خانه >> مقالات >> “صنعت اعتراف‌سازی” و دختران رقصنده اینستاگرام: نمایشی از اقتدار یا وحشت، مهرداد درویش‌پور

“صنعت اعتراف‌سازی” و دختران رقصنده اینستاگرام: نمایشی از اقتدار یا وحشت، مهرداد درویش‌پور

نمایش تلویزیونی “اعترافات” و ابراز پشیمانی دختران رقصنده در اینستاگرام، از لحظه نخست با واکنش گسترده و خشمگین افکار عمومی روبرو شد. بسیاری آن را نشانگر شدت بی‌رحمی نظام در تحمیل باورهای فرهنگی خود خواندند که هیچ فضایی برای تنفس مردم باقی نمی‌گذارد. برخی دیگر اما برآنند حساسیت نظام درباره دختران رقصنده در اینتساگرام همچون دستگیری و مجازات دختران خیابان انقلاب، جلوه دیگری از زن ستیزی نظام و اهمیت حجاب برای آن است. برخی نیز آنرا تلاشی برای منحرف کردن اذهان عمومی از بحران ارزی و اقتصادی کشور خواندند.

انگیزه این اقدام هرچه بوده باشد پخش این اعترافات چنان به ضد خود بدل و موضوع تمسخر و خشم عام و خاص شد که حتی برخی از مسئولان آن را موجب بی آبرویی نظام خواندند. بسیاری پرسیدند چرا پرونده‌های جرایم سنگینی نظیر اسید پاشی‌های خیابانی، تجاوزهای سعید طوسی، شکنجه‌های قاضی مرتصوی و فساد و اختلاس‌های میلیاردی یا با بی توجهی و بی اعتنایی و سکوت برگزار می‌شود یا در پرده ابهام قرار می‌گیرد، حال آن که بی حجابی دختران خیابان انقلاب یا رقص دختران رقصنده در اینستاگرام چنان جرمی با مجازات‌های سنگین تلقی می‌شود که اعتراف گیری اجباری و پخش آن را لابد برای “عبرت دیگران” ناگزیر کرده است؟

پاسخ هرچه باشد، ابعاد واکنش‌ها نشاگر آن است که حکومت بازنده این جنگ روانی شده است و دختران رقصنده در اینستا گرام از حمایت و شهرت به مراتب بیشتری برخوردار شده‌اند و حتی همدردی کسانی که با سلیقه‌های هنری و فرهنگی آنان ناهمخوانند را نیز برانگیخته‌اند. این یادداشت به انگیزه‌ها، پیامدها و چرایی ناکامی نظام در این رویارویی می‌پردازد.

“صنعت اعتراف سازی و اعتراف گیری”

اعتراف گیری‌های اجباری و نمایش آن توسط نظام‌های استبدادی، همچون بخشی از جنگ روانی با مخالفان انگیزه تحکیم اقتدار و گسترش مشروعیت خود و متقابلا اعتبار زدایی از مخالفان و خوار کردن آنان صورت می‌گیرد. پدیده‌ای که گرچه در نظام گذشته نیز وجود داشت، اما در طول حیات جمهوری اسلامی ایران به رویکردی پایدار آن بدل شده است. به گونه‌ای که می‌توان از یا “صنعت اعتراف سازی یا “صنعت اعتراف گیری اجباری” درایران نام برد که طی چهار دهه گذشته، کم و کیف و پیامد آن تغییر کرده است.

تاریخ تواب سازی و “اعترافات” اجباری و نمایش تلویزیونی آن در جمهوری اسلامی نخست با “اقرار” و “محاکمه” برخی مسئولان نظام گذشته آغاز شد و سپس در سطح گسترده و سیستماتیک با “میزگرد” و “اقرارهای” فردی و جمعی برخی از رهبران و کادرهای گروه‌های سیاسی همچون پیکار، کومله، حزب توده و دیگر گروه‌ها از سالیان نخست دهه شصت دنبال شد و دامنه آن به اعتراف گیری از آیت الله شریعتمداری و حتی برخی صاحب منصبان و “خودیهای” پیشین نظام نیز گسترش یافت. در دهه هفتاد و هشتاد اما روشنفکران، روزنامه نگاران و فعالان جنبش دانشجویی ۱۸ تیر، فعالان جنبش سبز، زنان و حتی پاره‌ای از اصلاح طلبان نیز از این شوهای تلویزیونی در امان نماندند.

در دهه شصت صنعت “تواب سازی” و نمایش “اعترافات”، مضمونی یکسره سیاسی داشت و از رونق و کارایی معینی برای درهم کوبیدن روحیه مخالفان و نمایش اقتدار حکومت اسلامی برخوردار بود. نگرانی حکومت از توان مخالفان، اهمیت گسترش اعتراف گیری‌ها را با توسل به شدیدترین شکنجه‌ها و خشونت‌ها دو چندان می‌کرد. دلیل دیگر گستردگی و کارایی نسبی این صنعت، ذهنیت حاکم قهرمان پرور و قهرمان پرست در جامعه‌ای بود که به جای همدردی با قربانیان اعترافات اجباری، از وادادن “قهرمانان” خود در زیر شکنجه، خشمگین و گاه آنان را به عنوان خائن محکوم می‌کردند. نگرشی که دستمایه لازم را برای استفاده هرچه گسترده تر حکومت از این روش برای به تمکین واداشتن جامعه را فراهم می‌ساخت.

سخنان شاگرد گالیله‌ که در برابر توبه او فریاد زد «بدبخت‌ ملتی‌ که‌ قهرمان‌ ندارد» روح حاکم بر جامعه ایران در دهه شصت در برخورد به نادمان سیاسی و اعترافات اجباری بود. امروز اما گویی بخش بزرگی از ایرانیان به آن درجه‌ای از آگاهی رسیده‌اند که سخن گالیله «بدبخت‌ ملتی‌ که‌ به‌ قهرمان‌ نیاز دارد” را آویزه گوش خود کنند. علاوه بر آن، گسترش اعتراضات جهانی به نقض حقوق بشر در “اعتراف گیری اجباری” در ایران نیز در بی اعتبارشدن آن نقش مهمی دارد.

در دهه شصت بسیاری از قربانیان اعترافات اجباری همچون حسین روحانی، قاسم عابدینی حتی اعدام آنان شدند. بسیاری با مشاهده سرنوشت آنها، روحیه خود را از دست داده و از ترس و وحشت به تمکین یا انفعال و خاموشی گرائیدند. در دهه هفتاد و هشتاد اما بسیاری از قربانیان اعترافات اجباری دوباره به فعالیت خود پس از آزادی از زندان ادامه داده و گاه نظیر فرج سرکوهی از حمایت گسترده ایرانیان و افکار بین المللی نیز برخوردار شدند. امری که نشانگر بی اعتبار شدن هرچه بیشتر صنعت اعتراف گیری اجباری و تغییر نگاه جامعه به قربانیان آن بود. پرسش اینجا است امروز با ناکارا شدن این روشها چرا نظام همچنان به آن توسل می‌جوید؟

واکنش تند نظام در برابر محبوبیت دختران رقصنده در اینستاگرام کنایه بسیاری را در پی داشت که می‌پرسند آیا این گونه‌ای از رقص”براندازی” است که همچون دستگیری گروه “هپی” یا مدلینگ‌های ایرانی دلیل بالاگرفتن نگرانی نظام است؟

در حقیقت، اینبار نمایش اعترافات اجباری دختران نوجوان رقصنده در اینستاگرام نشانگر استیصال نظام در رویارویی با نسل جوانی است که به رغم چهار دهه تلاش نتوانسته هنجار، فرهنگ و ایدئولوژی اسلام گرای خود را برآن تحمیل کند. حال آنکه این نسل به رغم تمام محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها در هرکجا که فرصت می‌یابد، ارزش‌های جمهوری اسلامی را به هیچ گرفته و بدون هیچ واهمه‌ای آنرا زیر پا می‌گذارد. گویی نظام خود بهتر از هرکس دریافته به رغم توانایی‌های آن در سرکوب، هرگز قادر به تثبیت ایدئولوژی و فرهنگ خود نشد ه است. با این همه نگرانی نظام تنها ناشی از تعارض آن با ارزش‌های نسل جوان و شکست ایدئولوژیک و فرهنگی خود نیست، بلکه بیش از آن نگران تضعیف اقتدار سیاسی است که از دی ماه گذشته به این سو در حوزه‌های گوناگون به چالش کشید شده است. شاید از این رو با شدت عمل می‌کوشد با این روند مقابله کند.

نمایش تلویزیونی اعترافات اجباری دختران رقصنده در اینستاگرام اما سخت به ضد خود بدل شد و ضربه دیگری در این جنگ روانی بر حکومت زد. بسیاری برآنند تا با شعار “برقص تا برقصیم” و حمایت از دختران رقصنده اینستاگرام اعلام جنگ عریان تری به هنجارهای زن ستیزانه، شادی ستیزانه، سادو مازوخیستی و خشک مذهبی نظام کنند. اعترافات دختران رقصنده اینستاگرام بیش از هرچیز نشان اعتراف جمهوری اسلامی به شکست ارزش‌های ایدئولوژیک و دینی خود و نگرانی از سنگرهای بیشتری است که در صورت عدم رویارویی موثر با آن ممکن است نسل جوان از آن باز پس بستاند!