چه روزگار متفاوتی؟!

شهرام همایون
تا یادم می آید در آن سال های نه چندان دور، وقتی صفحه تقویم در زمستان ورق می خورد، هر کسی که هر کجا و در هر شرایطی بود در پیشواز از نوروز، شال و کلاه می کرد.
روزگاری بود. حال و هوایی دیگر داشت. برای کوچک و بزرگ، زن و مرد- چه می خواستی یا نه، نوروز در راه بود. نوروز و بهار با همه زیبایی هایش، با همه شور و سرور و نشاطش.
مادر در اندیشه پاک و پاکیزه کردن چاردیواری خانه بود و پدر در تکاپوی تأمین هزینه سیو وسات عید و بالاخره بچه ها نیز تکالیف شب عید. همه چیز برایشان لذت بخش بود.
چه روزگار متفاوتی بود! در میان همه توانمندی هایی که مردم سراغ داشتیم، کسانی هم بودند که چند روز مانده به نوروز، درصدد برمی آمدند که یک زندانی بدهکار را با پرداخت بدهکاری هایش از بند رها کنند. یا بازرگانانی بودند که پولی به بانک کارگشایی می بردندتا گرویی نیازمندانی را به دستشان برگرداند.
در آن زمان دیگر کسی از فروش «کلیه» حرف نمی زد. شاید اصلا نمی دانستند آیا می توان «کلیه» را هم فروخت؟
معتاد بود، نه این همه بسیار! فقیر بود، نه به این تعداد کثیر! قهر بود، نه به این خشونت. نه به این بدخویی و حتی وحشیگری…..! و در کنار همه این بودن ها، خیلی چیزها هم نبود. اداره اماکن هم نبود، ستاد امر به معروف و نهی از منکر و دایره مبارزه با مفاسد اجتماعی هم نبود.
چه روزگار متفاوتی بود!
افسوس که در این سالها، هر سال چیزی کم شده است. کم و کمتر. اوایل خیال می کردم این شاید که برای من است یا برای ماست. اما هر چقدر زمان گذشت (ساواک بود یا وزارت اطلاعات) یا تصمیم خود بچه های روزنامه ها و مجله ها، از اول اسفند، اگر خبر تأسف باری به وقوع می پیوست، کمتر بزرگش می کردند، تیتر صفحه اول نبود، از قتل و غارت و سرقت و زندان و اعدام حرفی در میان نبود. حرف از گل بنفشه، لاله، گندم، عدس، سماق، سنجد و «سین»های دیگر سفره هفت سین بود. صحبت از عوض کردن پرده ها، یا حداقل شستشوی آنها بود. قول، قول خیاط محله بود که باید سوگندش را باور میکردی کهلباس را تا شب عید تحویل خواهد داد. و بالاخره تلاش برای به دست آوردن بلیط هواپیما، نه قطار، نه لوان تور، و ایران پیما و بالاخره دیدار آنها که دوستشان داشتی و در شهر دیگری بودند.
چه روزگار متفاوتی بود!
کینه های قدیمی یک باره فروکش می کرد. لب ها بیشتر خندان بود. هر چه به دور و بر خود نگاه می کردی، نشانی از خیر و شادی و نشاط می دید اما اکنون ماجرا ابعاد سیاه به خود گرفته است. انگار، طبیعت هم در این ماجرا غمگین است. شکوفه ها نشاط گذشته را ندارند. گویی راست می گفتند که طبیعت با نگاه انسان جان می گیرد و حالا در میان مردمی با این مصیبت های دردآور، چگونه می توان درباره نوروز و از عید و بالاخره از فروردین و بهار گفت و نوشت. چگونه؟!

You may also like...

1 Response

  1. M Fallah says:

    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور .

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

No Favorites Has Been Added!