماند. واروی این چگونگی نیز، فرار از یکدیگر و انکارِ هویت ملی و جدا شدن از هم است. در چند سال گذشته، بسیاری از رسانه های فارسی زبانی که با سرمایه های بیگانگان برپا شده اند، ارزش های مشترک و پذیره های همگانی ما را هدف گرفته اند.

2. نداشتن آگاهی از جایگاه و پایگاه خود در جهانِ کنونی

نهادهای فرهنگ ساز حکومتی از آغازِ رویارویی ایرانیان با فرهنگ غربی تاکنون، بجای آن که در پی شناخت آن فرهنگ و بررسیِ جایگاه ما نسبت به آن باشند، بدنبال یافتن ریشه های اندیشه های مدرن در فرهنگ ایرانی و اسلامی بوده اند. پایاندادِ این تلاش که ریشه در خود- خُردبینی ما در برابر غربیان داشته است، این جملۀ آشنای “امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند” است. ما از شناخت درست آنچه در جهان در چهار سده گذشته روی داده است، ناتوانیم. این ناتوانی ما را از تعریف انسان ایرانی و نیز از شناسایی جایگاه ایران و ایرانی در جهان کنونی باز داشته است. ملتی که نمی داند در کجای تاریخ است، نقشۀ راهی بسوی آینده نیز نمی تواند داشته باشد. کسی که نمی داند در کجاست، نمی تواند راهی را از میانِ راه هایی که در پیش روی اوست، برتر از راه های دیگر بداند. در سده گذشته دو نقشه راه دروغین در پیش پای ایرانیان گذاشته شده بود؛ یکی راه رسیدن به دروازه های طلایی تمدن بزرگ که اشاره ای تاریخی به دوران ایران باستان داشت و دیگری بازگشت به جامعه اسلامی خویش. این هردو راه، نوید رساندن ایرانیان به “خویشتنِ خویش” را می دادند. اما اکنون پوچی و بیهودگی آن کوشش ها برکسی پوشیده نیست. تا زمانی که آگاهی از جایگاه خود در جهانِ کنونی نداشته باشیم، چشم اندازِ فرهنگی و سیاسی سودمند و کارسازی نیز نمی توانیم داشته باشیم. و تا جاودان ناگزیر از دریافت گزینشِ ناپذیرِ وارداتِ صنعتی و فرهنگی غرب خواهیم بود. تاکنون هیچ یک از دستاوردهای صنعتی مدرن، از چراغ پریموس و جوهرِ گنه گنه گرفته تا کامپیوتر و اینترنت و فیسبوک، با چشمداشت به فهرستِ اجناس موردِ نیاز کشور وارد نشده اند بلکه با فشار بازاریابان به بازارِ ایران سرریز شده اند. البته فهرستی از اجناسِ موردِ نیاز کشور نیز در میان نبوده است. تاکنون ما از آنرو مصرف کنندگانِ منفعل این واردات بوده ایم که حکومت هایمان از آغاز انقلابِ صنعتی غرب تاکنون، از جایگاه ایران در جهانِ صنعتی بی خبر بوده اند و برنامۀ اجتماعی و اقتصادی ويژه ای نداشته اند. یعنی که قرار نبوده است که کشور ما بجایی برسد و نرسیده است. این همه، ریشه در نداشتن آگاهی از جایگاه خود در جهان دارد که به گمان من بزرگترین گیرِ در فرهنگ کنونی ماست. گیری که گرفتاری های دیگری مانندِ نبودِ ثبات سیاسی، آزادی، قانون، شیوۀ اداره ی کشور و برنامه زیری را دربرمی گیرد.

3. نداشتن نهادِ آموزش و پرورش آزاد

آموزش و پرورش مدرن، نهادِ شهروند سازی ست. این نهاد اگر آزاد باشد، به کودکان زبان زیستن در جهان مدرن می آموزد و آنان را با ارزش های پذیرفته شدۀ جهانی مانند، برابری حقوقی شهروندان در جامعه، دموکراسی، حقوق بشر، اخلاق مدرن، احترام به حریم خصوصی دیگران آشنا می کند. یکی از کارهای مهمِ این نهاد، سازگار کردنِ سنت های بومی در هر سرزمین با ارزش ها، حقوق و اخلاق مدرن است. از اینرو در جهان کنونی، تنها کشورهایی که به ژرفای نقشِ آموزش و پرورشِ مدرن پی می برند و آن را از شّرِ حکومت و دین و سنت آزاد می کنند، می توانند به جامعه کشورهای کانونی بپیوندند و با آن ها داد و ستدی کارا و سودمند درراستای سودِ ملی خود داشته باشند. بدبختانه آموزش و پروش در ایران، همیشه کانونِ آموزش اندیشه های خاک و خون پرستانه و سنتی و خرافی و مرکز پروپاگاندِ تبلیغات حکومتی بوده است و بجای پروردنِ شهروندانی آشنا با فرهنگ مدرن، ملتی شهیدپرور ساخته است.

4. چالشِ همزیستی

ما در روزگاری زندگی می کنیم که آگاهی از جنسیت، قومیت، زبان و فرهنگ در فهرست گفتمان های ذهنی جهانیان بسیار پُرنماست. این آگاهی اکنون با پیدایش حقوق بشر، پشتوانه قانونی و اخلاقی نیز یافته است. دیگر نه می شود و نه باید که تلاشگران این حوزه های را نکوهید و از آن بدتر، با آنان به ستیز برخاست. یکی از گیرهای بزرگِ اجتماعی ایران که تاکنون حکومت ها آن را انکار کرده اند، زمینه سازی برای دادن حقوق گروه های جنسیتی، زبانی، قومی و فرهنگی درچارچوبِ یکپارچگی کشور است. خوشبختانه چون از گرفتاری های این گیر در کشورهای دیگری در گذشته گره گشایی شده است، می توان این چالش را چاره کرد. آنچه این گیر را در ایران پُرگِره تر می کند، وجود دشمنان ایران برای درگیری در این مسئله است. اگر کشورهایی مانندِ سوئیس و انگلیس و کانادا این حوزه پیروز بوده اند، برای آن است که بیگانگان دراین کار دست نداشته اند. اما در کشور ما از حکومت اسلامی و نیز برخی قشرهای سنّتی جامعه گرفته تا همۀ کشورهای همسایه و چند کشورِ دورتر، هماره آماده برای درگیری در این چالشِ اجتماعی در راستای هدف های استراتژیک خود هستند.

با پیدایش رسانه های همگانیِ آنی، بویژه شبکه های فراگیرِ اجتماعی، گیرها و گرفتاری های اجتماعی رویۀ سیاسی تازه ای یافته است. اکنون هر بخشی از این رسانه ها، هر گرفتاری ای را که بهانۀ بهتری برای پیشبرد هدف هایشان به آن ها می دهد، برای برنماکردن برمی گزینند. این چگونگی به این معناست که آنچه در گستره همگانی و در جغرافیای خیالِ ایرانی به بعنوان گیرها و گرفتاری های اجتماعی ایران پُرنما و برنما شده است، هیچ پیوندی با حقیقت ندارد و ای بسا که پرداختن بدانها نیاز امروزین ما نباشد. در کشوری که نظر سنجی و خواسته کاوی و روند پژوهی ممنوع است، هر سخنی درباره هر موضوعی، تنها ذهن خوانی می تواند پنداشته شود. این چگونگی را نداشتن رسانه ای ملی بسیار خطرناکتر می کند.

رسانه های همگانی گذشته از گزینش و بزرگ کردنِ هرآنچه بسودِ صاجبان خود می دانند، درباره آن ها ارزشداوری نیز می کنند و می کوشند که آن داوری ها را با تکرار در ذهن کاربرانِ خود جا بیندازند. خطر این کار هنگامی آشکارتر می شود که دریابیم که خبرنگاران و مفسّران سیاسی، بويژه در بیرون از ایران، کارهای خود را با چشمداشت به آنچه در رسانه های بزرگ مانند؛ بی بی سی، رویتر، روزنامه های تایمز، گاردین، نیویورک تایمز و نیویورکرز می آید، آماده پخش می کنند. رسانه های خبری مانند رادیو تلویزیون های فارسی زبان که در ایران خبرنگار ندارند، ناچارند که کمبود خبر را با تفسیرِ بیشترِ خبر جبران کنند. خبرنگاری برای خبرنگارِ ایرانی در بیرون از ایران، اگر بی معنا نباشد، ناممکن است، زیرا که خبرنگار و خبرگزارِ دستِ دوم بی معناست. پس خبرنگار باهوش برونمرزی که می خواهد کارِ خود را دنبال کند، ناگزیر است که با تفسیر خبر، چیزی ارزشمند برآن بیفزاید و نوشته خود را خواندنی و یا شنیدنی کند. این چگونگی زمینه را برای ارزشداوری بیشتر و خط دادن فکری و آشفتنِ ذهنی و آشوب در گستره همگانی بیشتر می کند.

یادداشت:

هر فرهنگ، مکانیزم نگهدارنده ای دارد که هماره می کوشد تا پیروان خود را سربازانِ آن فرهنگ کند. ارزش های فرهنگی از کودکی با عواطف و احساسات ِ انسان گره می خورند و ذهن وی را خانه خود می کنند. این گونه است که بسیاری از مردم برای پاسبانی از ارزش های فرهنگی خود، تا پای جان می ایستند. این چگونگی را من “بومیایی ذهن” نام نهاده ام. بومیایی، بر وزن مومیایی یعنی اندودن ذهن با ارزش ها، اندیشه ها، آرمان ها، افسانه ها و نگرش های بومی و پرکردن ذهن از آن ها. ذهن بومیایی شده، ذهنیتی محلی، خاک و خون گرا، نژاد پرست، بسته، قبیله ای، ستیزه جو و ناسازگار با جهان کنونی می پرورد. این ذهنیت، دارنده خود را در چنبر سنّت های بومی اسیر می کند. بومیاییان خود را مردمی برگزیده و برتر از دیگران می پندارند و سرزمین خود را مرکز جهان و خانه خورشید می دانند.