خانه >> مقالات >> عباس کیارستمی بودن! – به قلم اسکندر صالحی

عباس کیارستمی بودن! – به قلم اسکندر صالحی

اسکندر صالحی
عباس کیارستمی بودن!

«خودت باش!» این جمله ای است که می تواند عباس کیارستمی را توصیف کند.

«خودت باش!»، به یک معنا، توصیۀ بی فایده ای است؛ چرا که خودی وجود ندارد. انسان، موجودی است انضمامی، یعنی تخته بند زمان و مکانِ جغرافیایی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و…. . این انسان، نه در خلأ که در وضعیتی معین و مشخص زاده می شود که او را همچون بسیاری شکل می دهد و هم شکل می کند. پس، خودی در کار نیست؛ من و دیگرانی که چون من اند همچون هم ایم. از این منظر، توصیه ای ناممکن است گفتن این که: «خودت باش!» چرا که خودی در کار نیست؛ اساساً اختیاری در کار نیست. انسان، بی اراده و اختیار، به یک وضعیت پرتاب می شود و سپس به آن الصاق و منضم می گردد و آن می شود که بی اراده و اختیارِ قبلی و بعدی شده است و خواهد شد.

ما در جغرافیا چشم می گشاییم؛ جغرافیایی که مردمانی از آن تغذیه می کنند. مردمان در این جغرافیا گرد می آیند و جامعه ای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی می سازند که زبان هم یکی از محصولات و ابزارهای آن است. ما در یک زبان متولد می شویم و آن را می ورزیم که حامل این اقتصاد، فرهنگ و سیاست است و، بی که دریابیم، این زبان ما را شکل می دهد. اما این همۀ قصه نیست.

ویژگی هایی هم هست که می تواند به ما فردیت بدهد. ادامۀ متفاوت داستان از اینجا آغاز می شود.

آنان که گفته اند خودت باش، از امواج سهمگینی که شما را به شکل عمومی شده در می آورد خبر داشتند و ما را از جان سپردن به آن است که بر حذر می داشته اند. اما شاید کمتر توجه کرده اند به این که بنیادِ «خود بودن» چیست و نیز این که چرا باید خود بود و آیا خود بودن به دردسرها و هزینه هایش می ارزد یا خیر؟

به قاعده، بنیادِ «خود بودن» بر تفاوت ها است؛ یعنی بر آن ویژگی هایی که هر فردی را از دیگران جدا می کند. پرسش اما این است که آیا تک-تکِ افراد بشر آن اندازه از این ویژگی ها برخوردارند که به راستی آنان را از دیگران جدا کند؟ آنان که گفته اند: «خودت باش!» شاید چنین گمانی داشته اند و یا شاید برای آنان مهم احساسِ «خود بودن» است و نه تفاوت مهم و بنیادی با دیگران داشتن؛ چرا که چنین احساسی در زندگی افراد آثار مثبت بسیاری دارد و یا چیزهایی ازین قبیل. گرچه در عمل آنان چندان از دیگران متمایز نباشند.

مردمان معمولیِ همۀ عصرها و نسل ها، شاید باید به آثار مثبتِ «خود بودن» بر جسم و جانِ خودشان اکتفا کنند؛ اما انسان های کمیابی هم هستند که «خود بودن» علاوه بر تأثیر نهادن بر جسم و جان خودشان بر بقیۀ جامعه هم اثر می گذارد.

تصور کنید اگر خیام، به جای این که خودش باشد، از رودگی تقلید می کرد، یا حافظ و مولوی اگر از خود دست می کشیدند و از سعدی تقلید می کردند چه اتفاقی می افتاد. در آن صورت، به طور طبیعی، در میان پرشمار مقلدان آن بزرگان گم می شد اثر و آثارشان و اکنون ما جور دیگری فکر و زندگی می کردیم. یا تصور کنید اگر مسکویه، ابن سینا و سهروردی و… که بنیادهای اخلاق و هستی شناسی ما را گذاشته اند، به جای آن که خودشان باشند و چون خود بیندیشند، می کوشیدند چون پیشینیان باشند و از ایشان تقلید کنند، اکنون ما چگونه می اندیشیدیم و جهان را فهم و تفسیر می کردیم.

آنان که دریافته اند این دقیقه را که: «خودت باش!» مثل مردم عادی از این امر بهره های شخصی برده اند؛ اما علاوه بر آن، بر زبان و زندگی، یعنی سنتِ، خود نیز از خود نقشی زده اند و برای آیندگان بهره و میراثی گذاشته اند.

هر وقت عکس ها یا شعرهای عباس کیارستمی را می بینم، بی اختیار سهراب سپهری در خاطرم مجسم می شود. کیارستمی می توانست یکی از مقلدانِ سپهری باشد و بدین طریق خودش نباشد. در آن صورت، الان عضو یکی از بسیار محافلی بود که مقلدان ساکن در منطقه ای را در خود گرد می آورد؛ مردمانی ناتوان، اما آداب دان، با اذهانی انباشته از معلومات تاریخی، ادبی، هنری و چه و چه.

اما او از تنهایی نهراسید و از چنین مسیر و محافلی سر در نیاورد و در عوض به بازیگوشی در حاشیۀ سینما پرداخت.

کیارستمی نه در متن سینمای ایران قرار داشت و نه در متن سینمای جهان؛ بی ابزار و امکانات، او، در حاشیۀ این جهانِ پر زرق و برق بود، اما هرگز مفتون و مغلوب آن نشد. شاعر و نقاشِ بازیگوشِ تنهایِ سینما از زاویۀ دوربینش هم با چشمان سپهری به جهان می نگریست. این است که، به جز در مشق شب، در فیلم هایش بر زشتی ها و خشونت ها چشم بست و فقط زیبایی ها را دید یا کوشید که زیبا ببیند جهان را و یا اساساً بازیگوشی کرد؛ کاری که مدعیان بزرگی از آن می پرهیزند. (گرچه مشق شب هم شاید کوششی باشد برای عطف توجه به اصل «دانستن»ی که مشق کشندۀ شب آن را تحت الشعاع قرار داده است. با این همه نیازی به تحویل و فرو کاستنِ این نمونۀ نقض نیست.)

مثلاً وقتی که همۀ چشم های جهان پس از زلزلۀ رودبار و منجیل در آنجا دنبال آثار یک فاجعه بودند و از آن فقط ویرانی و جراحت و اندوه می دیدند و مرگ، سهرابِ سپهریِ عباسِ کیارستمی دنبال نشانه های زندگی می گشت و اتفاقاً می یافت (زندگی و دیگر هیچ) و یا درست همان جا، وسط آنچه همه سلطۀ ویرانی و مرگ را عیان می دیدند، قصۀ زیر درختان زیتون به ذهنش خطور کرد که خودِ خودِ زندگی است؛ حسینِ بی خانمانِ عاشق از زلزله ای که آمده خوشحال است … و فیلم سازی هم به منطقه آمده، در مسیر هم بارها اتفاقاتی می افتد که می تواند سیر عشق او را عوض کند و موانعی هست که به انحراف از روند کمک می کند؛ اما نه این حوادث و موانع و نه اندوه بسیار معشوق پس از زلزله، عشق را از خاطر ستاره غیر حرفه ای فیلم زیر درختان زیتون نمی زداید و سرانجام در نمایی باز زندگی ادامه می یابد. فیلم بر پردۀ سینما تمام می شود اما در خلوت ذهن مخاطب ادامه می یابد.

نگاه شاعرانه به انسان و جامعه و جهان، نگاه نقاشانه به طبیعت، بازیگوشی و طنز، تأملات خاص در اصلِ زندگی و معنای آن، مهم ترین ویژگی های پسرکی است دوربین به دست که نه از تنهایی هراسید و نه از تجربه های متفاوتی که صاحبش را از چشم ها می انداخت و تنها و تنهاتر می کرد. این است که کیارستمی، وقتی که به خواستۀ دیگران تن می دهد و به هیئت استاد فیلم ساز در می آید، حتی قادر به بیانِ اصول و تکنیک های کار خود نیست؛ او بیش از آن که به خودیتِ خود اندیشیده باشد تا بتواند آن را بیان کند، این خودیت را زیسته است و می زید. در نتیجه، اینک، نه او و نه کارش، قاعده ای نشده است و نیست که بتوان به قالب کلماتش ریخت و به بیانش در آورد. او فردیتِ زنده و جاریِ خویش است.

به هیچ کس توصیه نمی شود که خودش باشد؛ چه آن که نخواهد، این توصیه فایده ای برایش ندارد و آن که برایش این توصیه مفید باشد، دانسته یا ندانسته به آن عمل کرده است روزی یا دارد عمل می کند یا روزی چنین خواهد کرد. اما گاه برخی از آن مردمانی که خود بوده اند، خود بودنشان را به محیط شان تحمیل کرده اند و آن را به هیئت خود در آورده اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *